امروز خلاصهی کتاب «در ستایش راه رفتن» نوشتهی شین اومارا (Shane O’Mara)، رو در پادکست فیت شین گوش دادم، این کتاب با نگاهی جدی و علمی به ما نشان میدهد که پیادهروی، بیش از یک فعالیت ساده است؛ آن راهی است مؤثر برای بهبود سلامت […] ...
دیشب م دعوتم کرد شمال و من گفتم این مدت که خونه نبودم انقد دلم برای خونه و زندگیم تنگ شده که میخوام یه مدت فقط بشینم خونه. گفت آره مخصوصاً تو که خونه موندن رو دوست داری. به این فکر کردم که چرا نداشته باشم؟ امن و آروم و قشنگه. آشپزی و ویدئو دیدن و خندیدن و صحبت کردن رو چند ساله که میدونستم چقد لذ ...
به مصطفی گفتم بیا فیلم ببینیم تا اذان بیدار بمونیم لااقل. flipped رو گذاشتم... آقااا از همون دقایق اول فیلم خوابآلود شد. نیمه فیلم هم خوابش برد :| شبی هم که رژیم جعلی حمله کرد، شاید نیم ساعت از فیلم جنگجوی درون رو دیده بودیم که خوابش برد. بعدش هم با اعتماد به نفس میگه فیلمه جذاب نبود! لعنت بر من ا ...
من یه INFPام: جالبه که بدونین خانم لوسی ماد مونتگمری شخصیت آن شرلی رو به شکل INFP (یا ENFP) در سال 1908 طراحی کرده. سلام آن شرلی! من همزاد توام که سال 2005 شکل گرفتم. بیا یه جایی -در جهان بعد، زندگی بعد یا حتی در رویا- هم دیگه رو ملاقات کنیم. مطمئنم من و تو به اندازه ساعت های طولانی با هم حرف داریم. ...
آن شرلی لقبی بود که اولین بار مامانم بهم داد. البته از قبلش هم خودم خیلی دوست داشتم آن شرلی باشم ولی خب به کسی نگفته بودم. امروز داشتم فکر میکردم دوست دارم یه برنامه مصاحبه مخصوص خودم داشته باشم. مهمون های خاص دعوت کنم، مصاحبه کنم و گپ بزنم باهاشون. اسمش رو هم میزارم «گیرین گیبلز» اینکه تا چه انداز ...
ما با تولد وارد یک چرخهی بیانتها شدیم. کلماتمون روی صحبت آدمها تاثیر گذاره، اخلاقمون به شخصیت اطرافیانمون نفوذ میکنه و عادتهامون زندگی دیگران رو تحت تاثیر قرار میده. مرگ فقط قبرستانها رو پر میکنه وگرنه بدون شک اثری از ما برای همیشه تو وجود بقیه زندهست.🫠✨ ...
خوشحالی امروزم درست شدن کار آقای لام بود.اگر کسی تا دیروز بهم میگفت که هنوز ممکن است اتفاق های خوشایند بیفتد باورم نمی شد.تهدید رفتن اقای لام تا اخرین موعدشان که هشت مرداد بود به ترس و ناامنی من هم دامن می زد.لام را از سال هشتاد می شناسم.تقریبن همسنیم.میگویم تقریبن چون لام حتا نمی داند تاریخ تولد ...
شب ها غمگین تر از روزهاست. ...
کاش روزهای بد زندگی مثل پست های بلاگفا میتونستی حذف کنی! مثلا زندگی از یه روز قبل مشاجره شروع میشد و هیچوقت بحثی نمیشد + بلاگفا هم عجب چیز خفنیه با تمام هیچ نداشتنش ...
وقتی ویرگول صدامو شنیدیه صبح معمولی،تا وقتی یکی بهم گفت:«ابوالفضل! ویرگول، مقالهتو گذاشته تو لینکدین رسمیش!» 😳رفتم دیدم... واقعاً همون بود.همون مقالهای که با شک نوشتم، با ترس منتشرش کردم، با خودم کلنجار رفتم که «کافیه یا نه؟»مقالهای که خیلیها خوندنش، خیلیها روش کلیک نکردنولی ویرگول دیدشو گذاشت ...