خانوم دکتر چراغ رو خاموش کرد، یه نور زرد فقط باقی موند توی تاریکی. و گفت از این نور خوشت میاد نه؟ اونجا خیلی شبیه اتاق شاه سیاهه... از فرش و میز و پنجره ها گرفته تا قفسه کتاب، تا نور زردی که وسط تاریکیا میتابه روی صورت خانم دکتر. اگه بتونم جایی که قراره بمیرم رو انتخاب کنم، همونجاس! گفتم آره آرامش ب ...
این متن صرفا از روی علاقه نوشته شده و ادامه دار خواهد بود. همیشه ساخت یک اساسین کرید با محوریت ایران رویای همه ی گیمر ها به ویژه گیمر های ایرانی بوده است.از آنجا که من هم یکی از طرفداران متعصب این اثر بوده ام حالا از قدرت نویسندگی خودم بهره برده و اثری قابل تعمل خلق کردم که با روایت یک دوره ی تاریخی ...
سوال من از خدا اینه. چرا دوست داره زجر بکشیم؟ چرا ناله و زاری مارو دوست داره؟ چرا تا میای یکم اروم بشی دوباره یه چی هوار میشه رو سرت؟! ...
دیروز که پست رو نوشتم مامان خیلی خوب همکاری کرد و من خدا رو شکر زیاد خسته نشدم بعد غروب که داداشا اومدن و دوتا آبجی ها صحبت از یکی از داداشها شد که معمولا زیاد شب ها نمیاد هم روحیه حساسی داره و خوب زود دلخور میشه و جدیدا ترجیحا عصرها که خلوت تره میاد و خیلی وقتها هم میاد و باهاش میریم دور میزنیم صحب ...
امروز یه گریه خیلی خیلی کوچولو دیدم. برای شیر خریدیم. انگار مریض بود. یه خانومه رد شد گفت فکر کنم مریضه برای همین ولشکرذن دهنش شکل سوخته بوده اما خانومه گفت این یه مریضیه. یکم از شیر خورد حتی نمیدونست میتونه بخوره بعد رفت سمت کوچه و یه خانومه داشت دنده عقب می اومد خونمون داد زدیم خانومه نیاد عقب ام ...
من از آنهایی هستم که وقتی فیلمسازهای ایرانی را روی فرش قرمز جشنوارههای خارجی میبینند ذوق میکنند. البته به شرط آنکه واقعا ایرانی باشند و خجالت نکشند از وطن خودشان.توی ذهنم تصور میکنم من اگر کارهای در این وزارت ارشاد بودم، بازی را طوری میچیدم که فیلمساز مستعد ایرانی و به ظاهر ناراضی از شرایط ا ...
هفته ای که گذشت هفته ی دهشتناکی بود هم آنفولانزا گرفته بودم ، هم دل درد داشتم هم باید میومدم سرکار و هم غمگین و بی انگیزه بودم . خیلی شرایط دشواری بود و من نه تونستم ساز بزنم نه کلاس زبان برم نه ب خونه رسیدگی کنم و همش گریه م میومد .. داشتم ب این فکر میکردم که من در گذشته خیلی قوی تر بودم ، اما ال ...
اين نوشته صرفا يك يادداشتِ چنددقيقهای در يك نيمهشب نسبتا خنك بهاریست. مثل هزاران شب ديگری كه چندخط میانِ پرانتز نوشته شد و پس از آن، صبح روز بعد، نقطهای نشست به انتهای خط و همهچيز به روال گذشتهاش برگشت.من هم نشستهام تا با تيزیِ قلم اين پنج انگشتِ غمی كه به گلويم چنگ زده است، از خودم جدا كنم. ...
دارم اتاقم را تمیز میکنم. کتابهایم را میچینم و به آینده فکر میکنم. آینده؟ این کلمه چقدر عجیب است. تو به آینده فکر میکنی، برنامه میچینی ولی باید بدانی که این برنامه فرضی است و هزاران اتفاق ممکن است بیفتد. اما من آینده و برنامه ریختن برایش را دوست دارم. دیشب کمی ترسیده بودم از تصمیمی که میخواه ...
اومده میگه عمه می دونی یه دارکوب تو حیاط پشتی داره لوله می سازه؟ _ نه برو ببینش خوشگله. رفتم حیاط پشتی راست میگفت یه پرنده جدید بود ولی دارکوب نبود این کوچولو آواز می خونه🫠 منم صداش رو ضبط کردم... ینی عشققق، عشقققق.. ( اشتباهکی اپلود کردم دوباره باید اپلود کنم 🤭) فقط آخرش که طلا ترسیده بود شروع کرد ...