عصری رفتم یه هدیه کوچولو خریدم عروسمون کیک پخت اومد بالا خونه ما، داداش بزرگم و بچه ها هم اومدن، خواهرم و بچه ها هم که بودن بچه ها دست می زدن بتمنی هم اومده بود وسط می رقصید 🤭 ما خنده ریسه می رفتیم با مدل رقصیدنش.. وجود یه دونه از این قند ها واسه هر خونه ای ضروریه 😉 بابا کیک رو برید.، هدیه رو دادیم ...
بسم الله چقد خوشحالی آدم ها وقتی سالم باشه،قشنگه...خنده هاشون...اومدم جشن میلاد امیر المومنین مسابقه برای نوجوون ها گذاشتن وای وای وای از خنده هاشون....بنظرم هیچ قابی قشنگتر از خنده ی یه آدم نیست بعدا نوشت:با وجود پسر و مدرسه نمیتونم برم معتکف بشم..اما ان شالله توفیقش رو پیدا کنم چند ساعت در طول ر ...
تکهابری که بر جراحتم میبارد شاید مسیرِ زخمها را بشوید جابهجا کند و تکهای از ماه به وسعتِ اندوهی ناخواسته غایب است آنقدر که آنکه حاضر است به دیدارِ شرم برود آیا ماه شب را میسوزاند یا شب پنجرهایست رو به اندوه نیمهباز که بازیِ آینه را نمیفهمد من پشتِ تمام این تردیدهای نیمکاره خودم را به رو ...
داغی به دل دارد نشانش بر جبین نیست دردی که دارد ریشه هایش درد دین نیست از آسمان پایین بیفتند این پرنده تقصیر دامی پهن بر روی زمین نیست بی شک ترک برداشتن از دست دنیا زیبنده ی انگشتری دلخون نگین نیست آنچه سر این سفره آماده است چیزی غیر از شراب و نانِ شام آخرین نیست عشقی که می گفتند: عشقی آتشین نیست مز ...
دلم میخواد موهام بگیرم بکشمممممم :/ از دست خودم عصبانی ام ...
عزیزت نیستیم که این طور بیخیال میخندی.edit: @alirezaajafarzadeh(@mahdyartian) ...
یکی از چیزایی که همیشه سرش با بابام بحث داشتم، شرکت تو مراسم ختم بود همیشه شاکی بودم از اینکه چرا هر مراسمی باشه ، انقدر مشتاق و سریع خودتون رو بهش میرسونید حتی بعد از مراسم، وقتی دور و ور صاحب عزا خلوت شد، میرید بهشون سر میزنید راستش بیشتر از اضافه کاری هاشون حرصی میشدم و واقعاً هم غیرضروری بود بنظ ...
چای در دستم سرد میشه و بخارش تو هوا پیچ و تاب میخوره تک سرفه ای میزنم و با افکارم پرت میشم به شاید ۱۸ یا ۲۰ سال پیش همونجا که ساعت ۶ صبح برایم هنوز شب بود ، همونجا که سبیبل های تیغ تیغی بابا رو قبل رفتن به سرکار رو لپم احساس میکردم همان موقع ها که دنیا به اندازه ی حیاط خانه مان کوچک بود و آدم ها اند ...
هفتهی دوم زمستان دو قسمت داشت، قسمت شیرین، که تونستم یک کتاب خوب بخونم، هر روز در بلاگم بنویسم، فیلم خوب دیدم، هر روز زبان خوندم حتی بیشتر از چیزی که توقع داشتم، پنج روز ورزش کردم و رفتم باشگاه، با یکی از دوستانم قرار […] ...
میدونی شاید گاهی حس کنی تمام این کارها هیچ فایده ای نداره یه علامت سوال بزرگ تو ذهنت هست که خب همه اینا که چی؟واسه چی؟تهش چی میشه؟ گاهی باید وایسی و جواب بدی به خودت بگی اصلا برای چی میخوای بجنگی تو زندگیت از زندگیت چی میخوای اما بیش از حد واینسا چون میفهمی تهش هیچی هیچی هیچی نیست و به پوچی میرسی هر ...