بچه که بودیم، سر و تهمون رو که میزدن خونهی پدربزرگها و مادربزرگهامون بود. خیلی هم خوش میگذشت و دیگه هیچ وقت اون روزها در زندگیمون تکرار نمیشن، کمکم که دنیا ازمون میگیرشون میفهمم چه ستونهای برای خانواده به حساب میومدن. همین الان که از […] ...
گاهی وقتا واقعا دلم نمیخواد همسر هم وارد حریمم بشه.. میدونی اونجا کجاس؟ اونجایی که احساس کنم احساس کنم من اولویتش نیستم... احساس کنم کسی جای من و پسر رو گرفته یا نقش من و پسر رو داره بازی میکنه! همونجاس که دلم انقد نسبت به همسر سرد میشه که دلم نمیخواد برای زندگیمون یک ذره هم تلاش کنم .. حوصله ی رقا ...
توی کامپیوتر تا زمانی که یه فایل در حال استفاده باشه حالا چه مستقیم چه پشت کدهای صفر و یک اگر برنامهای در حال نوشتن یا خوندن اون فایل باشه اون فایل رو نمیشه حذف کرد. کامپیوتر میگه: File in use. داشتم به این فکر میکردم چقدر کامپیوترها از روی رفتار انسان ها نوشته شده (شایدم رفتار انسان ها از روی کامپ ...
من هیچ وقت اونموقعا نبودم بنویسم اکس داریم تا اکس. امروز دیدم یکی از بچه های کانالی راجب دوبا دختر جدید اکسش چیزی نوشته و دختره مثل مشکل دارا چسبیده بود به این دختر ما. بخدا تموم اون روزا اومد جلو چشمم. چندتا نکته خیلی فشار داره. _رل جدید اکست سطح پایینی داره مشخصات ظاهری شخصیتی و همه چی. حالا این ا ...
تقریبا ۵ ماهه دیگه تولدمه. ۲۴ سالم تکمیل میشه و میرم تو ۲۵ ولی من این حسو ندارم. هر یک ماه که میگذره برای من بیشتر یک ماهه. هیچ وقت حس نکردم تو دهه بیست سالگی زندگیم بودم. این حس از وقتی که وجودم رو تو زمین حس کردم باهام بود. شاید از ۷ سالگی. حس خیلی بدی بود. قبلا اینجوری در موردش فکر میکردم. اما ال ...
...اما عجل امان نداد. غافلگیرم کرد. نه مثل برق، نه مثل سیلی، نه حتی مثل شلیک. بیشتر شبیه همان لحظهای بود که فهمیدم زنی که سالها کنارش راه میرفتم، هیچوقت نگاهم نکرده، فقط صورتم را دیده. یا وقتی که توی چشم یکی خیره میمانی و میفهمی که حتا اسم تو را هم درست یاد نگرفته. مرگ هم همینجور است، بی ...
محیط کار جدید خوبه یعنی مثل بقیه جاها همه جور آدم داره ، آدمای خوب ، آدمای بد ، آدمای عجیب .. ولی خدا رو شکر این دختری که پیش من میشینه خیلی دختر خوبیه و تو کارا خیلی بهم کمک میکنه تا یاد بگیرم .. از طرفی بدنم کلا هنگ کرده. یعنی یهویی با خودش میگه عه این دختره که ساعت نه ده صبح پامیشد و تازه یه ساع ...
بعد از اینکه امپراطور از جایگاه پایین آمد سربازان طبق تشریفات رژه ی کوتاهی رفتند و همه ی مردم و حظار را به وجد آوردند ریچارد هم با نشان شکسته در میان آنها بود و می ترسید هر لحظه او را از رژه بیرون کنند کل رژه را با تمام قدرت پا می کوبید و با بقیه جلو می رفت و حسی آکنده از ترس و هیجان را در وجودش حس ...
تو در جمع غریب هستی. همه در حال صحبت هستند، اما انگار هیچ کلمهای به تو نمیرسد. هر حرفی که از دهان دیگران بیرون میآید، مثل نسیمی سرد از کنار تو میگذرد. حتی وقتی با تو صحبت میکنند، حس میکنی که این حرفها هیچ پیوندی با دنیای درونت ندارند. تو به گوشهای میروی، شاید برای اینکه در سکوت خودت، بتوانی ...
تو همیشه در جمعهایی که به نظر پر از هیاهو و شادیاند، به شکلی غریب ایستادهای. مردم صحبت میکنند، میخندند، ولی انگار این صداها برای تو چیزی نیست. قلبت در درونت سنگینی میکند و در جمعی که دور و برت شلوغ است، تنها هستی. هیچ کلامی نتوانسته آن فاصله میان تو و دیگران را پر کند. فقط منتظری که شاید روزی ...