نشد با ج همونطور که دوس داشتم تموم کنم. که ازش ویژگی مثبت بگم و بعد اینکه مناسب هم نیستیم و در اخر براش ارزوی موفقیت کنم. انقدر رو اعصاب بود و مضخرف بازی دراورد که باهاش دعوام شد. میگفت رفتارم بچگانس اما تکه اخر پیامها، پیامهای خودشو حذف کرد. یه ادم بی ظرفیت، تهی و کسی که واقعا حرفی برای گفتن نداشت. ...
هی گفتم من نمایشگاه نمیرم! نمیام... مخصوصا با بچهها کشش ندارم... حوصله ندارم با بچهها و ... دیروز همسر جان رفت و گفت فردا میمونم خونه، تو برو. این شد که من هم قسمتم شد امروز رفتم نمایشگاه کتاب تهران. قشنگ متوجه شدم که از پارسال تا الان در مواجهه با کتابها و ناشران پیشرفت کردم. حرفهایتر خرید کر ...
امروز حالم خوب بود. رفتم ناخن گذاشتم، صورتی شایندار. با ناخنکار ارتباط گرفتم، حالش خوب نبود. ارتباط گرفتن را یادگرفتهام، ممکن است کمی بدقلق باشند اما در نهایت راه ارتباط را پیدا میکنم. بیشتر برایم چالش شده است. مثلاً اینجور که خب حالا که در جامعهای و کاری نداری، میتوانی ارتباط بگیری؟ و شروع می ...
روز اول: امروز روز شلوغی بود. وقت برای فکر کردن به هیچ چیزی رو نداشتم. اما میون کارها و خستگیا، هیولا اومد گفت هی! آقای ربات! تو این همه برنامهنویسی کار کردی، ولی هنوز یه پکیج برای پایتون ننوشتی! گفتم بهش که الان اخه؟! الان باید این ایده رو بهم بدی؟ گفت هی! صرفا فقط گفتم یه جایی یادداشتش کنی! اصلا ...
آدمهایی هستن که احساسشون رو زندگی میکنن. وقتی ناراحتن گریه میکنن، وقتی خوشحالن میخندن، وقتی اشتیاق دارن فعالن و... امشب خیلی به این آدمها حسودیم میشه. کاش میتونستم الان گریه کنم. حس میکنم خانومه هستم توی فیلم on soul and body. بلد نیستم به زبان احساسات حرف بزنم. ...
جمعی از کهنه جوانان خانواده سارا در یک اقدام باکلاس تصمیم گرفته بودند تولد سارا را در شبی که سارا روز قبلش از بوق سگ تا ستاره شب سرکار بود را جشن بگیرند و به اصطلاح سورپرایزش کنند. البته که سارا سورپرایز می شود و تمام تلاشش را هم می کند تا از چسبیدن پلک هایش به هم جلوگیری کند و تا آخر مهمانی هم خود ...
خیلی تلاش میکنم به ادما اعتماد کنم. اینکه از لاک پر از ترس و بی اعتمادی و شک بیرون بیرون بیارم. اینکه بگم شاید یه ادم خوب وجود داره. شاید بشه یکم بدون ملاحظه بین مردم زندگی کرد. بدون اینکه مدام بخوام سبک سنگین کنم طرف مقابلم دشمنه یا دوست. جالبه هر بار میخوام اینکارو بکنم سریع خلافش رو میبینم. برمیگ ...
من یهINFPام: تو دنیای خودم زندگی میکنم. یه پلی لیست احساسی دارم و نصف روز دارم به مفهوم عشق و زندگی فکر میکنم. اگه یه اتفاق ناراحت کننده بیفته یه تکست یا شعر دربارش مینویسم و اگه یه اتفاق خوب بیفته تا مدت زیادی به خاطر همون اتفاق خوب خوشحالم. ممکنه چندین دقیقه به بال زدن یه پروانه نگاه کنم و تهش به ...
اول برای مهربانوی قشنگم نینای خانوم دوست داشتنی سلام عزیزم خوبید؟من تا حالا افتخار هم صحبتی باهاتون نداشتم ولی آبجی خوش قلبت همیشه از مهربونی و خوش قلبیت برام گفته و ندیده دوستت دارم عزیزم مواظب خوبیها و خوش قلبیهات باش که یه گنج بزرگه. بعد واسه صدف عزیزم من نمیدونستم مشغول کار هستی و تازگی متوجه شد ...
ساعت ۱۱ شب وقتی وسایل رو جمع کردیم، مسعود یه کیسهخواب بهم داد و رفتیم خوابیدیم، اولش که رفتم تو کیسه خواب حس کردم من رو گذاشتن توی قبر، واقعا عجب چیز مزخرفیه، نمیدونم شاید به خاطر همین مشکل نتونم هیچ وقت برم دماوند، آرزوی […] ...