گفت من یه چیز خطرناک همراهمه!! گفتم چی؟ گفت خیلی خطرناکه گفتم نکنه مواد همراه داری؟ گفت نه بیشتر خطرناکه گفتم چاقو؟ گفت نه گفتم تفنگ داری؟ گفت نه، ولی تو هم دوسش داری و لمسش کردی من🧐من اصلا چیزای خطرناک رو دوس ندارم.. گفتم بگو چیه دیگه منکه عقلم قد نمی ده دیگه گفت پوکه انواع تیر دار گفتم خب به چه در ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From Hαмιd ѕαlιмιعشق ما را نجات خواهدداد. زن این را گفت و سایه‌ی آبی زد. مرد گفت حالا شب‌ها که خوابی می‌توانم به آسمان نگاه کنم، آن هم این‌قدر از نزدیک. زن طوری نگاهش کرد که هم لبخند زده باشد، هم بغلش کرده باشد، هم او را بوسیده باشد. زن‌ها این کارها را بلدند. مرد گفت اما عزیزم عشق ما را نج ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یک پیرمرد که خیلی مهربان به نظر می رسید و از روزی که من وارد این مجموعه شده ام هی می رود و هی می آید امروز پیش من به گریه افتاد و واقعا اشک ریخت و خواهش کرد من کارش را انجام دهم.کارش مشکل قانونی داشت و نمی شد انجام داد. اما من به شدت منقلب شدم و می رفت که فشارم بیفتد.خوشبختانه پیرمرد قبل از افت فشار ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چون محل تحویل سفارشم فرهنگستان بود و چون اداره‌ها هی تعطیل میشه، برای بار دوم زمان تحویل سفارشمو عقب انداختم. اما دقایقی پیش مطلع شدیم که رئیس خواسته هر روز یه تعدادیمون بر اساس حروف الفبا! حضور داشته باشیم و سنگر علم و ادب رو حفظ کنیم. فردا نوبت منه. لذا بر آن شدم که زمان تحویل سفارشو جلو بندازم؛ و ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

جدی انگار موش تو اتاقم اومده. چرا موش باید بیاد توی اتاق برهوت؟ جدی برهوته. جز چند تا برگه و کتاب هیچ چیزی پیدا نمیشه-_- اتاق کاملا تمیز و بدون چیز میر اضافه‌ست. حتی کمدا هم خالی‌ن. وای چقدر خنگه این موش-_- میمیری از گشنگی بدبخت فلک زده. _ بابام گفت: تله اوردم بگیرتش. من واقعا با چسب موش مشکل دارم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قلعه مثل همیشه طوفانی بود. وقتی هوا طوفانی میشه برق میره و تنها نور، نور شمع‌ها و مشعل‌هاس و بعضی وقتا رعد و برقی میزنه و برای نیم ثانیه نورش میوفته روی علی. علی میخ شده رو صندلی. هیولا کیوی پوست میکنه و داره تلویزیون تماشا میکنه. شاه سیاه درگیر حساب و کتابا و دخل و خرج هاست. بانوی قرمز پوش جدیدا رف ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این روزا جای خالیت خیلی داره تو ذوق میزنه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

حس می‌کنم دارم برمیگردم به مسیر. حس گمگشتی داره کم میشه. بماند که من همیشه در حال گم شدنم. ___ می‌خوام برنامه بریزم این هفته یکم از کتاب دوبلینی‌ها بخونم‌. جدی جدی حس می‌کنم از کمبود ادبیات دارم میمیرم. فکر کنم من معتادم به ادبیات. ___ شبکه آی فیلم داره سریال چیز اسمش چی بود؟ از یاد رفته؟ یه همچین چ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خیلی یهویی ایمان باهام تماس گرفت و گفت امروز می‌خواد بیاد پیشم، وقتی رسیدم شرکت بهش آدرس دادم و اونم یک ساعت بعد رسید، هیچ برنامه مشخصی نداشتیم، یکم درباره‌ی کارها و روند‌شون حرف زدیم، بقیه‌اش هم داشتیم روی ایده‌ی ایمان کار می‌کردیم، ایده جالبی […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

صبح داداش ناراحت بود که با لباس اتو نشده باید برم سرکار.. منم بش گفتم بهت گفته بودم اتو خوب کار نمی کنه پشت گوش انداختی.. عصبانی طور لباسشو پوشید و اتو هم برداشت ببره تعمیر کنن.. ظهر اومده میگه ببین درست شده امتحانش کن.. زدم برق دیدم دکمه بخارش که کار نمی کنه تاره داغ که شد آب داخلش ریخت رو پام و سو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید