یه روز توی یه ظهر شلوغ، وسط کارای روزمره، همون لحظهای که فکر میکنی زندگی روی ریل افتاده، یه چیزی یهو میزنه زیر پات. شاید یه حرف از طرف یه آدم غریبه، یه سکوت عجیب وسط یه مکالمه، یا حتی نگاهت به ساعت که داره دیر میشه و قراره یه قرار رو از دست بدی اما همچنان کیش و مات سر جاتی و تکون نمیخوری... فرق ...
در سال ۱۳۸۵ در هنگامه جنگ ۳۳ روزه لبنان خبری پیچیده بود که حضرت آقا فرمودند همه برای پیروزی حزبالله دعای جوشن صغیر بخوانند. اماکن مقدس و مساجد و امامزادههای کشور شروع... ...
تقریبا ۴۵ سالی رو داشت. در اومد گفت بهت نمیاد به کسی ظلم کرده باشی؟؟ مکث کردم. تو چشماش نگاه کردم. گفتم من به خودم خیلی ظلم کردم. اومده بود همزن خونهشون رو تعمیر کنه. فردا شب، شب یلدا بود. گفت بچهها میخوان کیک بپزن، نیازش دارن.یه چیزی که درباره مغازه تعمیر لوازم خونگی دوست دارم، کوچیک بودن ابزاره ...
"كيم نامجون"، ترانهسرایی کرهای، چند روز پيش متن يكى از نامههايش را كه برای دوستش فرستاده بود منتشر كرد و زير آن نوشت كه "بياييد در اين زمستان با دوستانمان نامه رد و بدل كنيم". من هم انگار كه نامهنگارِ درونم سالها توی كما رفته باشد، يكدفعه چشمش به جمال جهان روشن شد و به هوش آمد. ماسك اكسيژنش ر ...
دو هفته هست که همسرم رفته عمان ، روز سوم یا چهارم بمن گفت که برام یک بسته ایرانسل بخر که کارامو انجام بدم .من هم بسته ای مخصوص کشور عمان از ایرانسل خریدم و دو سه ساعت کار کرد ، دو روز بعد یکدفعه قطع شد ! در حالیکه تو حسابش نشون می داد که از ایرانسل هم مبلغی طلبکاره ! من بابت قطع شدن خط ش زنگ زدم به ...
امیدوارم این دفعه بر خلاف همیشه این حسی که از دیشب بهم القا شده دروغ باشه، چون اگر راست باشه و باز بفهمم بهم دروغ گفته دکمه اش رو برای همیشه میزنم و یلدا میشه یه نقطه عطف تو زندگی جفتمون... ...
زندگی دلخواه شما چگونه است؟ زندگی دلخواه من، زندگیِ همسو (همسوییِ مطلق) با ارزشها و باورهایم است، آنوقتی که بین حرف و عملم هیچ فاصلهای نباشد.همین دو قید کافیست. شاید بشود ادغامشان کرد یا شاید اصلا یکی باشند. چه ساده به نظر میرسد. نه؟ اما چقدر دورم. گمان من این است که آدمی وقتی از پس این دو قید ...
You know where you should click... ادامه مطلب ...
میفرمایند سیب را که بالا بندازی تا بیاد پایین هزار تا چرخ میخوره ... حکایت منه سال های قبل از خودم بیزار بودم امسال بدون هیچ اتفاق خاصی یواش یواش عاشق خودم شدم... حالا از دیدن جوشا و چاله هاشون رو صورتم نه تنها وحشت نمیکنم بلکه میایستم و شجاعانه تماشا میکنم حالا جز جز خودم و صورتمو و بدنمو و دستا ...
با دستهای قرمزش سومین انار را میشكافد و من کمی آنطرفتر، در حالی كه بر لبهء بلندترين شب سال نشستهام، به شبهای بلندی فكر میكنم که آمدند و گذشتند و سحر شدند. با صدايش افكار مرا هم میشكافد: «يك سال پيش، درست همين موقع بود.»- خدا را شکر! بابت هر اتفاق خوبی كه افتاد و هر اتفاق بدی كه بايد میافتاد ...