بالاخره این تعطیلات عید هم تموم شد یک هفته اولش کابوس بود، یه جنگ واقعی با میم داشتیم در واقع یه جنگ نه چندین جنگ! بعدشم که مسافرتی که زهرمار بود، عید دیدنی هایی که از اونم بدتر. هفته دومش سعی کردیم جبران کنیم. بیرون رفتیم، جاهای جدید رفتیم، غذای کره ای امتحان کردیم، تاتر کمدی رفتم، شهر کتاب رفتم و ...
ناشکری نمیکنم ولی کاش متفاوت نبودم،چون انگار قبل از هر چیزی هر کس فقط تفاوت من رو میبینه نه خودم رو و این منو آزار میده هر چقدر هم که بخوام حرف ها و نگاه های دیگران برام مهم نباشه ولی بالاخره من هم احساس دارم حالا هرچقدر هم که پشت نقاب قوی بودنی که زدم مخفی بشم و فقط با یه لبخند از حرف های امروز دخت ...
پناه بر دشت ، بر مهربانی بی چشم داشت درخت ، بر شکوه سکوت بیابان ، و بر سایه روشن گذرای ابرها بر کوه ، که ماندنی تر از ماست. بار دیگر بهانهای یافتیم که قدم به طبیعت زیبای بهاری استان خوزستان بگذاریم. به همراه جمعی از علاقمندان طبیعت جمعه ۸ فروردین ۱۴۰۴ از شهرکرد ساعت ۴ صبح به سمت خوزستان حرکت کردیم. ...
روز دوشنبه عید فطر بود چون ما جنوبی های مرزنشین مراوداتمون با کشورهای عربی زیاد هست عید فطر از قدیم خیلی پررنگ برگزار میشد و هنوز هم تقریبا همینطوره.خوب داداش،بزرگه پیشنهاد داد همه روز عید تو خونه شون یه مرغ شکم پر درست کنند و بیارن خونه بابا که اگر مهمانی هم اومد و موند غذا زیاد باشه با وجودی که م ...
کتاب دایی جان رو تموم کرد، بیشتر شبیه کتاب های زرد و بی محتوا بود تا شاهکار سرتاسر کتاب جز کینه و تلافی خانوادگی من چیزی ندیدم 😑 مثلا همین بلاگفها شاید بارها دیده باشید یا دوستانی داشته باشید که واقعا از خوندن وبلاگشون لذت می برید (شاید راضی نباشند من اسم نمی برم) ولی طوری از محیط زندگی خودش یا طبیع ...
کیه که سیزده به در و تعطیلات عید پشت در ICU بوده؟ سال جدید با خونریزی مغزی یکی از عزیزان شروع شد. انشاالله بقیه اش خیر باشه و الحمدالله که الان مرخص شدند. یکبار به یک عزیزی گفتم که من عزیز از دست دادم و اینقدر برام سخت نبود که فلان اتفاق افتاد و خب هنوزم بر همون حرفم. سخت بود ولی گذشت. خدا رو شکر که ...
اواخر اسفند دو سال پیش بود که یک روز، بارانی ناگهانی و شدید از آسمان بارید و من به ناچار یک چتر آبی رنگ از سرخیابان خریدم که نه جنس خوبی داشت و نه از رنگش خوشم می آمد.گران هم خریده بود و این هم دلیل دیگری که از آن بدم بیاید.به هر حال خریده بودم و بجای دور انداختن فکر کردم بگذارمش توی داشبورد ماشین ...
دلم میخواهد ننویسم. دلم میخواهد هیچ چیز نگویم. روزانه نوشتن کار من نیست. مردابتر از آنم که از رود بودن و جریان داشتن بنویسم. نوشتن از تکرار، تکراریست. از ملال و فسردگی و گم بودن هم. مینویسمشان، دیگر سبک نمیشوم، که ضرب در دو میشوند. دلم نمیخواهد حتی به اندازه همین چند کلمه، به خوانندهای تصادف ...
۱۵ روز اول فروردین هم به سرعت گذشت تقریبا تمام روزهای تعطیل عید رو بیکار بودم و همش تو خونه به بخور و بخواب و گشت و گذار گذشت چند بار خواستم بیام بنویسم از حال خوب و بدم ولی فرصت نشد و قرعه افتاد به امشب و دوباره ازون شبای آخر ، اگه بگم حالم خوبه دروغ گفتم حالم از جنس همون غروبای ۱۳ سالهای پیشه که غ ...
من درسی که از بچه ها گرفتم در لحظه زندگی کردن هست.. اونا از همین الان با تمام وجود لذت می برن، ساعتها با یه وسیله پیش پا افتاده بازی می کنن بچه ها واقعا قدرتمندن.. کارهایی انجام می دن که کار هر کسی نیست... میدونی ما هم روزی بچه بودیم وصاحب همچین قدرتی ولی الان چه به ما گذشته که اینجوری شدیم؟ اینقدر ...