روز میلاد من است آمده ام دست کشم به سرو گوش عرق کرده ی دنیای خودم قول دادم که در این شعر فقط من باشم تا خودم با همه خود باشمو تنهای خودم... ...
صبح که تو آینه خودمو دیدم فکر کردم جوش کنار لبم بعد متوجه شدم تبخال... کل تنم می سوزه میرم لباس خنک تری می پوشم، حمام میرم این سوزش از درون.. اینقدر تنم داغ انگار تب دارم اینجاست که میگن خدا کنه آتیش دنبالت باش اما زبون نباشه.. پدرو مادرش دختر فامیل ( از اقوام مادری) رو براش نشون کرده یکی دیگه از فا ...
از آخرین باری که خیلی جدی سریال دیدم خیلی وقت بود که گذشته بود. بیشتر به خاطر یادگیری زبان تصمیم گرفتم سریال ببینم. بین سریالهای مختلف تاس انداختم که این فیلم انتخاب شد ولی خیلی راضی هستم. واقعا فیلم با بازی کوین اسپیسی فوقالعاده بود […] ...
از نظر شمس تبریزی کدام صفت بد تمام خصلت های نیکوی انسان را می پوشاند؟ 1_خشم 2_ کینه 3_ حسد 4_ ترس جواب: حسد خیلی دلم می خواهد بدانم که دنیا در حال یاد دادن چه درسی به من است که پرتم کرده است به این ویرانه تا با سه تا دزد همنشین شوم.البته ممکن است هیچ درسی هم در کار نباشد و همه این ماجرا صرفا جهت شوخ ...
عصری چنان سردردی گرفتم که چشمام تار می دید تونستم چند ساعت بخوابم با اینکه برق قطع بود.. الانم با تمیز کاری آشپزخونه خودمو سرگرم کردم امروز چندین بار صدای شبیه ایست قلبی در گوشم حس می کردم.. قبلا هم پیش میومد ولی اینبار دو یا سه بار در یک روز بود چند ثانیه که صدا رو می شنوم انگار برای همون چند ثانیه ...
چند سالی هست دیگه زندگی رو دوست ندارم،ولی چکار باید بکنم جز زندگی با اجبار،این حس درونی منه و انگار قرار نیست هیچ وقت تغییر کنه... ...
خاکستری عزیزم، مدتهاست که گاهی بارها توی ذهنم تصورش می کنم. از اول تا آخرش، از چگونه انجام دادنش و حتی اتفاقات بعدش رو پیش بینی می کنم. هر بار با خودم میگم "بزار دنبال یه دلیل محکم تر بگردم". آره، دنبال یه دلیل هستم. شادی رو تعریف کن؟ شاید شادی یعنی تجربه کردن احساسات مختلف مثل هیجان، خشم، غم، دلسوز ...
الان که مینویسم تو حرم آقام و پسر تو بغلم خوابه خادما تا پسر رو می بینند لپی ازش میکشن یا فیش غذا رو بهمون میدن. من فکر میکنم اینا از خوش برکتی پسره بیشتر تایم سفر چه زمانی که توئه حرمم چه بازار و چه موقع غذا خوردن و کلا هرجایی من درحال بچه داریم و اتفاقا از این بچه داری بسی راضیم و اصن زیبایی این س ...
روز جمعه که میخواستم برم خونه بابا پیش مامانم مسواک رو گذاشتم که با خودم ببرم اما هر چی گشتم پیداش نمیکردم یعنی توی چند دقیقه یادم رفت کجا گذاشتمش بعد داشت دیر میشد بی خیالش شدم ده دقیقه دیرتر رسیدم زن داداش کوچیکه که بنده خدا هنوز یک هفته از بیماریش نگذشته بود ولی حاضر نشده بود شیفتش،رو جایگزین کنه ...
ماموریت زندگی کردن را با تمام وجود انجام میدم و خوشحالم که همیشه انسان بودم!و سعی کردم قلبمو به غبار بدی کسی آلوده نکنم... خوشحالم که همیشه همین بودم،هستم و خواهم بود امیدوارم امسال سال قشنگی باشه تو زندگیم با تشکر ویژه از خدا که همیشه با انرژی خوبش مراقبمه :) تولدم مبارک ۱۳۷۷/۲/۱۵ ...