عزیزم؛ من تراپیست تو نیستم. من کسی نیستم که باید گره‌های روانی تو را بشناسد و راه مواجهه با آن‌ها را بلد باشد. من کسی نیستم که فشار حاصل از انکار و سرکوب تجربه‌های ناخوشایندت را به دوش بکشد، تنها به این دلیل که توان پذیرش‌شان را نداری. من آدمی نیستم که مدام توی ذهنم رفتارهای عجیب‌وغریبت را تفسیر کند ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

توی فیلم Poetry زن مدام درحال تلاش برای نوشتن شعر است. کنجکاوی تازه‌اش برای جور دیگر دیدن جهان حتی با اینکه سنی ازش گذشته، او را به رؤیاهای زیادی می‌برد. اما درست وقتی می‌خواهد از تماشای ساقه‌ی ظریف گل و یا تکان خوردن سرشاخه‌‌های نازک درخت‌ها به شعری برسد، می‌فهمد که نوه‌اش با چند نوجوان دیگر به دخت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بدون آن‌که با آدم‌ها معاشرت کنم، با بستنی قیفی‌ام نشسته‌ام به تماشا. تماشا کردن شبیه مراقبه است، شبیه بردن ذهن به‌جایی بیرون از خودش. مغزم برای هضم کردن همه‌ی اتفاق‌های پیش‌آمده هنوز هم مهلت می‌خواهد، حتی به‌جایش وادارم می‌کند موهایم را از ته بزنم و با این شیوه، بر انتهای همه‌ی وقایع غیرعادی یک نقطه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

صاحبخانه یک زن فرانسوی میانسال است که معلوم نیست چرا بیست سال پیش با یک مرد ایرانی ازدواج کرده. عینک پهن کائوچویی به چشم زده و موهای صاف و خاکستریش را پشت گوش داده. به انگلیسی می‌گوید با میوه‌های نارس توی باغش مربا درست کرده و ما ادای خندیدن درمی‌آوریم، چون در این لحظه مربا برایمان کمترین اهمیتی ندا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

انگشت‌هام فلج شده‌ان و همه‌ی کلمه‌هایی که می‌خوام بنویسم،به ترس و تنهایی تبدیل شده‌ان. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قصه‌ها‌ کجا رفته‌اند؟ چرا آدم‌ها دیگر قصه‌ای برای تعریف کردن ندارند؟ زندگی آن‌قدر روی دور تند افتاده که دیگر هیچ قصه‌ای از خلال لحظه‌ها و تجربه‌ها، متولد نمی‌شود. بعد از سال‌ها دارم دوباره رمان «ملکوت» را می‌خوانم و جمله‌هایش هنوز بوی جادو می‌دهند و آدم‌هایش هر کدام قصه‌ای دارند. همین که فرصتی پیش م ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

انگار بین من و جامایع روی دیوار، یه گفت‌وگوی عاشقانه برقراره. ‌ ‌ ‌ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

عزیزم؛ زندگی شبیه فیلم طعم گیلاس نیست. اصلاً به‌ کجای این زندگی پرهیاهو می‌آید که کارگردان باحوصله‌ای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاق‌ها همه نرم‌وملایم جلو بروند، روزها مثل جاده‌ای خاکی، خلوت باشد و آدم‌ها شبیه پیرمرد ساده‌دلی که تأثیرگذارترین قصه‌ها را بلد است. خودمان هم شبیه مردی نیستیم که ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بعضی روزها آن‌قدر خشن می‌گذرند که شب‌ها باید به خودم یادآوری کنم آن آدم جدی و زمخت ساعات کاری نیستم. گاهی توی مسیر برگشت، چند تا آهنگ پیدا می‌کنم که لبه‌های تیز و بُرنده‌ی روز را می‌سابند و نرم می‌کنند. سنگینی مناسبات اجتماعی را از دوشم برمی‌دارند و احساساتم را از بایگانی سینه‌ام بیرون می‌کشند. یکی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

I had a dream. In fact, it was the night I met you. In the dream, there was our world, and the world was dark because there weren't any robins and the robins represented love. And for the longest time, there was just this darkness. And all of a sudden, thousands of robins were set free, and they fle ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید