1. صبح دلم نمی خواست از ماشین پیاده شوم و بروم داخل آن دخمه.کمی توی ماشین ماندم و بالاخره رفتم و فهمیدم این ساختمان در قرق واحدهای کامپیوتر و فنی اداره است و دوازده همکار در آن جا مشغول به کار هستند و حال ادم را به هم می زنند از بس هر چیزی که از انها می پرسی بلد هستند. رفتارشان با من عالی بود و همه ...
کارهای زیادی رو به صورت همزمان دارم جلو میبرم این روزها. یکم یاد سال دوم دبیرستان میاندازتم. فکر کنم به صورت کلی هم از روتین داشتن خوشم میاد، و الان تا حد خوبی روتین دارم. هر روز صبح بیدار میشم، کلاس صبح زودم رو میرم، و بعد توی راه شرکت کوئین گوش میدم. میرسم و به کیانوش و علی سلام میدم، قهوه ...
دلم می خواد وقتی حالم خوب نیست کسی صدام نکه.. حال اینکه بلند بشم ندارم ببنم چی میگه ندارم.. حتی حال حرف شنیدنم ندارم. ...
دانشگاه رفتن برام به یک کار کسالتآور تبدیل شده که باید برای تغییر فضا مسخرهبازی در بیارم با بچهها که اذیت نشم، سر کلاس آخر که انگیزه و هیجان داشتیم، استاد درباره EQ صحبت کرد و یک تست معرفی کرد و گفت بعدا بزنید، برای […] ...
چشمان ما پر از اعترافات وحشتناک است، دستِ آخر دامی که در چشم هایت بود دور گردنم پیچید... ...
خاکستری عزیزم، امتحان آناتومی عملی هم تموم شد و خاطراتش رو می خوام برات بنویسم. البته مم زرنگ تر از این حرفهام و بخشی رو قبلا نوشتم برات کپی پیست می کنم. خب اول من خیلی استرس داشتم و می خوندم و قبلش هم کلاس داشتم و حتی سر کلاس هم داشتم می خوندم. بعد دیشب به دو گروه تقسیم شدیم و من جز گروه اول بودم، ...
یاوانای من، ای پدید آورندهی طبیعت، ای که زیبایی با تو معنا پیدا کرد، ای خالق تلپریون و لورلین. منم آئوله، همان که نامش با نام تو گره خورد، مرا به یاد داری؟ روزگار بسیاری است که از هم دور ماندهایم و سیاهی بین ما جدایی افکند. هنوز گلهای زیبا، رایحه داستانهای ما را نغمه میکنند، چمنها مرا با یادت ...
ساعت 36 دقیقه از چهارشنبه 23 آپریل گذشته. خودمو به بی اشتهایی زدم سر شام و حالا دزدکی رفتم نون و ماست آوردم پشت میز کامپیوتر میخورم. فرندز میبینم و تلخ ترین خنده ها رو روی صورتم رسم میکنم. اصلا چه معنی میده این وقت شب توی این شرایط من بشینم به این فکر کنم "چقدر از دست دادن من راحت بوده برات" ؟ چرا ب ...
امروز لته یخ کوفتی خوردم اونم با یکم سیروپ کوفتی تر. من خودم همیشه یه عالمه سیروپ میزنم اما بیرون دوتا قطره میشه. عصر به وسواس فکری افتادم دیگه داشتم میمردم. تا درودی دیگر بای بای. ...
سارا یک قرص نان برایم آورده بود تا فردا در آن دخمه حداقل یک چیزی برای صبحانه همراهم باشد تا از گرسنگی نمیرم.گفتم: - مرسی لازم نیست. پیشخدمت برام صبحونه میاره. - پیشخدمت داره؟ - آره - یه طوری حرف می زنی که فکر کردم قراره بری توی قعر زمین.یاد الیورتویست افتاده بودم. ◇ این برای خنده بود. اشغالگر صبح عل ...