چند دقیقه ی پیش داشتم با یکی از دوستای دوران کارشناسیم چت میکردم که یاد یه خاطره ای افتادم .. از اونجایی که میدونین من اون قسمت از مغزم که مربوط ب به خاطر سپردن خاطراته کلا خرابه و خیلی از خاطراتم از یادم میره اما این لحظه ای که الان میخوام راجع بش بنویسم از اون لحظه هاس که در کمال ناباوری فراموشم ن ...
من کتابهای فنی و مرتبط با رشتهی خودم رو بیشتر میخونم و سعی میکنم در کتابها دنبال راهکار و آموزش چیزی بگردم اما هستند کتابهایی که داستانی و رمان باشن و از خوندنشون لذت ببرم. وقتی کتابهای فنی رو میخونم اواسط کتاب دیگه به یک جور خستگی میرسم یعنی از یک جایی به بعد که مفاهیم پایهای رو که یاد میگ ...
یک چیزی که برای من جالبه اینه که اصلا راکد نشدهام هنوز. آخر هر روز وقتی فکر میکنم، بتونم دقیق لیست کنم چیزهایی رو که اون روز یاد گرفتم. منظورم هم فقط چیزهای کاری نیست خوشبختانه. چیزهایی مثل اینکه چه شکلی باید با آدمها برخورد کرد، چه شکلی جمعی از یه گروه بزرگتر بود، همچین چیزهایی. یک چیزی که مثل ...
امروز اولین روز تمدید طرحم تو همون بیمارستان قبلیه یه مقدار خوشحالم چون کم کم داشت حوصله ام از توی خونه بودن سر میرفت و یکمی ناراحتم چون دیگه کار و کار و کار. کاش حداقل جمعه ها رو تعطیل میبودم نکته مثبت ماجرا پوله. چون خیلییی زیاد بی پولی کشیدم خرج و برج نکردما همه اش به قسط و سرمایه گذاری و اینا رف ...
آدمها میروند. دور میشوند. دور دور دور... دورتر. میشوند فقط یک کانتکت روی گوشیات. میشوند یک پروفایل جزو ادلیستت. میشوند یک تصویر کنار تصویر تو، توی یک عکس که هر چه نگاهش میکنی یادت نمیآید آنروز،به آن آدمی که توی عکس کنارش ایستادهای چه حسی داشتی، چه برسد به اینکه حدس بزنی او به تو چه حسی دا ...
هوای کرج امروز شبیه هوای شمال بود یه بارون قشنگی میومد که آدم روحش به پرواز در میومد .. متاسفانه نتونستم بر نفس خودم غلبه کنم و دو نخ سیگار کشیدم . از باشگاه برگشتنی هم از مغازه هایی که تو مسیر باشگاهم بودن سراغ گردنبندمو گرفتم که شاید پیداش کرده باشن و جوابایی که میدادن خیلی خنده دار بود اولی گفت م ...
میگفت آدمیزاد یسری کار میکنه شرمنده دلش نشه، تا ابد شرمنده عقلش میشه. میگفت مکالمهی سادهای که هیچوقت یادم نمیره میدونی چقدر دوستت دارم؟ آره تو چی؟ آره آقا ما اومدیم یک کاری بکنیم برای بار سوم کنسل شد. حالا هر دفعه از یک زاویه وارد مسئله شدیم ولی کنسل شد. بیخیالش شده بودم دوباره شرایطش پیش اومد و ب ...
باید بگم متاسفانه آخر هفته ی بسیار پر ماجرا و پر حوادثی.. و به بیان بهتر بسیار تخمی ! رو سپری کردم . به خیال خودم رفتم خونه مادر، که کمی ریلکس کنم اما نیما و مامانم سر درس نخوندن نیما انقد با هم جنگ و دعوا کردن که نگو و نپرس، آخر سر با اینکه کارم اشتباه بود اما دیدم مامانم دور از جونش داره از حرص خو ...
در آخرین روزهای بهمن ۱۴۰۱ اینجا را با نام مدرسه سوکورو ساختم و بعد اینجا نوشتم و نوشتم و نوشتم. حالا ۷۳۵ روز گذشته و من حدود دوماهه ننوشتم و اما فعال بودم یعنی پست ها را خوندم و دکمه های پسندیدم و نپسندیدم زیادی این دو ماه زدم. وبلاگم هم به صد فالور نرسید چونکه احتمالا علاقه ندارم بیفتم دنبال فالو ک ...
مثل یکی از ساکنین محلههای جنوب غربی دیترویتم، یه چیز باارزش متعلق به من در عرض چند دقیقه توی دریایی از یخ منجمد شده و نمیشه سریع و راحت درش بیارم. باید بذارم زمان بگذره، بهار بشه، آفتاب بتابه و یخها قطره قطره آب شن. حالها سپری شن، آیندهای بیاد که به گذشته برسه. هم هست، هم نیست. وجود داره، اما ...