چرا موعظه «نبینید و منتشر نکنید» اخلاقی نیست؟!با دیدن توصیههای اخلاقی برخی از افراد درباره «ندیدن و منتشر نکردن» ویدئویی از جشنِ عروس دختر یکی از مسئولان عالیرتبه، بهنظرم آمد اگرچه این توصیه، در ظاهر و درنظر گرفتن لایه رویین منطقیاش، اخلاقی بهنظر میرسد؛ اما با کمی تأمل میشود دریافت که اتفاقا ...
از غمها آوازی میمانداز امیدها کلمهایاز زندگی شعری میماند__ بیژن جلالی ...
تقریبا هر زن گیلک در طول زندگی اش یک بار لباس قاسم آبادی پوشیده یا در رقص گروهی قاسم آبادی شرکت کرده. رقصی که مراحل کاشت و برداشت شالی را به شکل دایره وار بازسازی میکند. قاسم آباد روستایی بسیار قدیمی از توابع رودسر است.لباس زنانه قاسم آبادی، شامل یک دامن کلوش با سکه های دور، یک نیمتنه که امتدادش به ...
بعد از صد سال تصمیم گرفتم بهخاطر دل خودم، فقط و فقط بهخاطر دل خودم نه هیچچیز دیگر، یک جلسهی نقد فیلم شرکت کنم. اطلاعیهاش را دیدم، زنگ زدم رزرو کردم، با اینکه شب نخوابیده بودم صبح زود حاضر شدم و رفتم آنجا. چه شد؟ عذرخواهی کردند و گفتند منتقد سرما خورده و جلسه کنسل شده. من زدم زیر خنده. چرا؟ چون ...
وبلاگخوانی: These wounds won't seem to heal, this pain is just too real There's just too much that time cannot erase این از آن لحظههایی است که از ته دلم دارم مینویسم. این را میگویم نه ...
Forwarded From وبلاگخوانیThese wounds won't seem to heal, this pain is just too realThere's just too much that time cannot eraseاین از آن لحظههایی است که از ته دلم دارم مینویسم. این را میگویم نه این که بقیه نوشتههایم از ته دل نبوده است. بعضی نوشتهها تمرین نوشتن، بعضیها به منظور تقویت روحیه و ...
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشدمن از همواری این خلق ناهموار میترسم#عروسی #ریاکاری(@mahdiyartian) ...
داریوش مهرجویی از هامون میگویداز مستند «مهرجویی: کارنامه چهل ساله» ساختهی مانی حقیقیاپیزود جدید رادیو تراژدی «شبی که سینما مرد» را در همین کانال بشنوید.@radiotragedy Video is too big ...
Forwarded From خانومحنا (بيتا)بیست و چهارم: زندگی شجاعانه عجب چلهای شد، کشدار، سوگوار، تمام نشدنی.در دو روزی که گذشت دو نفر از کسانی که به من خیلی چیزها از ادبیات و قصه و روایت یاد دادند رفتند.اول تقوایی: تابستان سال ٩٣ شروع کلاسهای فیلمنامه نویسی بود که قرار بود سه ماهه تمام شود اما کش آمد تا زم ...
Forwarded From اتاق قرنطینه آفتاب تیز بود و پوست تو نازک. گفتم بیا دستها و صورتت را روغن بزن که نسوزد. گفتی نمیزنم. گفتم برویم عینک آفتابی پیدا کنیم. دو کولی مست، در بازار و خیابان راه افتاده بودیم دنبال عینکفروشی. دست آخر میان سه عینک دوبهشک بودی. گفتی کدام؟ انتخاب کردم و گفتم تولدت مبارک عزیز ...