توی ساعت استراحت کلاسم یکی از دانشجوها، پسر مؤدب و ساکتم، با دو تا لیوان چای آمد داخل. یکی برای خودش، یکی برای من. از بوفهی دانشکده خریده بود. محبتش قلبم را آب کرد. از این جنس مراقبتها بین بچههای کارشناسی که همهی حواسشان پیش شیطنت و اذیت کردن است خیلی کم میشود دید.چند روز قبلش توی مراسم چهلم، ...
عزیزم؛ زندگی شبیه فیلم طعم گیلاس نیست. اصلاً به کجای این زندگی پرهیاهو میآید که کارگردان باحوصلهای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاقها همه نرموملایم جلو بروند، روزها مثل جادهای خاکی، خلوت باشد و آدمها شبیه پیرمرد سادهدلی که تأثیرگذارترین قصهها را بلد است. خودمان هم شبیه مردی نیستیم که ...
بعضی روزها آنقدر خشن میگذرند که شبها باید به خودم یادآوری کنم آن آدم جدی و زمخت ساعات کاری نیستم. گاهی توی مسیر برگشت، چند تا آهنگ پیدا میکنم که لبههای تیز و بُرندهی روز را میسابند و نرم میکنند. سنگینی مناسبات اجتماعی را از دوشم برمیدارند و احساساتم را از بایگانی سینهام بیرون میکشند. یکی ...
خواب معلم ورزش دبیرستانمان و امتحانگرفتنش را دیدم. یکی از بخشهای امتحان این بود که هفت بار دور زمین بسکتبال مدرسه بدویم و او زمان بگیرد و براساس دقیقه و ثانیههای دویدنمان نمره بدهد. تئوری خودش این بود که سه دور اول انرژی دارید و باید خوب بدوید. دور چهارم کمی سرعتتان را کم کنید برای تجدید قوا و بع ...
I had a dream. In fact, it was the night I met you. In the dream, there was our world, and the world was dark because there weren't any robins and the robins represented love. And for the longest time, there was just this darkness. And all of a sudden, thousands of robins were set free, and they fle ...
آدمها تنهایت میگذارند، با این یکی نمیشود جنگید. کسی که همراه شادیهایت بوده تنهایت میگذارد. کسی که شریک غمهایت بوده هم تنهایت میگذارد. کسی که به بودنش امیدوار بودی تنهایت میگذارد، کسی که آمده بود از تنهایی نجاتت بدهد هم تنهایت میگذارد. هر کدام رنجی روی قلبت میگذارند، کم یا زیاد. بعضیها نز ...
Love is awful. It’s awful. It’s painful. It’s frightening. It makes you doubt yourself, judge yourself, distance yourself from the other people in your life. It makes you selfish. It makes you creepy, makes you obsessed with your hair, makes you cruel, makes you say and do things you never thought y ...
هفتهی سوم اتفاق. هر شب یک ماجرایی پیش میآید که غافلگیرت کند. ماجرا و غافلگیری از جنس چاهی تاریک و عمیق. تو میافتی ته چاه و بعد باید زور بزنی خودت را از چاه بکشی بیرون. دیشب از بدترین شبها بود. اضطراب از یک جایی آمد و دیگر رهام نکرد. با دوست حرف زدم و چیزهای سختی گفتم. او شنید و گفت و باعث شد اشک ...
سرویس بهداشتی محلکارم تاریکه، خودم از این هم تاریکترم.🤝 ...
زوج جوان میز کناریمان یک پسربچه داشتند که مدام سر و صدا میکرد و یک دقیقه هم آرام نمیگرفت. مادر از کیفش یک کتاب داستان درآورد و جلوی بچه گذاشت. بچه شروع به ورق زدن کرد. بعد یکدفعه با ذوق گفت: «ئه خارپشت!» و شروع کرد به داد زدن: «آهااااای خارپشته! آهاااای خارپشته» تا اینجای کار ایرادی ندارد، بچه اس ...