ثانیه به ثانیه داریم به 30 تیر نزدیک و نزدیکتر میشیم و من فکرشم نمیکردم اینقدر از تابستون متنفر باشم! همیشه متنفر بودم! به خاطر حساسیتهای فصلی، به خاطر گرمای زیاد، اما 30 تیر قرار بود این نفرتها رو بشوره ببره نه که بیشترش کنه! نشستم توی تاریکی. حالم از خوب بودن خیلی دوره... دارم به این فکر میکنم ...
نمیدونم چه سرنوشتی در انتظار مردم سرزمینمه! میترسم از اینکه دلتنگ این روزا بشم! جدیدا هر کاری که میکنم میگم خدایا شکرت، یه وقت نشه در اینده حسرت همین چیزارو بخوریم! خرید کردن، رستوران رفتن، پارک رفتن، غذا ی گرم، اب خنک، خونه ی خود ادم، درامد، شغل، امنیت و... وای خدا احساس میکنم دارم دیوونه میشم! من ...
آخربن خط کتاب رو هم میخونم و میبندمش و کنار میذارم وقتی به خودم میام میبنم حین کتاب خوندن باز با جوش های ریز صورتم ور رفته ام و جای جای صورتم قرمز شده مدتی بود این عادت مزخرف از سرم افتاده بود اما باز برگشت تشکم رو جایی میندازم که بیشتر باد کولر میخوره و بعد از خاموش کردن لامپ دراز میکشم امروز از خو ...
چند روزی ست که از اعلام آتش بس می گذرد. به قیمت طلا و دلار نگاه می کنم. صدای تند شدن تپش قلبم را می شنوم. با خودم فکر می کنم چند روز ِپیش چه حالی داشتم؟! شب هایی که هر ساعت با هول از خواب می پریدم و خبرها را مرور می کردم... روزهایی که با هر صدای توی اتاق های خانه، از جا می پریدم و تپش قلب می گرفتم.. ...
خاکستری عزیزم، این روزها اینترنت هنوز درست کار نمی کنه. بلاگفا با اینترنت عادی بالا نمیاد و نمی تونم راحت از تلگرام فیلم دانلود کنم و بالا کلی کانفیگ عوض کنم. یادت میاد حدودا ۶ ۷ سال پیش وقتی کلاس هفتم بودم صبا برام دو تا دستبند دوستی بافت؟ حتی طرحشون رو هم یادم مونده. این روزها که خودم با دستبند با ...
در یکی از روزهای جنگ دوازده روزه، عصا وارد اتاق من شد و عجیب ترین سوالی را که میشد متصور شد از من پرسید: - خانم نظر شما در مورد این جنگ چیه؟ صادقانه ترین پاسخ را دادم : - راستش من نه به اینترنت دسترسی دارم نه ماهواره و مجبورم فقط اخبار ایران رو پیگیری کنم و اینا هم که میگن ایران پیروز شده عصا یک ...
پنجتا بشمارم، رفتهاند. چهار، سه، دو، یک. نَه.بالای حوضچهی آب سرد میایستم.«بچهها اینجا نوبتیه، هر کی یه دقیقه نوبتشه. شما ده دقیقه است اون تویین.»-«اینجا مال ماست.» همه میخندند.از گوشهی حوضچهی دو متر در دو متر یواش میخزم تو آب.-«بچهها بهش آب بپاشین، باید بره. زووود.»ناخودآگاه من هم آب میپا ...
حقیقتشو بخوایید من اونجور که نشون میدم یا دیگران فکر میکنند تافته ی جدا بافته نیستم، من هنوز نتونستم تو یه مرحله از زندگیم مچ تنبلی و تباهی رو بخوابونم! باید قبول کنم من نتونستم فوق العاده باشم! حالا احساس میکنم دیر شده برای خیلی چیزا، وقتمو از دست دادم، در واقع سوخت!تموم شد... خیلی دلم میخواست زبان ...
هر صدای خاطره انگیز درون ذهنم میرقصد مثل دویدن بین قصه های شبانه قاصدکی بین خواب و بیداری بعد از گذشت همه چیز وقتی به دور دست ها مینگرم صدای پرنده ای کوچک مرا در اغوش میگیرد چیزی که درخشش خود را از دست داده شور و اشتیاقش را عطر یاس لا به لای موهایم میپیچد چیزی در دلم سنگینی میکند مثل خرداد خاکس ...
این مدتی که ایران در جنگ بود، بیان آیپی های خارجی را بلاک کرده بود. به وبلاگم دسترسی نداشتم. وبلاگهای شما را هم نمیتوانستم بخوانم. از فشار ِننوشتن داشتم دیوانه میشدم. متنفرم از بیثباتی این پلتفرم. عصبانیام از خودم که نمیتوانم بدون نوشتن دوام بیارم. به جای با ثباتتری برای نوشتن نیاز دارم ولی ...