اوج، APEX، به کارگردانیِ بالتازار کرماکور سینمایی نیست که بخشِ قصّهگوییِ آن را میشود دنبال کرد. اتفاقات در فیلمنامهی یک اثرِ نمایشی در ابتدا اتفاقی میتوانند باشند امّا باید توجّه داشت شخصیتها بر اساسِ آن اتفاق نمیتوانند شکل بگیرند یا از حالتی تغییرِ موضع دهند. مسئلهی بزرگِ مفهومیِ فیلم به جام ...
بررسی یگانگی ایرانگرایی و اسلامخواهی در مکتب امام با نگاهی به پیام اخیر رهبر انقلاب درباره شاهنامه فردوسی؛ چرا در میانه جنگ، حماسه فردوسی راهگشاست؟ ...
ادامه قسمت سه ...(قبلی :)تیر هایی که سوزن وار در پارچه حیات فرو میروند و قلب ها را به استخوان های سینه میدوزند. تیر هایی که دختران روستایی بر قلبشان چون ملیله های رنگارنگ میدوزند .تیرهایی که ردپای آتشینشان بر خشت خانه ها باقی میماند . تیر هایی که برایشان اشک ها سرازیرند تیرهایی که سرو ها را میشکنند. ...
باید هر روز یادآوری کنیم: اینترنت قطع است و امروز، روز ۸۲ است. تا کی میخواهید دسترسی مردم را قطع کنید؟ تا کجا قرار است با واقعیت بجنگید؟ شما نمیتوانید با تکنولوژی بجنگید، این یک جنگ از پیش باخته است. شاید بهتر باشد برگردید به همین دنیایی که از آن جدا شدهاید، قبل از اینکه کاملاً دیر شود. ه ...
هر روز کلی وبلاگ جدید فارسی راه می افته. آدم های مختلف میان، می نویسن، زحمت میکشن، مطلب می ذارن. اما قصه یه جایش مشکل داره: کسی نیست که بخونه... ...
خب الان در جاده شمال هستم , تصمیمم کاملا یهویی شد گفتم بیشتر درباره نقشه کذاییم فکر کنم همان تپانچه و کلاش .الان متوجه شدم یک تپانچه در بهترین حالت میتواند بیست نفر را بکشد تازه اگر بتوانم با اظطرابم مبارزه کنم و سریعا خشاب را عوض کنم و وقت کافی برای فرار داشته باشم , میتوانم این میان هم کمی پول برد ...
یکی از روتینهای زهرا اینه که با پادکستِ شاهنامهخوانیِ امیر خادم، شاهنامه رو بخونه. روزای اول جنگ که نت قطع بود و هیچگونه دسترسی نداشتیم، زهرا چند روز بیپادکست موند و خیلی اذیت شد. اون موقع هنوز فیلترنت رو به این کثافتی که الان هست نکشیده بودن و کانفیگها گیگی یه میلیون رو به خودشون […] ...
ادامه قسمت یک : (قبلیه ... )من میتوانم درباره آوردن یک تپانچه دوازده گلوله ای هم فکر کنم چون در جیب کتم جا میشود .اوه یک جوش وحشتناک بالای پیشانیم جا خشک کرده فکر کنم کارم تمام است در چهل سالگی جوشی به اندازه یک تپه زده ام , حالا تنها کافیست آماده شوم و بیرون بزنم . ببین قضیه آدم قابل اعتماد مهم است ...
خب الان در جاده شمال هستم , تصمیمم کاملا یهویی شد گفتم بیشتر درباره نقشه کذاییم فکر کنم همان تپانچه و کلاش , الان متوجه شدم یک تپانچه در بهترین حالت میتواند بیست نفر را بکشد تازه اگر بتوانم با اظطرابم مبارزه کنم و سریعا خشاب را عوض کنم و وقت کافی برای فرار داشته باشم , میتوانم این میان هم کمی پول بر ...
در اداره نشسته بودم , همهمه ای افراد , گرمای خاموش بودن کولر , همکار های وراج و صدای بوق ماشین بی پدری که تازه فهمیده دکمه ای رو فرمانش وجود دارد . این کاغذ ها را تا شب باید تمام کنم , باید اعداد سلولی را از روی برگه با میکروسکوپ بخوانم و بفهمم ویروسی که در وجود بشر خوابیده چرا کمی از حریص بودن خود ...