ظهر که متن قبلی را نوشتم درون ماشین بودم یه سمت کلینیک فوق تخصصی چشم. از صبح بیدار بودم ولی برایم قابل تصور نبود این یکی را روی دوشم حمل کنم. من از عینک بیزارم و دلم نمیخواست عینک بزنم و از طرفی نامه مرخصی! بماند کیست عزیز را هم نادیده گرفتم. فعلا قصد دارم مریم مقدس باشم. بالاخره دنیا به مریم مقدس ه ...
درمانده ام... عاجزم... از خیلی مسائل...! بی انگیزه تر از همیشه..! حالا میتونم بگم ناامیدم...! تو این دو سال تو هر زمینه ای شکست خوردم...! دوساله که فقط نمیشه...! انگار که اصلا نباید بشه...! و منی که مثل دخترک کبریت فروش هر از گاهی با روشنایی لحظه ای کبریت دلمو گرم «شدن ها » میکنم...! ضعیف شدم...! مث ...
امشب طوفانی که توی سرم بود، با طوفانی که بیرون سرم بود رقابت میکردن. توی اتاق تاریکِ تراپی نشسته بودم با چشمای بسته، هیولا داد میکشید، مامان داد میکشید، بابا داد میکشید، دکتر داد میکشید، اون پشت رختخوابها یه پسر کوچولویی هم بود که داشت نقاشی شیطان رو میکشید. صدای اذان میومد، یه ظهر تابستونیِ کثافت. ...
رادیو تراژدی: جلیل زندی؛ تکخال ایرانی شمارهی تازهی «رادیوتراژدی» دربارهی جلیل زندی است؛ خلبانی که اول همافر بود و بعد آموزش دید و خلبان اف-۴شد. بعدها با آموزش ویژه هدایت اف-۱۴ را به عهده ...
Forwarded From شورومقسمت ۱۷۰ #پادکست شوروم، روایت «چیزهایی هست که نمیبینی» در اپهای پادگیر منتشر شد.نویسنده: محسن ظهرابیراوی: بهنام درخشانتدوینگر: نرگس داورپناهکست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک | شنوتولطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید.@ShurumCloud ...
خبر خوب اینکه گچ را بازکردم و خبر بد اینکه فردا باید بروم سرکار.در حالیکه نه معلوم است کدام واحد باید بروم و نه می دانم اتاقم کجاست و نه خبر دارم اصلا میز و صندلی برایم در نظر گرفته شده است یا باید یک پا در هوا بالای سر ماهی گلی بایستم و کارهایی را که یک ذهن معمولی در دو روز یاد می گیرد، دو ماه تمام ...
<img src="https://cdn4.telesco.pe/file/g5VpTR-rHlda6GhT3QV5BQq3mpUJK3MIL3Ikh3U0-Ndyqf_z1bhsQTYjv2KayryyyE3MMuBqUwL-cNxPRYmrp7tpDCLIbTZB8aSHCEVUEOlL2gjE4S250ccqeolgGgputdEO28Ed6_1AQ7jL4qsYAbT_XxgXg1ReStY9FTAsVs5R7n_3QE_0rP3uim3ESNP_cp1L5_5McAh5hmvkFoSHlmpjsy1xY6YUyTlctGm-aVYKh9gDojY4xsxZ8Oy1IlUP4_FLj ...
چند وقت پیش تو سفر یاد یکی از دوستان کردم که قبلا بیشتر با هم در ارتباط بودیم. با هم قرار گذاشتیم و یک بار شام خوردیم، فکر میکردم شاید جالب باشه مثل قدیم با هم کار کنیم، قرار بعدی رو گذاشتیم و من یک […] ...
مه دوباره ایستگاه را در آغوش گرفته بود. او، قدمزنان میان سایهها، چیزی در نیمکت قدیمی ایستگاه چشمش را گرفت. ساعت جیبیِ طلایی، درخشان و کمی خراشیده، جا مانده بود . دستش را به آرامی روی فلز سرد ساعت گذاشت. تیکتاکی نبود؛ انگار زمان در این ساعت متوقف شده بود. اما درون قلبش صدایی میشنید؛ صدای عشقی گمش ...
سلام ؛ از صبح دلدرد خیلی شدیدی سراغم اومد . اونم بعد از خوردن یه لیوان کوچیک شیر و یه دونه خرما کنارش... تا خود ظهر از شدت دلدرد دراز کشیده بودم حتی همون وقت دراز کشم دردش آروم نشد. مسکن خوردم دلمو یکم ماساژ دادم هیچی بهترش نکرد ... چون خیلی گشنه بودم ظهر به هر زحمتی و با تحمل دلدرد ناهار خوردم و ...