ذهنم آشفته ست. نظم و ترتیب نداره و حس میکنم شبیه یک کیف شلوغ پلوغ شده که هزارتا چیز بیربط داخل کیفه. تقریباً حدس میزنم که این آشفتگی از چیه، نقطهی اصلی رو پیدا کردم ولی انگار عادت کردم بهش. عادت کردم به آشفتگی. باید قدم به قدم حذفش کنم. میتونم، مگه نه؟ میتونم. خواستن همراه با عمل! این چند روز که ...
چند روز پیشا بعد از 35 سال و خُرده ای رفتم تهران محله ای که توش به دنیا اومده بودم. بخش اعظمی از خوابهای دوران نوجوانیم و بخشی از خوابهایی که تو این سن میبینم، برمیگرده به اون محله و آدماش. یه کوچه تنگ که وقتی بچه بودم هرگز متوجه تنگ بودنش نشدم. همه چی سرجاش بود جز یه خونه که کلا نبود. صاف شده بود ...
شبی که صبحش باید برم مدرسه و بچهها امتحان دارن و ظهرش جلسهٔ شورای دبیرانه و بعد تا عصر جلسهٔ واژهگزینی و بعدتر هم نامگزینی و تحویل گزارش کارهایی که این چند روز برای ویرایش واژهنامه انجام دادم، بیخوابی زده به سرم. هنوز شام نخوردم، اشتها ندارم، چایی که سر شب دم کردم هنوز روی میزه و لپتاپم و کاره ...
از آشفتگی محتوا تا مرجعیت در گوگل: راهنمای جامع و دلسوزانه ساخت خوشههای موضوعی با AIمقدمه: وقتی محتوای تو وسط شلوغی اینترنت گم میشه...واقعیت اینه: همهمون این حس رو داشتیم که بعد از ساعتها نوشتن و انتشار، هیچ بازخوردی نمیگیریم. مقاله مثل یک صفحه ناشناس توی میلیونها صفحه دیگه غرق میشه. چرا؟ چون ...
نازنین ما پیشرفت کرده ایم. ما توانستیم دوری بیشتری را دوام بیاوریم. نازنین پریشب گفتند عمه جان محتضر است،فردا چاشت گفتند رفت. غروب رسیدیم به ختمش. نازنین بهترین جا برای دیدار، مراسم ختم عمه جان بود. نشستیم یک دل سیر مرگ را تماشا کردیم و باخبر شدیم بعد از اتفاق ما، مرگ چقدر خواستنی تر شده و بزرگت ...
1. باز شدن یک کلانه فروشی در این محله که بیشتر شبیه یکدجزیره دورافتاده از شهرنشینی و تمدن است تا یک محله پر آز آدم،چیزی شبیه معجزه است.یعنی شما فک کن در جایی که نه هایپ مارکت و سوپرمارکت وجود دارد و نه میوه فروشی و لبنیاتی،یهو کسی به سرش بزند و کلانه فروشی باز کند آنهم در جایی که دو دقیقه با خانه م ...
در آغوششش به دنبال ذره ای گرما بود اما، فقط سهمش بوی باران شد... بارانی که قطره قطره قطره، زمردی جنگل آن دو چشم را جلا میداد. در چشم هایش دنبال کمی عشق بود اما، مرغ مِهر، کبوتر عشق، سال های زیادی است که کوچ کرده از این آشیانه... او دور بود، شاید خیلی دور، مثلا، آن طرف خیابان! فقط خودش می دانست از ای ...
امروز روی مرز امید و ناامیدی قدم میزدم. گاهی یک قدم میرفتم سمت ناامیدی و لحظه بعد برمیگشتم به امیدواری. فکر میکنم سوسن کمالگرایی که مدتها پنهان شده بود دوباره باز داره برمیگرده. توی این موقعیت نمیدونم خوبه یا بد! میتونه کمکم کنه و میتونه ناامیدم کنه. روی مرز قدم زدن رو دوست ندارم. دلم میخواد وارد ...
روی نیمکت پارک نشستم ، روبرو بچه ها آب بازی میکنن و من منتظر اسنپ حس دل گرفتگی دارم زندگی چرا برای من خبر خوش نداره حالا چرا انقد اسنپ گرون شدههههه پراید سفید روغنی تو راهه ، سفید روغنی با سفید معمولی چه فرقی داره دیگه :/ ...
اینجانب حدود ۲ هفته است که طرح خودم رو به عنوان پزشک خانواده یه روستا شروع کردم ... دیدن آدمایی که پول داروی فشارشون رو هم ندارند، سخت ترین بخش طرحه. و سر و کله زدن با یه عده که فکر میکنن دانای کل هستند، سومین بخش سخت طرحه. مقام دوم هم میرسه به سر و کله زدن با کادر سیستم فشل بهداشت! بهترین حس هم، بی ...