شمارهی چهارم پادکست «کتاب تراژدی» یک قصهی جنوبی است؛ ماجرایش در آبادان معاصر میان ماهیگیرها و ناخداهای لنجها، در یک کافهی قدیمی میگذرد. شبی که آسمان نارنجی است ناخدایی از یک سفر دریایی و مواجههاش با غرابهالشیطان میگوید و از آن شب دیگر هیچ چیز عادی نمیشود.این قصه را در کستباکس بشنوید:https ...
جناب آقای سلطان رجب طیب اردوغاندیکتاتورِ نئو عثمانیسم ترکیهضمن عرض سلام و وقت بخیر، به عرض میرساند که پورعلیسینا، پزشک و دانشمندِ ایرانی، بیش از هزار سال قبل از زایش آتاترک و تأسیس جمهوریِ ترکیه میزیست و دست بر قضا، اجداد شما به خون او تشنه بودن و شاید برات جالب باشه، که با سرقت و مصادرهٔ بزرگانِ ...
جناب آقای سلطان رجب طیب اردوغاندیکتاتورِ نئو عثمانیسم ترکیهضمن عرض سلام و وقت بخیر، به عرض میرساند که پورعلیسینا، پزشک و دانشمندِ ایرانی، بیش از هزار سال قبل از زایش آتاترک و تأسیس جمهوریِ ترکیه میزیست و دست بر قضا، اجداد شما به خون او تشنه بودن و شاید برات جالب باشه، که با سرقت و مصادرهٔ بزرگانِ ...
خانم دکتر میگه نمیخوای بس کنی؟ یه نگاه به گوشی میکنم میبینم آلارم زده که تایم قرص "آرامش پین شده" رسیده. خانم دکتر شاید تنها آدمی باشه که اینقدر پیگیر کارا و حالمه. دلم نمیخواد بهش دروغ بگم. برام عزیزه. ولی از طرفی هم دلم نمیخواد ناراحت یا ناامیدش کنم. میگم باشه تا لبخندشو ببینم. هیولا که مثل همیشه ...
احتمالا این چیزی که میخوام بنویسم خیلی تحت تاثیر هورمون هام و دوران زیبای پی ام اسه ولی خب واقعیته ، واقعیتی بس غمگین بس تلخ .. بس قابل تامل . نمیخوام چص ناله بنویسم میخوام یکبار برای همیشه واقع بینانه ب زندگیم نگاه کنم . *** ببین ح عزیز قطعا زندگی خیلیامون کم و کسری داره هیچ آدمی کامل نیست ، هر ک ...
فقط برا خودم.. ...
دوست داشتم تا مدت زمان زیادی از عروسی نگذشتهاست راجع بهش بنویسم. فرایند آماده شدنم بسیار خدایی بود. اول که آرایشم رو دوست داشتم چرا که من کلا با آرایش مشکل دارم و صورت بدون آرایشم رو بیشتر دوست دارم. تمام انسانهای روی کره زمین هم بهم بگن با آرایش قشنگی میگم: نه! توی عروسی هم یه چندباری فکر کردم، م ...
چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و ت ...
این هفته رو هفتهی ریکاوری و تنهایی نامگذاری کردم، بیشتر وقتم رو با خانواده بودم، حتی آدمهایی که سالها ندیده بودمشون رو دیدم، البته وسطش کارهای کلی مثل دانشگاه رفتن و نوشتن پست بلاگ و حتی کتاب خوندن هم انجام دادم که میتونستم انجام ندم، […] ...
با ذهنیتی که از فضل و ادب پدر خواستگار اخیر داشتم (همون که تو کلاس مثنوی بعد از حل کردن اون مسئلهٔ ریاضی شمارهمو گرفته بود) و با توصیفهای مادرش از پشت تلفن راجع به خانوادهشون و پسرش، نظرم در مجموع منفی نبود. چون پیش اومده که همون اول کار، ندیده و نشناخته با دو سه جمله توصیف گفته باشم «نه». حالا و ...