"پس سندیکاها چه؟" "اگر چپ نیستی آدم نیستی." "بگو جاوید شاه." "جامعهی ترسو که هنوز دنبال آقا بالاسر میگردد." "کدام ترس که گلولهها شلیک میشود و هنوز مردم ماندهاند و همدیگه را نگهداشتند در قتلگاه و فردا شب هم میآیند." "باید میدانستند که کشتار خواهد شد." "از کجا بفهمند؟ سرحدات شرارت را از کجا ب ...
قرار بود گزارشی باشد به آینده، از اینجا که ایستادهام.دستم به حرفهایی که دلم میخواهد بزنم نمیرسد. همیشه همینطور بوده. فاصلهی من از ایدهای که در ذهنم هست تا نسخهی نوشته شدهاش زیاد است. شبها خوابم نمیبرد. سردرگم هستم. یکجا چنگ میزنم به بندباز نیچه بر فراز مغاک و یکجا به دنبال ظهور آدم ایر ...
حرفهای زیادی نمانده که در این اوضاع معنی داشته باشد. بخش زیادی از ایدهها، امیدها، حرفها و تحلیلها رنگ باخته. از وضعیت دیگر-نه پریدیم به دیگر-نیست. آنچه که تا پیش از این زندگی مینامیدمش، دیگر نیست. باید از نو خلقش کرد.فقط راهی پیدا کنید که به زندگی برگردید؛ آدمی، کتابی، فیلمی، جملهای چیزی. من ...
جوانتر که بودم از فیلمسازهایی که دوستشان داشتم، یک فیلم نگه میداشتم برای روز مبادا. از کوروساوا چنتا. از همهی حرفهایی که دوست داشتم به دوستی بزنم، یک حرف نگه میداشتم برای شبی غمگین. از درهای نیمهبازِ شمیم هم یک جستار نگه داشتم، آخری را. یکجور مقابله است برای تمام نشدن چیزها. برای نخوردن همه چ ...
من دست برداشتم از فکر کردن به آیندهای که خودم نقشی در اون ندارم. این به معنی انکارش نیست. یعنی انقدر ابله نیستم که فکر کنم همهی آینده به دست من رقم میخوره اما دیگه برای اون بخش نامعلوم و غیرقابل کنترل آینده برنامهای هم ندارم.میمونه اون چیزی که در دست منه. یعنی طرح و برنامهی من برای بعد. در طرح ...
همه چیز زیر یک لایهی خاکستری فرو رفته.خورشید دم غروب از لای ابرها، نارنجیاش را انداخته روی شیشههای خانهی روبروی پارک.ناگهان برای چند لحظه همه چیز قرمز میشود.من به آن قرمزی فکر میکنم که از لای خاکستری نفوذ میکند به ما.خاکستری همه چیز را به آینده موکول میکند و در ابهام فرو میبرد. خاکستری یعنی ...
اگه تو هم خیلی با شب یلدا حال نمیکنی، این متن برای تو نوشته شده.برای یلدا-دوستان آرزوی خوشی دارم.من هیچوقت شب یلدا خوشحال نیستم و معمولن هم به شکلهای مختلف از در جمع بودن فرار میکنم. یلدا معمولن بیشترین حس تنهایی رو به من میده چون سالهای زیادی هست که از خانواده دورم و آدمها این روز رو پیش خان ...
من عاشق لحظههای خستگی تو فیلما هستم. اونجایی که قهرمان نا نداره کاری کنه. نا نداره فکر کنه به اینکه کار درست چیه. قهرمانهای وسترن خیلی اینجوریان. وسط بیابون دور یه آتیش شبونه کنار یکی دو نفر اعتراف میکنند که نمیدونند باید چیکار کنند. اونجا که عقل آدم قد نمیده که باید چیکار کنه خیلی لحظهی واقعی ...
از بزرگترین مشکلات من در زندگی که بعید میدونم علم هم بتونه کاری براش کنه اینه که نمیتونم "در یک زمان در دو مکان باشم."یعنی بشر با همهی پیشرفتهای علمیاش و ادعاها و کبکبه و دبدبهاش نتونسته راهحلی برای این معضل پیدا کنه. البته که یه سری راهحل تقلبی پیشنهاد میده؛ مثلن وصل شدن آنلاینِ (برخط) ت ...
زخمزنندهترین فصل تنهایی، نداشتن کسی برای به اشتراک گذاشتن لحظهی شعف و خوشحالیه.برای نشر غم همیشه آدمها حاضر و آمادهاند.اما برای خوشحالی، پیدا کردن کسی که هم بیواسطه از خوشحالیات خوشحال شه و هم توانایی خوشحالی کردن داشته باشه سخته.اگه افراط در انتشار غم به چسناله منتهی میشه، که در این جغرافیا ...