دیروز با مامان توی ایوون شوید هایی ک خشک کرده بود رو اسیاب؟ نمیدونم کلمه ی درستش همینه یا نه. آسیاب میکردیم.بوی شوید میخورد زیر بینیم. چوب های گاها تیز و سفت شده ی شوید مچ های دستم رو یکم زخمی کرد. نباید نفس های عمیق میکشیدم چون همه چیز اونجا سبز میشد و بهم می‌ریخت.اون لحظه توی گرمی زیاد، سعی میکردم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چرا اقایی بعد چهار سال نتونه خانومیو فراموش کنه؟ اصن به هر دلیلی رابطه نشده که بشه و تموم شده چرا یه سریا پذیرش ندارن؟ چی میشه تو ذهنشون؟؟؟ اصلا نمیفهمم دنبال چی هستی مرد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز رفتم بازار آهن تا یک سری وسیله بخرم، ببرم بدم به جوشکارم. با هزار بدبختی بازار آهن رو پیدا کردم ولی برای پیدا کردم جوشکار خیلی دور خودم چرخیدم. چرا؟ چون GPS رو مختل کرده بودن. برای حل یک مشکل، برای مردم هزار تا […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

من از اینام که با کله برم تو عسل باز تلخم! تلخِ تلخ... من مثل یه بادوم زهرماری وسط ظرف اجیل... من مثل یه ابر بارونی تو روز سیزده به در... من همون سنگ ریزه ی آش مادربزرگم که مستقیم میره زیر دندون... مثل خنکی مصنوعی کولر آبی... مثل دمای ۵۲ درجه ی خوزستان... مثل سرمای استخوان سوز برای یه بی خانمان... ن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نمی‌دونم کی و کجا میخواد نسل اینایی که با سرماخوردگی میان بیرون و بقیه رو مریض میکنم منقرض میشه. عن خانوم عملا صدتا سرفه زد تو محیط عمومی کاش یک بزینه تو اون کنکورت که صد ماه دیگست و حتما از الان باید با مرضت بیای دهن بقیه رو سرویس کنی. آخه یه جا هم نیستی که هی راه میری و زر میزنی. بعد بقیه میگن چیش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یک مصاحبه از خورخه بورخس نویسنده آرژانتینی دیدم که خبرنگار از او پرسید: - آیا مادرتان درباره آثار شما نظر می داد؟ جواب داد: - بله. یک بار من داستانی نوشتم در مورد دو برادر که عاشق یک زن می شوند. در نهایت برادر بزرگ‌تر زن را می کشد. اما، نمی دارند چگونه این خبر را به برادر کوچکتر بدهد.من نمی دانستم ا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

فکر میکنم همه ی چیزهای پراکنده ی زندگی ام را باید بنشانم سر جایشان.دوست دارم ذهنم را به یک اتاق پذیرایی تبدیل کنم با صندلی های زیاد.روی یک صندلی علی را بنشانم،روی یکی سینا را،روی بعدی مادرم را.به نوشتن هم یک صندلی اختصاص بدهم.به کتاب خواندن،به خانه و نیازهاش یک صندلی بدهم.به زندگی عاطفیم یک صندلی،به ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

از یادداشتهای محمود قلی پورعکس در کامنتخواهش می‌کنم به این عکس بد خوب نگاه کنید. ساعت الف حوالی میدان فاطمی. عکس را در حال حرکت گرفتم، حدود ساعت هشت شب چند روز قبل. ناگهان دیدمش. انگار بیست سال بود فراموش کرده بودمش. شاید هم کمی بیشتر. دانشجو بودم، چرا آنجا قدم می‌زدم فقط یک احتمال دارد: نزدیک خوابگ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

همان سال‌های اولی که آمدیم این خانه، لولای پنجره اتاق خواب ترک برداشت. یکبار هم یادم هست که بابا خواست درستش کند اما مثل باقی کارهاش سمبل کاری. و بعدها هم هی پشت گوش انداخت تا ما از صرافتش افتادیم. زمستان‌ و پاییز که پنجره بسته‌ است مشکل خاصی نیست. اما تابستان‌ها که بابا دلش میخواهد تمام پنجره‌ها که ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

من طوریم اگه یه شب ماه و ستاره ها رو نبینم دلتنگ میشم انگار انرژیم افت می کنه و بی حال می شوم یه بار اینو به دوستم گفتم گفت ساختمون های بلد اینقدر زیاد شدن که جلو دید ستاره هارو گرفتن تصور اینکه بخوام همچین جایی زندگی کنم منو به مرز جنون می رسوند ولی آسمون حق همه اس چرا بعضیا می خوان اینو هم از مردم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید