مردههایمان را میکاریم و هر کدام درختی میشوند که اگر شاخه و تنهاش را هم ببُرند، از چوب آن تیر و تبر میسازیم و به جنگ ظلم میرویم. مردههایمان ریشه در خاک دارند؛ روزی دوباره سبز میشوند و هوای جهان را تازه میکنند. آن روز ما زیر سایهی مردههایمان نفس راحتی خواهیم کشید. ...
همین یک نکته که ما چند سالیست از جنازه نمیترسیم، نشان میدهد چه به سر روح و روانمان آمده... ...
با ما کاری کردهاند که هروقت میخندیم یا میرقصیم، صدایی توی سرمان میگوید: «کاش کسی تصویر این لحظه را برای بعد از مرگمان ثبت میکرد!» ما همینقدر غمانگیز شادیم و همینقدر با مرگ آشنا. ...
گفت: از اینکه توی این اوضاع بچهدار شدی، پشیمونی؟گفتم: پشیمون نه، ولی شرمندهام. انگار اول مهره و من کفش نو پوشیدم، اما بقیه پابرهنه اومدن مدرسه... ...
میخواستم توی یادداشت گوشیام بنویسم «خستهام»، دیدم آخرین یادداشتم بیست و شش روز قبلش این بوده: «خستهام...»یک «هنوز» به اول جمله اضافه کردم و صفحه را بستم. ...
یه اتفاق رو بگو که توی اون، آدم خودش به تنهایی بتونه برای صفر تا صد ماجرا تصمیم بگیره و واسه خوشحالی خودش نقشه بکشه.تا وقتی بچهای دیگران تصمیم میگیرن تولدت چطور باشه. تولد توئه ولی استقلال نداری و دستت توی جیب خانواده است؛ پس حق تصمیم با اونهاست.عروسیت مال خودت نیست. عروسی توئه ولی شأن و آبروی خ ...
اینهایی که بعد از صد سال با آدم کار دارند، پیام احوالپرسی میفرستند و بعد خیلی یکهویی یادشان میآید که میتوانند یک کمکی ازت بگیرند، پیش خودشان چه فکری میکنند؟ مثلاً یارو بعد از سالها پیام میدهد: «سلام عزیزم. خوابت رو دیدم، دلم برات تنگ شد گفتم حالت رو بپرسم.» بعد که تشکر میکنی، میگوید: «راست ...
در رابطه با میزان نفرتم از تماس تلفنی باید این را بگویم که هربار گوشیام زنگ میخورد، یاد این عکس میافتم و با اینکه نمیدانم کی و کجا اولین بار دیدمش، برای سازندهاش درود میفرستم!الآن باز چهار نفر زنگ میزنند و میگویند: «کلک! یعنی از دیدن شمارهی ما هم خوشحال نمیشی؟» نه دوست خوبم، نمیشوم؛ باور ...
روزی چهار بار قند خونم را میگیرم و روزی سه بار انسولین میزنم و روزی هفت بار به جای سوزن روی دست و پایم نگاه میکنم و یاد دوستم میافتم که دربهدر دنبال انسولین مخصوصش گشت و پیدا نکرد و مُرد! ...
چند ماه است به خاطر شرایطم مجبورم روی زمین بخوابم. تشک را انداختهام بین تخت و دیوار؛ همان دیواری که از سقف تا کفاش را عکس چسباندهایم. هر شب که سرم را میگذارم روی بالش، آخرین چیزی که میبینم، و صبحها که از خواب بیدار میشوم، اولین چیزی که به چشمم میخورد، این عکس است. تا میخواهم از دردی آخ بگوی ...