تا حالا می دونستید واقعا که خط اول و دوم گون میگه؟ و خط سه و چار و پنج را نسیم؟ ۶ و ۷ و ۸ دوباره گون می پرسه! و دوباره ۹ و ۱۰ را نسیم؟ من خودم نمی دونستم تا اینکه تابستون اتفاقی متوجهش شدم. بعد مثلا ۱۰ سال که تو فارسی دبیرستان بود. هیچ وقت اینقد پر از اراجیف نبودم :( از سوتی دادنم بدم میاد ولی هر د ...
اقا ما یه زمانی بچه سال بودیم و گفتیم میخوایم خودمون مستقل از مامان بریم یه جای دیگه سر کار و از قضا رفتم و چقدررر اونجا اذیتم کردن و چقدر گریه کردم و مامان گفت اخه دختره بیا اینجا. انقدر طرحی های اینجا اوکین و هواشونو دارن. تو اسکل مسکلی چیزی هستی که رفتی اونجا؛ اون مرده شور خونه.خلاصه که انقدر اون ...
ما با الگوها زندگی کردن را یاد میگیریم و با الگوها به زندگی ادامه میدیم. اولین الگوی ما پدر و مادر و خانوادهی ما هستن. وقتی که به دنیا میایم و چشمانمان را باز میکنیم، به دنبال الگوها میگردیم که آنها را تکرار کنیم. مثلا خانواده تکرار میکنند که بگو بابا، بگو مامان و ما قبول میکنیم و میگیم «باب ...
مامان از بیرون که اومد، انگار همچین چیزی رو باورش نمیشه گفت: «تو هنوز خوابی؟ پا شو ببینم. هر وقت میآم تو این اتاق، یا خوابی یا دراز کشیدهی!» جواب ندادم. سرم رو بیشتر زیر پتو فرو کردم. دیشب فاطمه گفت: «تو تمرین کردی؟ ارائهت چند دقیقه شد؟» جواب دادم: «من تصمیم گرفتم فردا پاور رو درست کنم و بر ...
بعدازظهری رفتم مطب #دکتر_روان_شناس_خانم_مریم_ت در مورد اتفاقات و ماجرایهای #دکتر_روان_شناس_شهرام_حیم کلا ۵ دقیقه هم گمونم نشد پاشدم خداحافظی کردم و اومدم بیرون ۸۲۰ هزار تومن پول دادهام تا من باشم که درست و حسابی دور برای تراپی و روانپزشکی اینجور چیزهارو خط بکشم یا بشاشم. ...
بهم میگه: «امیدوارم کرگدنه برنگشته باشه. تازه داشتی یه کم بهتر میشدی.» میخندم. برگشته دوست قشنگ من، برگشته. صبحها پاش رو روی سینهم میذاره و اجازه نمیده بلند شم، شبها شاخش تو سر و صورتم و مزاحممه و اجازه نمیده بخوابم، گمونم دمش رو پیچیده دور گردنم که باز نفس کشیدن سخت شده. خاکستریش اینقدر ...
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> ( ...
از بیرون فرقی نمیکنه، ولی تلخی زیر زبونم با هرچیزی که میبینم و میخونم و میشنوم بیشتر میشه. از حرف زدن درباره قلبها خسته شدهم. به خودم میگم که این چیزها رو قرار نیست یادم بره، که تمام مدت که پات روی گلوم بود داشتی با فریاد دم از تنفس میزدی. ولی بعید میدونم. حتی اگر یادم نره هم میبخشم. خیلی ...
دیروز بالاخره جنگل نروژی رو شروع کردم. همون اوایل، راوی گفت: «به همین دلیل این کتاب را مینویسم. تا فکر کنم. تا بفهمم. از قضای روزگار مرا اینطوری ساختهاند. برای درک کامل هرچیز ناچارم آنها را بنویسم.» یاد اون روز افتادم که ازم پرسید اصلا چه لزومی داره که آدم بعضی چیزها رو برای بقیه تعریف کنه و من ...
خیلی از مواقع ما به دنبال چیزی هستیم که بیشتر در موردش شنیدیم تا اینکه حتی اصولش رو فهمیده باشیم. منظورم این نیست که باید در مورد یک موضوع همه چیز را بدانیم تا در موردش صحبت کنیم، اما در حدی که بفهمیم واقعا چی هست و داره چی میگه. مثلا یک دوستی بود که هر موقع فوتبال میدیدیم و حملهای صورت میگرفت و ...