استادم گفته ۱۲ و نیم میاد . فکر کنم ۱۲ و نیم کلاس داشته باشه من نتونم باهاش حرف بزنم . نمیدونم شایدم بشه . حالا فعلا منتظر نشستم رو صندلی روبه روی کلاس ۳۰۲ ...
ساعت نه و نیمه . یواش یواش باید برم دانشگاه و منتظر بمونم تا استادم بیاد و باهاش حرف بزنم . الان که تو خونه م استرس ندارم حرفایی که میخام بزنمو تمرين کردم و بلدم چی بگم حتی خوب یادم هست که نمونه هایی که جمع کردم رو نشونش بدم و درموردشون صحبت کنم میدونم مودبانه چه جوری خواسته مو بگم ... اما وای از وق ...
بنام رب کریم در دنیا لذت و آرامشی بالاتر از این هست؟ که بچه ها رو فرستاده باشی مدرسه و غذا هم از دیروز داشته باشی و رخت کثیف هم تو سبد نباشه جاروپاروتم کرده باشی و روز اول دورهت هم باشه و بنابر این وروووود سرور انگیز به غار تنهاییییییی لذت بخشششش رو جشن میگیریم💃💃💃💆♀️💆♀️💆♀️... ساعت ۸ و ربع صبحه. ...
رادیو تراژدی: فصل پنجم، شمارهی اول شبی که سینما مرد دو سال از آن شبِ شوم میگذرد؛ از شبی که داریوش مهرجویی و وحیده محمدیفر در خانهشان به قتل رسیدند. حالا که احکام قاتلان صادر شده هنوز بخ ...
Audioفصل پنجم، شمارهی اولشبی که سینما مرددو سال از آن شبِ شوم میگذرد؛ از شبی که داریوش مهرجویی و وحیده محمدیفر در خانهشان به قتل رسیدند. حالا که احکام قاتلان صادر شده هنوز بخشهای مبهمی در پرونده هست که هیچ معلوم نیست کِی برطرف میشود. ما در این شماره گزارشی از آنچه آن شب رخ داد منتشر کردهایم؛ ...
دلتنگی در من بیداد میکند تو در چه حالی؟ فکرت یکدم رهایم نمیکند تو در چه حالی؟ بند بند وجودم در طلبت در هم میشکند تو در چه حالی؟ من غرق در توام تو در چه حالی؟ ...
یکی از خوبی های کله سحر از خانه بیرون زدن این است که می توانی برای دقایقی پر خیال بگشایی و مثلا اگر گربه ای دیدی فکر کنی یکی از کاراکترهای داستان های موراکامی هستی و می توانی با گربه ها حرف بزنی.کاری که من امروز کردم و با گربه نازی که جلوی در پارکینگ بود به زبان میویی سلام و صبح بخیر گفتم و این دیدا ...
از وقتی رفتم دانشگاه و مطالعهی روانشناسی رو شروع کردم، بین این چند راهی گرفتار شده بودم که واقعا قراره آخرش به کدوم سمت حرکت کنم، به نظر خودم سه تا مسیر پیش روم بود، یکی درمانگر شدن، که همهی روانشناسها نسبتا دوست دارن درمانگر […] ...
مسافرت چهار روزه بالاخره تموم شد و اولین تجربه و خاطره ی مسافرت شمال و دریا و جنگل ساخته شد حالا با تنی خسته و انبوهی لباس که بخاطرشون دو بار لباسشویی کوچیک بیچاره ام رو روشن کردم و هنوز فردا هم باید به کار بگیرمش برق ها خاموش و زیر پتو به استقبال خواب میرم اینم شد خاطره... پ.ن. ولی خودمونیما شمالیا ...
امروز دلم برات خیلی تنگ شده. همیشه و هر روز بهت فکر میکنما، اما امروز یکم عجیبتر، یکم عمیقتر... انگار هزار فرسخ اونورتر تو هم داری بهم فکر میکنی! اما ماجرا فقط به دلتنگی ختم نمیشه. وقتی دلتنگی اینطوری عمیق میشه، ولو میشم کف اتاقم و تنگی دل همانا و کار نکردن همانا! زندگی نکردن همانا! فکر و خیال کرد ...