نتیجه چه شد؟ به نظرم قرار نیست تلاشی صورت بگیرد. حداقل در این مقطع من تلاشی نمیبینم یا در کلمات پیدا نمیکنم. راستش من دلم نمیخواهد کسی را تشویق به تلاش کنم. تلاش؟ ما داریم از تلاشی صحبت میکنم که خودخواسته باشد که از دل برخیزد. اول او صحبت کرد. من حرفهایش را که شنیدم دیگر چیزی نگفتم. حتی راهها هم ...
خورشید معتقده باید سه تا خدا وجود داشته باشه. یکی خدای ما، یکی خدای خدای ما، یکی هم خدای خدای خدای ما. که اگه به اولی گفتیم به ما چرخ و فلک بده و نداشت، بره به خداش بگه که بهش بده و اون بده به ما. حتی اون هم فهمیده که برای این همه مصیبت یه دونه خدا کافی نیست. ...
خودم از خودم میپرسم: «برای چی اینقدر پوست لبت رو میکنی؟» و خودم به خودم جواب میدهم: «میخوام ببینم بعد از پوسته و گوشته، به هسته میرسم یا نه!» بعد به بینمکی خودم میخندم و باز یک تکهٔ دیگر از پوست لبم را میکنم! ...
این عکس در آخرین جلسهی کلاس «سینما و مطالعات فرهنگی» با دانشجویانی گرفته شد که دورهی فوقلیسانس مطالعات فرهنگی را میگذرانند. بارهاوبارها به آنها گفتم فقط زمانی این کلاس برایشان معنادار و تأثیرگذار خواهد بود که دریابند فقط دو واحد درسی برای تحلیل شخصیتها و مضامین فرهنگی فیلمها نمیگذرانند، بلک ...
چند وقتی هست متن خاصی به ذهنم نمیاد تا بنویسم... بیاین همینطوری حرف بزنیم :> چطورین؟ کارا و برنامه هاتون اوکی پیش میره؟ ...
این که من بخواهم از آقای ح راجع به آینده سوال بپرسم برایم بسیار سخت بود. تا توانستم از آن دوری کردم اما این سوال با نخی به پاهایم بسته شده بود. من هر چه میدویدم تا از آن بگریزم فایدهای نداشت و قدم به قدم همراهم بود. با خودم چند روزی درگیر بودم. برای آیندهام داشتم برنامه میریختم. حقیقت این است که آ ...
در شهری که قوانین بر دیوارها نقش بسته بودند، مردی بر مسند قدرت نشسته بود؛ کلامش قانون بود، حکمش بیچونوچرا. در کوچهها زمزمهای جاری بود، از عدالتی که تنها در زبان جاری میشد، اما در عمل چون سایهای محو بود . او فرمان میداد؛ خط و مرز تعیین میکرد. برای دیگران جادهای باریک میساخت که باید در آن قد ...
مخاطب هایی که از چند ماه پیش خواننده وبلاگ من هستن میدونن که تا چند بار گفتم اینو میزارم بعد کنکور، فلان کلاس بعد کنکور، بهمان دوره آموزشی بعد کنکور؛ حالا که دو قدم مونده به بعد کنکور ماشینمون خراب شده و قراره خرج زیادی بزاره سر دستمون. شنیدم که بابام داشت به داداشم میگفت باشگاه فوتبالشو کنسل کنه. ا ...
تنهاتر از همیشه، اما در این خلوت، آرامشی پنهان. سکوت، آوای دل، پنجره رو به ماه. تنهایی زیبا، آغاز یک راه. مانا/89 ...
چه غریبانه بزرگ شدیم! روزی دلمان به وسعت آسمان بود، گویی نور مطلق خداوند در آن جاری، بیپروا و بیرنگ. حالا که بزرگیم، همین دل تنگ، کوچک و پر از حسرت است. آن روزها نگاهی کافی بود تا تمام حرفهای ناگفتهمان فریاد شود؛ گویی قلبها بر چهرهمان نقش بسته بودند. امروز اما، حتی فریادمان هم در سکوت دنیا گم ...