لبهٔ راهپله شوخیای احمقانه کرد و همانطور که دراز کشیده بود خواست پاهایش را بیندازد لایِ پاهایم. اگر حواسم نبود با سر میافتادم پایین پلهها! اعصابم به هم ریخت از این شوخی خطرناک. برگشتم و با عصبانیت تمام داد زدم! بچه کُپْ کرد!! توقعش این بود که من بخندم. با دستم زدم به پاهایش. محکم خورد. با عصبان ...
خیلی موضوعات و خیلی از موارد هستند که قابلیت نوشته شدن را دارند و من نمینویسم. نه از روی بیحوصلگی و تنبلی. نمینویسم چون میخواهم حس آن لحظه را در اعماق وجودم نگه دارم. میخواهم در آن لحظه تا مرز فراموشی دنیا قدم بردارم. میخواهم مثل رازی باشد که در دهلیزِ قلبم دفنش میکنم و چند بیل خون رویش میری ...