همچنان تب شدید دارم و سرفه های مکرر و چشمای ورم کرده... دو سه روز هست که به جز صبحانه، وعده ی دیگه ای نمیتونم بخورم... تقریبا داروها هیچ اثری روم نداستن... تا وقتی استرسم کنترل نشه، اوضاعم همینه... دلم میخوام بخوابم، یه خواب آروم چندین ساله... ...
امروز سرکار نرفتم.چون روحیه سرکار رفتن را نداشتم.زنگ زدم و گفتم رگ های کتفم گرفته است که البته گرفته است.دلیلش هم حرکت Fly بود که دیروز زدم.نمی دانم زاویه بالا رفتن دست را رعایت نکردم یا وزنه سنگین برداشتم.دلیلش هر چه بود شانه راستم را به فاک داد و صبح به سختی بلند شدم.جمع گرفتگی رگ و نداشتن روحیه ت ...
اگه به رفتار آدم ها نگاه کنی عشق تا یه مدت وجود داره و از اون به بعد آدم ها برای هم تکراری میشن. شاید بهتره اینجوری بگم که آدم ها برای هم واقعی میشن. اگه قراره عشق برای مدتی فقط دو نفر رو به هم نزدیک کنه چطور میشه به فردی که واژه های مقدس"دوست دارم" رو میگه اعتماد کرد؟ همیشه آرزو داشتم عشق رو تجربه ...
بعد از جدا شدن از الف، برگشتم به عقب... به وقتی که چت های ناشناس تلگرام عطشم به ارتباط رو کم میکرد. وقتی ذهنم پر بود بود از حرف، با یه فرد ناشناس صحبت میکردم. گاهی نصیحتش میکردم که برگرده به همسر قبلیش😂 گاهی از چیزهایی که یادگرفته بودم میگفتم... مکالمه ها همه به همون فضا محدود میشد. بعد از سالها دوب ...
یک کتاب هست چند وقته میخواستم بخونمش (در جستجوی یک زندگی اخلاقی، دیوید بروکس) همش پشت گوش انداختم بعدش چندتا کتاب دیگه خوندم ولی این قسمت نمیشد. حالا دیشب یکی که از آدم حسابیها است گفت خیلی خوبه و فلان. منم اینجا مینویسم که یادم باشه و بخونمش تقی به توقی میخوره اشکم در میاد لامصب درستم نمیشه . فشار ...
دومین دورهای که امسال رفتم، دورهی هواشناسی کوهستان استاد هاشمنژاد بود. واقعا کاراکتر جالبی داره این استاد. سر کلاسهای خلبانی، دکتر سبحان که هواشناسی درس میداد هم کاراکتر عجیبی داشت، دارم حس میکنم ماهیت هواشناسی شاید روی کاراکتر آدمها هم اثر میگذاره. در این دوره […] ...
تو ایستگاه مترو شستم و خدا میدونه که چقدر تو خونه علاف کردم که راه نیفتم و خونه بمونم و کلا قصیه رو بیخیالش من واقعا دارم فرار میکنم فرار میکنم از هر تغییری از هر عوض شدن شرایطی یا هر چیزی که ذره ای ارامشم رو بهم بزنه و من میترسم از همه اینا چون الان بالاخره بعد دو سال بهیه دایره امن رسیدم و میترسم ...
بالاخره روز امتحانه رسید!!! دق مرگ شدم ... ساعت ۴ـ۶:۳۰ ...
این روزها به وانمود کردن بیشتر از هر وقت دیگر فکر میکنم. وانمود کنم که دوستت ندارم مثل گذشته. وانمود کنم که یادم رفته است نیستی. یا حتی وانمود کنم که بودنت را فراموش کردهام. وانمود کردن سخت است. شاید برای آن که به خوبی بتوانید وانمود کنید نیاز است قبل از آن کلاسهای بازیگری را به اتمام رسانده باشی ...
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد بال کوبیدم ق ...