از غمها آوازی میمانداز امیدها کلمهایاز زندگی شعری میماند__ بیژن جلالی ...
اعتبار رابطه به آدمهایی است که آن را ساختهاند؛ به همهی لحظههایی که جمع میشوند و کنار هم مینشینند و قاب عکسی میشوند که در کهنسالی در بهترین قسمت خانهات میگذاری. پایداری رابطه هم فقط به ماندن در سختیها و گرفتاریها و یا سهیم شدن در شادیهای مشترک و نامشترک نیست. مهم این است که پیوسته به نقش ...
اگه خوشتون میاد و تهرانید، موزه ملی رو ببینید. همینجوری پرسهزدن توی تالارها بدون خوندن لیبلها هم آرامشبخشه. ...
آقای عزیز؛ شما را مثل سایهای با خودم همهجا بُردهام. برای همین از تاریکی مطلق دوری میکنم، آنجا سایهها به کلی محو میشوند. کمی نور برای تمام زندگی لازم است. از حالوروزم اگر پرسیده باشی، شبیه شعری است که در گلو گیر کرده باشد. جایی بین هست و نیست. با اینکه میدانی اگر بنویسیاش خلاص میشوی، اما آ ...
Forwarded From در غیاب آبیها•چند ماه قبل از اینکه نیکا را بشناسم، توی مسیرم گاهی آهنگ سلطان قلبها را گوش میدادم. یادم هست همیشه قبل از آن، آهنگ ای ساربان پخش میشد و ناگهان از حال خراب و خستهای میخزیدم توی حس عاشقانه و پرشور سلطان قلبها. این آهنگ وادارم میکرد به معنای عشق و اثرش روی آدمی فکر ...
این اصطلاح «سلفپارتنرد» که اما واتسون دربارهی خودش گفته، من را یاد خدابانوی باکره انداخت که بعضی از کهنالگوهای یونگی را نمایندگی میکند. از آن سالهایی که شیفتهی یونگ بودم، یادم هست که مثلاً هستیا خدابانوی باکرهای است که خلوتگزینی و مکاشفهی درونی را ترجیح میدهد و روی درونیاتش تمرکز میکند؛ ا ...
هرچه بزرگتر شدیم، بیشتر به ضرورت زیستن در لحظه پی بردیم. این هم یکجور چارهجویی است در برابر رنج بزرگسالی؛ دانستن اینکه نمیشود روی قوس رنگینکمان سُر خورد و یا عروسکها هرگز با ما صحبت نمیکنند و سرزمین پریان فقط توی قصههاست. بزرگ میشوی و دنیا برایت ابعاد واقعیتری پیدا میکند، تو قد میکشی و جه ...
وضعیت ما شبیه یک پیاماس طولانی است. از آن پیاماسهایی که کلافه و عصبی هستیم و دلمان میخواهد پرخاش کنیم و خشمهای سرکوبشدهمان را بیرون بریزیم. مدام میان احتمالات مختلف شناوریم و نمیدانیم قرار است چطور و چه زمانی، آن اتفاق بیفتد. انگار ما در رَحِم دنیا زندگی میکنیم. جایی پر از آشوب و درد که ...
همدست کسی نباش که آسیب زدن به تو برایش کار سختی نیست. نگاه میکنم و میبینم گاهی در موقعیت آسیبزننده من هم به آن آدم یک چاقوی بُرندهتر دادهام که بهتر تکهپارهام کند. نه برای اینکه از زخمهای تازه و دردهای جدید لذت میبرم. فقط بهخاطر اینکه اغلب وقتها مراقب خودم نبودهام و انگار کسی هم بهم یاد ...
توی یکی از اجراهای استودیویی، انوشیروان روحانی پشت پیانو نشسته و درحال نواختن است. هایده کنارش ایستاده و به زیباترین حالت ممکن در مقدمهی موسیقایی انوشیروان روحانی غرق شده. این وضعیت که بیشتر از چند ثانیه دوام نمیآورد با خواندن هایده و لبخوانی انوشیروان روحانی شکوفا میشود. چشمهای براق نوازنده و ...