این روزا تقریبا تمام حاشیه رفتن ها و تمام حواس پرتی ها رو به حدقال رسوندم اما بازم به کارهای روزانه ام نمیرسم. و وسط تمام اینا یه پروژه هم قبول کردم! اصلا چرا؟ برای چی؟ چرا باید یه اضطراب و مشغله فکری دیگه به این روزا اضافه کنم؟ شاید هنوزم دارم از درد به درد فرار میکنم ... آرمان گرشاسپی میخونه "برگر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این که چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود را نمی دانم، با ماشین بردندمان بالاهای تهران، توی شرکتشان مهمان وار نازمان را کشیدند، به هر خمیازه مان واکنش عاطفی نشان دادند و به ما آموزش دادند. چهار ساعت با انواع وقفه ها ی بین کلاس و کافه بردن و خود معلم ازمان پذیرایی کردن و ناهار دادن و درد دل شنیدن و....واقعا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

حالا کمی آرام‌ترم و می‌توانم راحت‌تر بنویسم. در قطار هستم و دارم برمیگردم. کل لحظات سفرم را دوست داشتم. دیروز را دوست دارم لحظه به لحظه تعریف کنم، هر چند در پست قبلی کمی از آن روز گفتم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز تا الان روز من نبوده از خودم و عملکردم بشدت احساس نارضایتی دارم اولا دیشب که خوابم نبرد و دوتا فصل کتاب صوتی آب نبات نارگیلی گوش،دادم دیدم فایده نداره پا شدم یه سر به دختر کوچیکه که داشت درس میخوند زدم ساعت نزدیک به دو صبح بود همون موقع ۱۰سی سی شربت دیفن هیدرامین خوردم و دوباره کتاب صوتی روی ۱ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این چه عادتیه ماداریم؟ هرچی بیاد تو خونه می خوایم فریز کنیم باقالی، سبزی، حبوبات،. غذای یه هفته بعد رو الان اماده می کنه می ذاره فریزر به گوجه هم رحم نکردین!!! ولمون کنین بابا تا چن وقت دیگه واقعا واقعی طعم غذا ها رو فراموش می کنیم.. قدیم چنتا بچه قد و نیم قد با کلی کار و پخت نون و.. وقت می کردن غذا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این متن هارو در واقع دارم برای اینده خودم مینویسم ولی ای کاش میشد برای گذشتم مینوشتم. میدونستم ته همه این اذیت شدنا قراره به کجا یا چی برسم. کاش میتونستم به خود گذشته ام بگم از یک ثانیه هم نگذر. هر ثانیه باید تبدیل بشه فرصتی در اینده برات بشه. حتی اگه کوچیکه انجامش بده. این روزا خیلی سخته. سختیش این ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یه روز، یه دختری خسته از همه‌چی، تصمیم گرفت که دیگه ننویسه… اما نمی‌دونست که بعضی حرف‌ها فقط وقتی گفته نمی‌شن، سنگین‌تر می‌شن. خودکار رو گذاشت کنار، دفترو بست، حتی گوشی رو خاموش کرد. گفت: «تموم شد. هیچ‌کس نمی‌فهمه اصلاً، چرا بنویسم؟» اما شب، وقتی همه خواب بودن و چراغای شهر کم‌جون می‌زدن، یه چیزی توی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در کتابِ "مادری که کم داشتم" که ای کاش ترجمه دیگری از عنوانش که "The emotional absent mother" هست، شده بود... در صفحه ۴۲ اشاره به نقش‌ها و کارکردهای مادر می‌کنه. یکی از اون موارد، "اولین پاسخگو" بودنِ مادر هست. در جمعی از دوستان بودیم. لیلا از من آب خواست. من بلند شدم که از کلمن یه لیوان آب پر کنم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این هفته حال و حوصله رانندگی نداشتم، تصمیم گرفتم با ماشین برم ترمینال، ماشین رو بگذارم اونجا، یک روزه با اتوبوس برم و برگردم. وقتی رسیدم جلوی در دانشگاه داشتم رد می‌شدم که دیدم نیروی حفاظت دانشگاه بهم گیر داد که نمی‌تونی با این شلوار […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیشب قرار گذاشتیم ساعت ۷ صبح یکی از ایستگاه‌ها باشیم. ساعت ۶ و ۴۰ دقیقه به من زنگ زد و خواب بودم. گفت واقعا خسته نباشی : ))). به نظرم تا آماده بشی بهتره که من بیام سمتت هتل. وقتی رسید من هم آماده شده بودم. به سمت پارک حرکت کردیم. من گفتم نمی‌خواهم جایی دیگر بروم. لحظات بودنمان را دوست دارم. با هم به ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید