دلم می خواد وقتی حالم خوب نیست کسی صدام نکه.. حال اینکه بلند بشم ندارم ببنم چی میگه ندارم.. حتی حال حرف شنیدنم ندارم. ...
دانشگاه رفتن برام به یک کار کسالتآور تبدیل شده که باید برای تغییر فضا مسخرهبازی در بیارم با بچهها که اذیت نشم، سر کلاس آخر که انگیزه و هیجان داشتیم، استاد درباره EQ صحبت کرد و یک تست معرفی کرد و گفت بعدا بزنید، برای […] ...
جلد مادر اجاره ایدر حال نگارش رمان مادر اجاره ای هستم داستان دختری که با وجود اعتیاد پدر و بیماری مادر بعد از دستگیری برادرش که خرج خانواده رو میداد مجبور به انصراف از رشته دانشگاه میشه و همزمان بهترین دوستش در ازای دریافت پول بهش پیشنهاد میده فرزندش رو به مدت نه ماه در شکمش نگه داره... زیبا دختری س ...
من بالاخره به دیدار این خواستگار نطلبیده رفتم. شروع دیت خوب بود، احترام، شخصیت و چهره در اولین برخورد خوب بود. تا یک ساعت اول هم همه چیز رو به مثبت رفتن جواب من بود. سوالهایم را به خوبی جواب میداد. پرسیدم برای عصبانیتت چکار میکنی؟ چگونه آرام میشویی؟ گفت: عصبانیت؟ من عصبانی نمیشوم. قضیه را فراموش ...
مامانم میگفت به دو دلیل برو دکتر یکی اینکه کنجکاوی نداری دوم اینکه بی انگیزه ای توی کارات خدا رحمتش کنه اگه میشنید یه ساعت حرف زدن با دکتر یک میلیون خرجشه خودش دست به کار تراپی میشد برام یه یادداشتی از میم مهاجر دیدم و پرسشهاش درباره نسبت میراث فرهنگی و معنوی ما با تراپی و سپس چیزهایی که هوش مصنوعی ...
چشمان ما پر از اعترافات وحشتناک است، دستِ آخر دامی که در چشم هایت بود دور گردنم پیچید... ...
خاکستری عزیزم، امتحان آناتومی عملی هم تموم شد و خاطراتش رو می خوام برات بنویسم. البته مم زرنگ تر از این حرفهام و بخشی رو قبلا نوشتم برات کپی پیست می کنم. خب اول من خیلی استرس داشتم و می خوندم و قبلش هم کلاس داشتم و حتی سر کلاس هم داشتم می خوندم. بعد دیشب به دو گروه تقسیم شدیم و من جز گروه اول بودم، ...
یاوانای من، ای پدید آورندهی طبیعت، ای که زیبایی با تو معنا پیدا کرد، ای خالق تلپریون و لورلین. منم آئوله، همان که نامش با نام تو گره خورد، مرا به یاد داری؟ روزگار بسیاری است که از هم دور ماندهایم و سیاهی بین ما جدایی افکند. هنوز گلهای زیبا، رایحه داستانهای ما را نغمه میکنند، چمنها مرا با یادت ...
دلم یه کم درهم برهم نویسی خواست... ۱-یه بنده خدایی رفته آمریکا پیش خانواده اش و یه وکالت محدود توی یه سری کارها، به من داده، براش انجام بدم، واسه همین بیشتر از معمول تهران میرم و میام، اولش فکر میکردم چه خوب... اما واقعا الان خسته شدم ...(آیکون یه دختر تنوع طلب که مدام از این شاخه به اون شاخه میپره ...
ساعت 36 دقیقه از چهارشنبه 23 آپریل گذشته. خودمو به بی اشتهایی زدم سر شام و حالا دزدکی رفتم نون و ماست آوردم پشت میز کامپیوتر میخورم. فرندز میبینم و تلخ ترین خنده ها رو روی صورتم رسم میکنم. اصلا چه معنی میده این وقت شب توی این شرایط من بشینم به این فکر کنم "چقدر از دست دادن من راحت بوده برات" ؟ چرا ب ...