...
حال که اینستاگرامتان زرتش قمصور شده، بیان برایتان جذاب مینماید؟ در این روزها دوباری نوشتهام و منتشر نکردهام؛ سگ بریند روی رسانهای که نمیتوانی آنچه دلت میخواهد را در آن بنویسی. باشد، آدمی که سیاسی ننویسد و فرهنگی بنویسد مشکل خاصی درست نمیکند. یا درباره گرفتاریهای شخصی خودم بنویسم کسی بهش برنم ...
طرح داخل عکس از پیج هنری و آنلاینشاپ شارنگمونم باید بنویسم. ولی نمینویسم. بنویسم که چی؟ اولینبار نیست که دارم از تکنیک بداههنویسی استفاده میکنم؛ اونم مستقیم همینجا. و قطعا بدون ویرایش دکمهی ارسالش رو میچلونم.آره اولینبار نیست که یهویی و بیمقدمه و بدون هیچ ایده و اندیشهی قبلی شروع کردم به ن ...
شهر امروز از صبح تا الان آرام بود. اما تصویر غریب دم غروب: بلوار خزر تاریک و مغازهها بسته... کمتر کسی چنین نمایی را از زندهترین بلوار مازندران به یاد دارد. همچنان پیامک و اینترنت و ارتباط ما با دنیای خارج قطع است. یا باید تماس بگیرم با رفقا تا از حالشان با خبر باشم یا اینکه بروم بهشان سر بزنم. ...
غمم میگیره که #گریه_قلم ها و چشم نواز ها و چالش هام رفتن صفحه های خیلی عقب...:) ...
انگار مثل یک قانون نانوشتهس، مثل یک اصل؛ اینکه تمام سرخوردگیها و سکوتها را به آغوش وبلاگ بیاوریم. مثل فکر کردن زیر پتو، مثل خیره شدن به خیابان و حرکت آدمها و ماشینها وقتی سرت را به پنجرهی ماشین تکیه دادهای، مثل تصاویر بیربط و دور و نزدیک، وقتی چشمهایت را زیر دوش بستهای؛ انگار همانقدر ناخو ...
جدا از همه تلخی ها و تاریکی های که هست و جدا از هر جناح و طرفی میبینم تو این عصر و زمان ادم ها خیلی وحشتناک شدن خیلی ادمها به خاطر بقا حاضرن همو بخورن دیگه انسانیت الان خیلی بی معنیه خیلیییییی و این از همه منو وحشت زده تر کرده مگه این دنیای لعنتی چی داره که ادم شرفشو بزاره زیرپاش؟ این پول چه ...
۱- این روزا به صورت کامل درگیر پروژه «مدرسه تلویزیونی» بودم. برنامه ای که ساعتها روزها و هفته ها درگیرش بودیم و با این وضعیت قطعی اینترنت بدتر هم شد. فایلهای چند گیگی رو مجبور بودیم برای وزارت ارسال کنیم و واقعا سخت بود. اما شد. مثل اینکه از فردا هم این قضیه مدرسه تلویزونی در تلویزیون هم پخش میشه. ...
وقتی لوسی و لاکوود از اون طرف زنجیره رد شدن فکر می کردن برگشتن به جنگل ولی غافل از اینکه اونجا دنیای مردگان بود، روستا همون روستا بود درخت ها، چمن و خونه ها همه چیز سر جای خودش بود ولی لاکوود یه حس عجیبی داشت، هوا خیلی سرد بود و خیلی تاریک. دور و برش رو نگاه کرد و گفت "لوسی، چرا ماه توی آسمون نیست؟" ...
به خودم قول دادم بعد از اینکه ویدئوی استخونهای جمجمه رو دیدم بیام پست بنویسم. یه کم به صفحه سفید پنل خیره شدم، یه کم به سفیدی سقف، یه کم به کف دستم. دوباره از اول. رگها رو یکی یکی نام بردم. از پایین به بالا. عصبها رو یکی یکی دنبال کردم. از بالا به پایین. سعی میکنم سرم رو گرم کنم و زیاد فکر نکنم ...