وارونه روی تخت دراز کشیدهام پاهایم را عمود به دیوار چسباندهام و خنکای دیوار به جانم نشسته. پنجره را مثل همیشه باز گذاشتهام تا ماه عوضِ سرک کشیدن، مستقیم توی چشمانم بریزد. چشمانی که معصومانه دنیا را بیآلایش میبینند و هیچ ترک ادایشان نمیشود که دست بردارند از دیدن خوبیهای بیحاصل.... اما با همهی ...
بطرز وحشتناکی آرومم. امشب مجبور بودم از خودم انرژی زیادی بکشم. من واقعا حالم بد شد و نوافن خورد چون مجبور شدم با دوتا مرد که اگه همسایمون نبودن سلامم بهشون نمیکردم_که نمیکنم هم کلا. همکلام بشم و بحث کنم. بله باز اون درز از زندگی زد بیرون من نمیخواستم کم بیارم بخاطر زن بودن. برای همین مجبورم وحشی با ...
روزی خواهد رسید... روزی که خورشید نه برای دویدن، بلکه برای درخشش طلوع کند. روزی که در آن، دستهایمان نه برای جنگیدن، بلکه برای نوازش باز شوند. من آن روز را میبینم، در لابهلای چینهای آرامش، در شفافترین نقطهی آسمان. روزی خواهد آمد که بیهیچ فکری، بیهیچ دغدغهای، در آغوش باد خواهیم رقصید؛ چنان سب ...
کاری ندارم به سودا از بعد پارتنر بودنش فقط اینکه من شبیه سودان مثلا وقتیکه ناراحت میشم یکم خودمو نگه میدارم بعد میپرسم مثلا اونجا که گفت فلانی میگه همه دخترا با من بدن. من مثل سودا آدم حساسی هستم و همین باعث شد فکر کنم یعنی من تو مخ هستم اونجوری که طناز تو صندلی داغ گزینه است برای حذف باشه. منم حساس ...
دو تا از همکاران بازنشسته مان در یک روز از دنیا رفتند.حیف که یاد گرفته ایم پشت سر مرده حرف نزنیم وگرنه می توانستم به اندازه یک مثنوی در مورد این دو حقه باز حرف بزنم.اما،خوب می بینید که خودداری کردم و بجای حرف زدن پشت سرشان با سارا در مورد این اتفاق عجیب حرف زدم: - ببین دوتاشون حقه باز عالم بودن و سن ...
بعضی وقتا بعضی فکرا تو سرم میاد که به عنوان شخص سوم قلبم درد میگیره از این فکرا. من به این حرفا عادت کردم ولی شخص سوم وجودم نه. بعضی وقتا با خودم میگم چی میشد منم یه پدر داشتم که مهربون بود. که بالا سرم بود. تکیه گاهم بود. میتونستم فارغ از خیلی چیزای الان زندگیمو بهش بسپارم. میتونستم از زندگیم براش ...
لطفا از آدما برای وقت کشی استفاده نکنید. ...
خب من آنفولانزا گرفتم و آنفولانزام مصادف شد به ایام بگایی پی ام اس ، بخاطر همین امروز صبح وسط گلو درد و بدن درد و سینه ای که درد میکرد داشتم گریه میکردم و شاهین اینجوری بود که چی شده از چی ناراحتی ... منم پتو رو کشیده بودم رو سرم و عر میزدم ... کاش یه قرصی چیزی واسه کم شدن این حالت ها پیدا کنم خیل ...
امروز رفتم مراسم خواهر شوهرم انقد تپش قلب دارم واقعا از کار خدا آدم میمونه این بچه مریض جز مادرش کی رو داشت که عاشقانه دوستش داشته باشه و ازش مراقبت کنه ؟ هی خدا ... آدم بودن خیلی سخته کاش برگ گل بودم...کاش سنگ و آب بودم که دل نداشتم.. آدم بودن از همه چی سخت تره +من واقعا نیاز دارم با یکی صحبت کنم ح ...
امشب به حرف دختربزرگم که با زبان بی زبانی بهم فهموند محض رضای خدا یه شب خونه باش موندم خونه و نشستم لیست کارهام رو نوشتم و طبق روال خودم همه ظرفها روگذاشتم توی سینک بعد رفتم گردن بند طبی مو زدم بعد کمربند طبی قشنگ مجهز اومدم و طی یه روتین دوره ای چند تا ظرف میشستم خشک میکردم میزاشتم سرجاشون بعد هم ...