امشب داشتم کارهای سایت فروشگاهی را که شوهر دخترخاله زده است را انجام میدادم. خود شوهر دخترخاله هم کنارم بود و کمک میکرد تا زودتر کارها راه بیفتد. بعد از این که رفتند با آقای ح کوتاه صحبت کردم. بیحوصله بودند و منم ترجیح دادم خداحافظی کنم و برم سراغ شکمم، چیزی برای خوردن پیدا کنم. همه اینها را گفتم ...
سردمه. خیلی سردمه. دولینگو هی زجه میکنه. میخوام قسمت ده محبوس زیبایی بببینم به عشق ابدی ترجبحش میدم. این ساعت دلم قهوه سرد میخواد. نه بستنی و برونی. ...
خیلی جالبه که خط های روی بدن گورخرها که مثلا خود من فکر می کردم کارکرد اثر انگشت در انسانها رو دارد در واقع ربطی به اثر انگشت نداره و بیشتر برای اینه که وقتی گله گورخرها دور هم جمع میشن تشخیص این گورخر از اون گورخر ممکن نباشه و مثلا اگر یک شیر بخواد به گله گورخرها نزدیک بشه بجای دیدن یک گورخر و اتخا ...
حاجی دیگه عشق ابدیو نقد نمیکنم. حالم داره بهم میخوره. ...
هفته خوبی بود، چالشهای خودش رو داشت، فکر میکنم حدود چهار هفته فرصت دارم تا کلی داکیومنت کاری آماده کنم، کارهای دیگه رو به سرانجام برسونم، امتحانات دانشگاه رو بدم و …، بریم ببینیم چی میشه. هفتهای که گذشت مثل همیشه، اینجا هر روز نوشتم، […] ...
وقتی منو کوچولو باهم خلوت می کنیم حتما گوشی رو می ذارم کنار دستم بیشتر ویس ها ی باحال و شاد توی این زمان ها شکار میشه. بادکنکش باد کردم تا اومدم با نخ ببندم، شل گرفتم خالی شد.. برداشته مثلا می خواد خودش باد کنه دس آخرم داد که خودم انجام بدم بعد اومدم بادکنک رو با لباس خودش تمیز کردم 😂😂 تصور اینکه با ...
یه وقتایی .. یه اتفاقایی برام پیش میاد که اصلا دوست ندارم فراموششون کنم بنابراین سعی میکنم که بنویسمشون تا ب یادگار برام بمونه .. اینبار میخوام راجع ب هدیه تولد امسال شاهین بنویسم.. دو سه روز بود که ذهنم درگیر خریدن یه هدیه خاص برای تولد شاهین بود، پنج شنبه غروب همینجوری که داشتم میرفتم سمت خونه مام ...
همیشه تو زندگیم سعی داشتم اینده رو بسازم. حتی اگر به قیمت از بین بردن حالم باشه.باید کارایی میکردم که میتونست منو به اهدافم برسونه حتی اگر قرار بود براش هر ثانیه زجر بکشم. کافی بود یه نفر جلوم میگفت نه باید بری دنبال قلبت. بری دنبال کاری که دوسش داری. هزار و یک دلیل براش میوردم که انجام کار عاقلانه ...
چند وقت پیش یه مصاحبه دیدم از یه خانم اهل ماداگاسکار که همسرشون ایرانی بود و این خانم هم از همسرش فارسی رو یاد گرفته بود چقدر هم شیرین زبون و دوست داشتنی بود بماند. مصاحبه گر انتهای صحبت هاشون ازش خواست ایرانی ها رو با یه کلمه توصیف کنه و ایشون هم گفت "شراب" و تفسیرش هم این بود که شما هیچوقت از بودن ...
وارد که شدیم هیولا پرید رو یکی از صندلیا و گفت "اووو پسر چقدر صندلیاش راحته" روی یکی از صندلیا نشست، پاهاشم انداخت رو صندلی دیگه! شاه سیاه سرشو به نشونه تاسف تکون داد و روی یه صندلی دیگه (دور از هیولا) نشست. بانوی قرمز پوش دستشو گذاشت رو شونه علی و آروم فشار داد، علی بالا رو نگاه کرد و لبخند زد، و ر ...