در دل شبهای تاریک غزه، جایی که نور امید به سختی تابیده میشود، کودکی چشم به راه لقمهای نان است. نه بازی، نه خنده، فقط صدای خسته شکمهای گرسنه که هر لحظه فریاد میزنند. مادر، با دستهای ترک خورده و چشمانی پر از اشک، تلاش میکند تکه نانی را بین بچههایش تقسیم کند؛ نانی که به اندازهی لبخند کودک کافی ...
آنچه که در ادامه نوشتهام، را قبلا خواندهاید، پراکنده نوشتهام اما دلم خواست جمع شده برای آخرین بار حسم را داشته باشم. شاید روزی برگشتم و خواستم این روزها را بخوابم. ...
گفت: «تو زیادی حساسی.» و من با خودم فکر کردم، نکنه واقعاً اینطور باشه؟ نکنه زیادی میفهمم؟ زیادی دقیق میشم؟ نکنه ایراد از منه که آدمها رو زودتر از خودِ خودشون میشناسم؟ نکنه نباید انقدر بفهمم وقتی کسی دستتو میگیره، فقط برای اینه که زمین بخوری، نه برای اینکه بلند شی؟ * یه محله قدیمی بود، شمال شه ...
همهمون یه جاهایی تو زندگی به نقطهای رسیدیم که دیگه توان ادامه دادن نداشتیم. نه اینکه نخوایم، که نتونستیم. یه جور خستگی عمیق، یه جور تَرَک توی ذهن و جان. فروپاشی روانی همینجاست، همون لحظهای که انگار مغز و دل و بدن با هم میگن «دیگه نمیکشیم».توی پست قبلی از تجربه این فروپاشی نوشتم. توی این پست یا ...
مامان پنج روز روضه گرفت که چهارشنبه روز آخر بود و تمام شد. روز اول روضه مامان، یه عالم آرد بو دادم ولی چون هنوز سوزنم روی بافتنیام گیر کرده بود، نرسیدم حلوا رو بپزم. با هر ضرب و زوری بود دخترا رو آماده کردم و رفتیم مراسم. دیدم مامانم سویق رو با شربت حلوا مخلوط کرده و تبدیلش کرده به کاچیِ خانم حسین ...
این روزا همه چی شبیه اپیزود آخر یه سریاله یه فصل از اون سریال سریال زندگی من توی اپیزود آخر یه سری چیزا جمع بندی میشه یه سری چیزا تازه میخواد شروع بشه و مبهم می مونه واسه فصل بعد به کاراکترها یا داستان هایی که در طول فصل حضور داشتن داستانشون بهم میرسه و به یه پایانی خودشو میرسونه آره اینجا همون ...
یهو افت زدم🤧 خیلییی کوچولوئه ولی همین کوچولو طوری درد که نگو نمی تونم بخوابم کی صبح بشه بابا یه افتین ژل بخره برام. ...
داشتیم از خونهی لیلی برمیگشتیم خونه، توی مسیر بابا یهو گفت ماهی فروشی نگه دار، همون لحظه مامان گفت چه کاریه ابوالفضل خسته است. من حرفی نزدم، ولی آروم آروم سرعتم رو کم کردم و از جاده خارج شدم و در پارکینگ ماهیفروشی نگه داشتم. […] ...
انرژی این اتاق جدیدی که فعلا در آن هستم مثبت است و این برای خودم هم جای سوال دارد که چطور ممکن با وجود سه تا آدم که گویا از حضور من چندان خوشحال نیستند، فضای اتاق اینقدر لطیف و آرم باشد؟ واقعا جواب را نمی دانم.اما، احتمالا یک ربطی به نورون های من داشته باشد که همه با هم وارو فاز بی تفاوتی شده اند و ...
غذا میخورم با خودم میگم تو غذا نمیخوری ..تو حاضری همه چیزت رو بفروشی یه لقمه نون برای طفلت پیدا کنی میخوابم یادم میوفته تو نمی خوابی از نگرانی بمباران از نگرانی بچه ات که بدون آب و غدا مونده.. شایدم انقد پیکیر نحیفت ضعیف شده که همش خوابیدی راه میرم یادم میاد از تو حتی راه رفتن بدون ترس رو هم سلب کرد ...