حقیقت ناگفته ای که هر روز باهاش مواجهیم اینه که لحظه ای غفلت میتونه مارو برگردونه نقطه اول. اگر حتی برای یک ثانیه حواسمون رو از خودمون برداریم مشخص نیست بعدش چی میشه. زندگی مجموعه ای غافلگیری هاست. به شانس اعتقاد ندارم که بگم امیدوارم تو زندگیتون پر از غافلگیری های خوب باشه. هر کس مزد تلاشش رو میگیر ...
راستش اینه که من آدم ریالیتی شو ببین و از این تیپ برنامه ها نیستم مگر اینکه آدم خیلی مورد علاقم تو اون برنامه باشه و فقط برای دیدن و شنیدنش شروع کنم. از سر ذهن بهم ریخته ام و نوسخوار فکری چند قسمت عشق ابدی دیدم و خب حالا دارم فکر میکنم شاید مناسب باشه جوان ایرانی برای شناخت روابط و پارتنر ببینه اما ...
گاهی بروز شده ها چک می کنم خیلی جالب جواب تو در وبلاگ بروز شده بالایی گاهی احساس. مشترک هس بین چند وبلاگ نویس و همه پشت سر هم قرار گرفته.. گاهی انگار اتفاقی نیس که الان دلت می خواد بنویسی چون دقیقا در همون زمان یه وبلاگ دیگه بروز شده و پاسخ تو رو داده و تو فکر می کنی یهویی دیدی ولی تو این دنیا چیزی ...
دلم بدجور گرفته.. بدجورها.. صبوری کن هیچکسم.. از آرزوت دس نکش... ...
بعضی حرفها به آدم زده میشه که اگه به دقت بشینی بهشون فکر بکنی میبینی بعد از اونا ساکت شدی. حالا ساکت بودن فقط به این معنی نیست که دیگه حرف نزده باشی! گاهی وقتا انجام ندادن یه کار، تکرار نکردن یه رفتار، اینکه کسی از چشمت برای همیشه بیوفته، اینکه یه سری باورها توی ذهنت عوض بشن. من اسم همه اینا رو میذ ...
1. از نداشتن پارگینگ در محل کار جدیدم نگفته بودم زیرا مبلغ جریمه هایی که هر روز برایم پیامک می شود در مقابل هزینه هایی که قرار است شش ماه دیگر به روانکاو و روانشناس و تیمارستان پرداخت کنم چیزی شبیه شوخی به نظرم می رسید.اما، امروز مبلغ جریمه ها را جمع زدم و به این نتیحه رسیدم که اگر با همین فرمان پیش ...
همه تو زمستون خشکی پوست می گیرن من تو تابستون شب ها قبل از خواب کرم می زنم دوتا دستکش روهم می پوشم می خوابم صبح بیدار میشم می بینم هیچ کدومش دستم نیس 😂 از بس شب ها تکون می خورم یه جا بند نیستم ✋ جا داره لقب سلطان خشکی پوست جهان رو بهم بدن 😂 دیروز چند سانت از موهای خوشگلمو کوتاه کردم مو خوره گرفته بو ...
امروز، در میانهٔ غوغایِ کتابهای روی هم تلنبارشده و نالههای بیامانِ خودکارم بر روی کاغذها، پا به جایی گذاشتم که گویی تکهای از «گرین گیبلز» در دلِ دانشگاه ریشه دوانده است: مرکز سلامت دانشگاه! درِ آنجا نه تنها به روی جسم، که به رویِ هزارتویِ افکارم نیز گشوده شد… وسطِ اتاقِ پذیرش، گلدانی بزرگ با برگ ...
امروز، روز کسیست که خانه را با دستهای مهربانش معنا میکند؛ روز زنی که بوی چای و نان داغ با صدایش پیوند خورده، زنی که حتی سکوتش هم نوازش دارد . مادر، یعنی آغاز تمام مهربانیها؛ یعنی بوسهای روی پیشانی خستهات، یعنی لبخندی که در دل گریهها پیداست . و برای من، که دیگر نمیتوانم دستهای مهربانش را لمس ...
یه روزی چشم باز میکنی و میبینی دیگه نیست ... اون آدمی که صدات میزد، اون که بیبهونه برات میخندید، اون که هرچی بود، بودنش برات آرامش بود، حالا جاش خالیه . اما اینو بدون: اون لحظه دیگه دیره ... دیگه گریه و زاری و شیون، حتی اگه دنیا رو هم زیر و رو کنی، اونو برنمیگردونه . حیفه... حیفه مهربونیهامون ...