از دیروز، کلی به مصطفی غر زدم که منم میخوام بیام قرارگاه، میخوام بیام جلسه! و مانع فعالیت من نشو و ... گفت باشه ولی تا الان خدا میدونه یه فضای درست و حسابی به من نداده. البته منم اولین باره که جدی دارم ازش مطالبه میکنم که کمک کنه منم بیام تو میدون. چون واقعا میبینم ظرفیتش رو دارم و این ظرفیت با ...
نسیم خنک عصر برگای درخت گردو رو تکون میده و آروم از پنجره ی قدیمی خونه مامان بزرگه به داخل میاد و نور کم جون آفتابِ نزدیکِ غروب ،روی سبزیِ برگا افتاده روی فرش قرمز رنگ وسط اتاق دراز کشیدم و به دیروز فکر میکنم روزش رو سرکار بودم و صدای تلویزیون و اخبار مدام توی سالن میپیچید و غمگینم میکرد و شبش رو هم ...
۱۶. یکی از همکارای مدرسه (خانم ر.) و دوتا از همکارای دورهٔ مهارتآموزی (خانم ن. و خانم ک.) دیشب وقتی فهمیدن تنهام گفتن بیا خومهٔ ما. یکیشون آدرس خونهشم فرستاد برام. همهشونم تأکید کردن تو خونه مرد نداریم و تنهاییم یا با دختر یا خواهر یا مادرمون هستیم و خیالت راحت. مادر عروسمون هم زنگ زد که بیا خونه ...
دیشب هر دو سه ساعت یک بار از خواب بیدار میشدم و گوشی مو چک میکردم ، همش نگران بودم و هر دفعه که میخوابیدم خوابای پریشون میدیدم .. توو این وضعیت فقط جنگ رو کم داشتیم ... خدایا کمک کن . ...
فقط تصویر موهاش و خونی که روی تشک صورتیش ریخته بود و آوار این کودک محکوم به مرگ غزه ای نیست، این طفل معصوم بالاشهری تهرانیست. یعنی که نه تنها توی بساط زندگی همه مهمان هستیم و هیچ کس مالک زندگیش نیست. که هیچ شهر و دهری هم مالک صلح و جنگ خودش نیست. ما بالاخره وارد جنگ شدیم. جنگ کوره ایست که خاک و ما ...
درست وقتی از ب ناامید شده بودم، بهم پیام داد. یک ساعت بعد تصمیم گرفتم بدون ذره ای امید بهش جواب بدم. خیلی معمولی. و سریع جواب داد و یک ساعت و نیم شد که باهم حرف زدیم. داره خونه میخره. یجورایی نخ داد که برم خونش. اینبار گارد نگرفتم. تصمیم دارم یکم بازی کنم باهاش. دید با خونه مخالفت نکردم بحث و برد جل ...
احتمالا من هیچوقت اصرار امروز صبح جسم و روحم را برای بلند نشدن و راهی کوهستان نشدن به حساب شانس نخواهم گذاشت در حالیکه واقعا شانس آوردم که خواب را به کوهنوردی ترجیح دادم.چون پنج و نیم صبح با شنیدن یک صدای مهیب بیدار شدم و اول فکر کردم یخچال است که از هلیکوپتر نغییر ماهیت داده است به فانتوم.اما صدا ...
ساعت چهار صبح از شدت استرس تمام بدنم میلرزید با اضطراب یکییکی شمارهی اطرافیانم رو میگرفتم تا فقط مطمئن بشم که حالشون خوبه بابام برای یه کاری رفته سفر و قرار بود امروز برگرده ولی الان در دسترس نیست مامانمم با این اوضاع عجیب و غریب سه تا شیفت شب پشت سر هم بهش دادن بدون حتی یه لحظه مرخصی فشار روحی ...
در این مطلب با سه باور نادرست دربارهٔ شخصیتهای جنایی آشنا میشوید که باعث کلیشهای شدن داستان شما میشوند. ...
جلوی دانشگاه از سرویس پیاده شدم. در اتوبوس از پشت سرم بسته شد. به اطراف نگاه کردم، دخترهای مقنعه پوش. پسرهای کیف به دوش. یادم آمد امروز جمعه بود. چرا آمده بودم تا دانشگاه؟ هیچکس همراهم نبود. چرا آمده بودم دانشگاه؟ گفتم خب من که آمدهم همین راه را با اتوبوس برگردم که کار با بیآرتی هم یاد بگیرم. یاد ...