طرح لایه باز پلاک شهدا در صورتی که از آن در طرح هایتان استفاده کردید به یاد ما هم باشید دانلود فایل PSD در ادامه مطلب ادامه مطلب ...
قالب پرواز یک قالب ساده در عین حال زیبا است که فقط برای سرویس بیان بلاگ طراحی شده است این قالب در 6 ورژن به عمل آمده است که به مرور بقیه آن ها هم در سایت قرار می گیرند. شما میتوانید اینجا کلیک کنید تا به صفحه شخصی سازی قالب مراجعه نمایید تا رایگان این قالب را برای شما شخصی سازی کنند همچنین برای دان ...
جهت دانلود به ادامه مطلب مراجعه نمایید. ادامه مطلب ...
آشپزخانه قلب خانه است؛ وقتی از داخلش بویِ نیمرو و فرنی و قرمهسبزی و پیازداغ بیاید یعنی «تالاپ!» وقتی هم بعدازظهری بویِ کیک کل ساختمان را بردارد یعنی «تولوپ!» مهم نیست اگر مقداری آشپزخانهات کوچک باشد؛ اتفاقاً قلب که کوچک باشد، غم و غصه جا نمیشود و حکایت قلب خانهات میشود حکایت قلب گنجشک. ...
احسانی در وجودم زندگی میکند که از رهاشدگی رنج میبرد! خیلی وقت است که رنج میبرد. البته مدت زیادی را منکر این قضیه بود و با خودش تکرار میکرد که «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی ...
اُوِه عزیز؛ سلام.شاید با دیدن این نامه و باز کردنش بگویی که «این نامه رو کدوم احمقی اشتباهی انداخته داخل صندوقخانۀ من» اما این نامه برای تو نوشته شده است. راستش قبلاً هم گفته بودم که ممکن است روزی دلم برایت تنگ شود و امروز دقیقاً همان روز است.من از ایران دارم برایت نامه مینویسم. درست از کشورِ همان ...
دیشب وقتی تو اتاقم نشسته بودم، برق خانه برای چند ثانیه قطع شد و دوباره وصل شد. داشتم «بند محکومین» را میخواندم که دوباره قطع شد و این بار وصل نشد! بلند شدم تا از پنجرۀ اتاقم تیرِ چراغبرق را دید بزنم. میدانید چه دیدم؟ یکدنیا برف! سفیدیِ برفهای به زمین نشسته را میشد حتی در تاریکیِ تیرهای خاموش ب ...
وقتی پسربچهای بیش نبودم، مسئولیت خرید شیر با من بود. آنوقتها شیرهایِ پاکتی را بعدازظهرها بین مغازهها تقسیم میکردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمیدادند، و من هر روز بعدازظهر دوچرخۀ سبزرنگم را سوار میشدم و با مقدار پولی که مادرم دستم میداد میرفتم برایِ خرید شیر. خوشحال بودم از ...
آهای پسرِ جوانِ بیست و چند ساله؛ به تو حسودیم میشود!وقتی دخترت را بغل گرفتی تا از پنجرۀ اتوبوس بیرون را تماشا کند، مقداری رشک من را در آوردی. وقتی هم که با انگشتت اشاره کردی به لحظهای بیرون از اتوبوس و دخترت نگاهش را به آنجا چرخاند، بازهم حسودیم شد؛ ولی قابلتحمل بود. اما وقتی که دخترت گفت: «بابا ...
چرخوفلک قدیمی از کارافتاده، همیشه بالای تپۀ نزدیک آبشار بود. قرار هم نبود که جایی برود. آثار زنگزدگی رویش، مثل مویی سپید، نشان از عمر و تجربهاش بود. بالا و پایین رفتنش برای همیشه متوقف شده بود و در نقطهای ما بین بالا و پایین ثابت شده بود. شب و روزش فرقی نداشت وقتی ثابت و بیحرکت، خیره به گذر زما ...