بسم الله دیروز خوب بود هم خواب بعد از ظهر پسر به موقع بود همه زمان خواب شبش.. کاملا منطقی و درست بود متخصصین خواب میگن ساعت رشد بچه بین ۷ شب تا ۳ شبه ، از نظر دینی هم همینه، از بعد عشا تا نزدیک های اذان صبح وقته استراحته، ولی ساعت بدن پسر روی ساعت ۹ شب تنظیم شده...که البته از نظر خودم خوبه دیشب خواس ...
واقعا آخرین چیزی که الان احتیاج دارم این است که خودم بنشینم و خودم را دادگاهی کنم که چرا فکر کردی می توانی در فروشگاهی که اسمش سبد است،سبد بخری؟اما،وجدانا نباید بین اسم فروشگاهها و محصولاتی که عرضه می کنند یک ارتباط هرچند پرت و پلا وجود داشته باشد؟ مثل مگر می شود رفت قصابی و درخواست گوشت کرد و نداشت ...
قصهی دومهشتاد و هشتقصهی دوم «کتاب تراژدی» یک داستان کموبیش واقعی است؛ ماجراهای یک کارگردان گمنام و حوادثی نامتعارف که در سینما و زندگی تجربه کرده. اگر به سینما، ماجراجویی و البته تاریخ معاصر علاقه دارید «هشتادوهشت» را بشنوید.اپیزود دوم در کستباکسhttps://castbox.fm/app/castbox/player/id5357106/id ...
از چندین سال پیش، وقتی زیبایی میدیدم، غمگین میشدم. آدم زیبا، منظرهی زیبا، شعر زیبا. هنوزم همونم. یه وقتایی حجم این غم زیاد میشه. این روزها جلسهی شعر زیاد میرم. خوبی بارسلونا اینه که هر روز یه گزینه برای رفتن به جلسه هست، بس که شاعر و خواننده زیادن اینجا. دارم دوستی تشکیل میدم با آدمها و ای ...
راستش من گم شدم و دارم سعی میکنم خودمو پیدا کنم دلمردگی های زیادی دارم که دلم نمیخوادشون نمیدونم چرا هر چی سنم میره بالا حسادت و مقایسم بیشتر میشه چیزی که واقعا تو بیست سالگیم خیلی خیلی کم بود! این روزا خیلی فکر میکنم به تصمیم هایی که میخوام بگیرم، مثلا اومدن بیرون از کارم، دکترا خوندن، ازدواج ، یاد ...
امروز صبح از خواب بیدار شدیم، با خودم گفتم بهترین جا برای شروع میدون آزادی هست، با هم رفتیم به سمت میدون، یک دوری دور میدون زدم، ماشین رو گذاشتم پارکینگ و با هم رفتیم وسط میدون، هیچ کس فکرش رو نمیکردیم بریم داخل برج، […] ...
Forwarded From تهرانه خانمدوستش داشتم. مثل پیراهنی که مرگش در آن اتفاق افتاده بود. مثل شنیدن صدای مسواک زدن کسی در خانهای که تنها زندگی میکنی. شبیه انتهای باغ فردوس، مثل شعری که میگفت :وقتی همه مرا به کوبیدن درهایی که می بستم می شناختند، من دستم را برای بسته شدن درب خانهی تو لای در گذاشتم. مثل دیو ...
این ترم خیلی سنگینه، به یه جنگ دیگه نیاز دارم. ...
بعد دریافت حکم تعدیل نیرو، فرصت قبول فوری یا شکایت نزد دادگاه کار داشتم. زیبایی ماجرا اینجا بود که خودم از چندین ماه پیشش داشتم بی سرو صدا دنبال کار دیگری میگشتم و حالا با این حکم و آفر تپل پشت این تعدیل نیرو برای اینکه نکشانمشان دادگاه، واقعا راضی به اینهمه زحمت نبودیم.رییس رییسم، اینبار دیگر از ش ...
از صبح درگیراینم خودمو برای موضوعی قانع کنم ( شاید بعدا بیشتر توضیح دادم موضوع چی بود) ولی انواع صدا های ترس درونی فعال میشن اگه اینطوری که می خوای پیش نرود چی؟ اگه نشد چی؟ اگه... آخرش اینطوری خودمو راضی کردم که خب تو معامله کن با بالاسریت ببین اگه نتیجه نداد به حرف اون صدا نگرانه گوش بده.. درست درح ...