آدما نقش پر رنگی تو زندگی دارن حتی اگر نادیده بگیری قطع رابطه کنی حرف نزنی نگردی نخندید بهشون . اونا میتونی خوردن کنن. هرات کنن. خوشحالم کنن. دشمنی کنن. جادوی تو باشن و.... عکس العمل تو نشون میده چی داره میشه. به روزهای پر اعتماد به نفسی فکر میکنم کاش میشد بهشون تافت زد تثبیت کرد. چندروزه که صبح بید ...
وصف حالی نیست، چون که حالی نیست...بجز فکر زیر سقف این آسمون بی ستاره ی کم نور...بهاری که هم دوستش دارم و هم ازش دلگیرم،اتفاقات ساده یا شاید پیچیده، فراموش که نمیکنم،یا فراموش نمیشن،و همه چیز اینجا خاطره است،و شاید اخرین فروردینی که شمع های شانزده سالگی رو فوت میکردم از چیزی خبر نداشتم از سال های ...
فکر نمیکردم یه روزی یه لحظه ای برسه که تو زندگیم فقط 5 دقیقه خواب راحت بدون فکر و خیال، بخوام. تو چشمامو میبندم تو میای، هیولا میاد، سگ سیاه افسردگی میاد، روح سفید آرزوها میاد، تا چشما رو باز میکنم برنامه کنکور رو میبینم، رو گوشیم شمارش معکوس روزهای مونده تا کنکور رو میبینم، کارهای عقب مونده رو میبی ...
در مورد اشغالگر اگر بخواهم بیشتر توضیح بدهم باید بگویم رواعصاب،وراج،از خود متشکر و بسیار علاقمند به چزاندن من است و هر چهار خصوصبت نکبتی اش را امروز روی دایره ریخت. 1. سایه همکارم که تا حدی هم دوست هستیم به من زنگ زد و چون محتوای مکالمات ما دو تا بیشتر حول فحش دادن به روسا و پروین می چرخد، من گوشی ر ...
اگر بخواهم از بين ٢٠٠ دليل كوچك و بزرگ خوشبختی در زندگیام به يكی از عجيبترينهای آن اشاره كنم، اين میشود كه من يك دايی بسیار مهربان دارم. يك دايی كه انگار شال و کلاه کرده و از دل انيميشنهای والت ديزنی پريده است بيرون. دايی من، يك زمينشناس است. و همين موضوع بود كه مرا از بچگی عاشق سنگ و جزئیات ...
سو این حسو بهم میده که نه عزیزم تو کلا شانس نداشتی به این فکرکردم چهار سال پنج سال پیش که همسن سو بودم چقدر تو مضیقه بودم. سو یه خانواده معمولی داره اما هیچوقت کار نکرده اگرم کرده دوتا پروژه هنری تو خونه بود. همیشه هزار فرسح بین منو این آدما فاصله هست حتی ساده ترینشون. یعنی سو ساده ترینشونه اما خانو ...
پسر خاله بابام، خانمش سکته می کنه می برنش بیمارستان اونجا از روی تخت می افته پایین.. اینبار لگن پاش می شکنه 😔 بنده خدا سنش هم بالا بود خیلی سختش بود باید فیزیوتراپی می رفت و.. همسرش اینقدرر غصه می خورد که هر روز لاغر و ضعیف تر از قبل می شد درحالی که اقوام می رفتن عیادت خانم گلی ( اسمش گل افشون بود ص ...
یه روز ظهر تو فروردین ۵ سال پیش، بعد از ۴۸ ساعت دنبال خونه گشتن توی دیوار و به شکل حضوری، روی پارکهای همین نیمکت نشستم و امیدوار بودم که بتونم همین اطراف یه خونه پیدا کنم که به خونهی یارم نزدیک باشه. خونهای که پیدا کردم دورتر بود ولی اون پارک شد محل کلی قرار و پیادهروی و حرف زدن برامون. خونهی ...
امروز صبح از خواب بیدار شدم، دیدم اصلا دوست ندارم بلند بشم، دوباره خوابیدم، بعد از چند دقیقه دوباره بیدار شدم، چرخی تو شبکههای اجتماعی زدم، دوباره خوابیدم، لیلی بیدارم کردم، یکم باهاش بازی کردم، دوباره خوابیدم، همینطوری تا الان ادامه دادم. وقتی اضطراب و […] ...
دیشب تا ساعت ۳ از سرفه خوابم نمیبرد مادرم گفت برای خودت بهدونه درست کن و بخور بده ولی به کل یادم رفت مثل همه وقتای دیگه که خودمو یادم میره خلاصه خوب که از سرفه خفه شدم بلند شدم و برای خودم بهدونه درست کردم کمی گلومو التیام داد و تونستم بخوابم اما متأسفانه برای نماز خواب موندم دخترک خیلی دوست داشت ...