احساس تلف شدن دارم! حس میکنم خیلی انرژی دارم ولی نمیتونم تخلیه کنم! همسرم دقیقا مخالف منه، اروم یکنواخت و میشه گفت بی انرژی و این دقیقا نقطه ی اختلافمونه! من خیلی هیجانی ام مثل یه دختر بچه برونگرا و خیلی احساساتی، همش دوست دارم حرکت کنم رو به جلو از هر نظر درس، کار، اشپزی، خیاطی و... برای همه چی انر ...
قسمت اولناامیدت کردم مادر... وقتی که اون یادداشت هارو برام گذاشتی فکر نمیکردم همه ی چیزی که بقیه وجودش رو کتمان میکردن وجود داشته باشه و تمام این مدت تورو آزار داده باشه...یه چیزی که قدمتش خیلی بیشتر از قدمت بشر روی این کره ی خاکیه...می ترسم مادر! می ترسم که وقتی به اونجا رسیدیم قبل از اینکه قدمی بر ...
آرامسایشگاه به کارگردانیِ سمانه سجادی اثری شریف، کوچک و دوستداشتنی است که در جمیعِ جهات یک نئولوژیِ فلسفی با نگاهی ناتورالیسم است. اگر تفکرِ نقادانه را کنار بگذاریم و به جزئیاتِ ارزشمندِ کار بپردازیم باید اعتراف کرد که: به تولدِ برگمن در عرصه و عیانِ نمایشِ استان نزدیک شدیم. این اصلاً غُلُوّ نیست ک ...
به نظر من قلب تپندهی یک خونه آشپزخونه است. وقتی شروع کردم به بازسازی خونه، اولین جایی که خراب کردم آشپزخونه بود، چون به نظرم درست ساخته نشده بود، اولین کار محل قرارگرفتن سینک رو گذاشتم زیر پنجره و نقطهی شروع طراحی قرار دادمش و […] ...
صدای گریه کودک، باریک و خسته، در سکوت شب پیچید. زن، به سختی چشم باز کرد. نور زرد چراغ نفتی گوشهی اتاق، سایههای بلند و لرزانی روی دیوار انداخته بود. پتو را دور تن پسرک محکمتر پیچید و زمزمه کرد : ـ بخواب عزیز دلم... بخواب، که خواب، نجاته . کودک، سینهاش خسخس میکرد. شیر خشک ته کشیده بود و دکتر، دی ...
صبح تو مسیر شرکت فقط یه آهنگ گوش دادم. یه آهنگ لری. "کنار غریوم" متوجه نمیشم دقیقا چی میگه ولی دست میکشید روی خراشیدگی های روحم. کل مسیر گریه کردم. حتی الآن هم چشمام خیسه. حتی دیشب هم گریه کردم. برای بار دوم فیلم زن و بچه رو دیدم و سعی کردم حس و حال کارکتر اصلی رو لمس کنم. فیلم خیلی قشنگیه بنظرم و م ...
بسم الله اوووف عجب روتینی بیا یکم پزش رو بدیم: صبح ساعت ۴ پا شدم و نماز اینا بعد حمام و ورزش الانم بولت ژورنال نویسی.. اگر بتونم ثابت نگه داشتم برای مدرسه عالی میشه. + واقعا تنها زمانی که میتونم برای خودم وقت داشتم همین اول صبحه...با بیداری پسر روز شروع میشه و من باید مادر و همسر و زن خانه دار باشم. ...
Forwarded From شورومروایت «چیزهایی هست که نمیبینی» نوشتهی محسن ظهرابیبخشِ #صداها، شمارهی ۳۴ شوروم.چند روز قبل مجبور شده بودم با هاون روی نخودها بکوبم تا حمص درست کنم و امروز دوباره این مسئلهی حلنشده، اما باقیمانده از ذهنم گذشت: پارچِ شکستهی مخلوطکن. دو سال از شکستنش میگذرد. مثل بیشتر شکستن ...
اما پر از حس هایی که هیچ وقت فراموش نمی شوند :) ادامه مطلب ...
فک کنم بالاخره فهمیدم دلم می خواد چه جوری زندگی کنم. مهم ترین آیتم روش دلخواه من برای زندگی، بیدار شدن بدون زنگ ساعت و طرح و برنامه ست. یعنی هر وقت چشم هامباز شد وقت بیدار شدند و لزومی نداره اول مغز بیدار بشه و به التماس بیفته تا بدن راضی بشه دل از خواب بکنه و یا برعکس.این مهم ترین آیتم. بعدیش خورد ...