ـ گفتم اگه دلمو به دریا بزنم، دریا دل میشم. ـ شدی؟! ـ نشدم که هیچ، دل تنگِ "دریا" هم شدم. ـ چرا؟ ـ هیچی! ـ هیچی که نشد جواب! ـ راستی خودت چرا اینجایی؟ - حرفو عوض نکن. - به نگاهش زل میزنم، می درخشد. - جوابمو بده؟ چرا اومدی اینجا؟ - آوردنم اینجا. - چرا؟ - ... که شاهد باشم. - شاهد چی؟ - شاهد... شاهد ...
این روزا تقریبا تمام حاشیه رفتن ها و تمام حواس پرتی ها رو به حدقال رسوندم اما بازم به کارهای روزانه ام نمیرسم. و وسط تمام اینا یه پروژه هم قبول کردم! اصلا چرا؟ برای چی؟ چرا باید یه اضطراب و مشغله فکری دیگه به این روزا اضافه کنم؟ شاید هنوزم دارم از درد به درد فرار میکنم ... آرمان گرشاسپی میخونه "برگر ...
حالا کمی آرامترم و میتوانم راحتتر بنویسم. در قطار هستم و دارم برمیگردم. کل لحظات سفرم را دوست داشتم. دیروز را دوست دارم لحظه به لحظه تعریف کنم، هر چند در پست قبلی کمی از آن روز گفتم. ...
امروز تا الان روز من نبوده از خودم و عملکردم بشدت احساس نارضایتی دارم اولا دیشب که خوابم نبرد و دوتا فصل کتاب صوتی آب نبات نارگیلی گوش،دادم دیدم فایده نداره پا شدم یه سر به دختر کوچیکه که داشت درس میخوند زدم ساعت نزدیک به دو صبح بود همون موقع ۱۰سی سی شربت دیفن هیدرامین خوردم و دوباره کتاب صوتی روی ۱ ...
این چه عادتیه ماداریم؟ هرچی بیاد تو خونه می خوایم فریز کنیم باقالی، سبزی، حبوبات،. غذای یه هفته بعد رو الان اماده می کنه می ذاره فریزر به گوجه هم رحم نکردین!!! ولمون کنین بابا تا چن وقت دیگه واقعا واقعی طعم غذا ها رو فراموش می کنیم.. قدیم چنتا بچه قد و نیم قد با کلی کار و پخت نون و.. وقت می کردن غذا ...
این متن هارو در واقع دارم برای اینده خودم مینویسم ولی ای کاش میشد برای گذشتم مینوشتم. میدونستم ته همه این اذیت شدنا قراره به کجا یا چی برسم. کاش میتونستم به خود گذشته ام بگم از یک ثانیه هم نگذر. هر ثانیه باید تبدیل بشه فرصتی در اینده برات بشه. حتی اگه کوچیکه انجامش بده. این روزا خیلی سخته. سختیش این ...
یه روز، یه دختری خسته از همهچی، تصمیم گرفت که دیگه ننویسه… اما نمیدونست که بعضی حرفها فقط وقتی گفته نمیشن، سنگینتر میشن. خودکار رو گذاشت کنار، دفترو بست، حتی گوشی رو خاموش کرد. گفت: «تموم شد. هیچکس نمیفهمه اصلاً، چرا بنویسم؟» اما شب، وقتی همه خواب بودن و چراغای شهر کمجون میزدن، یه چیزی توی ...
دیشب قرار گذاشتیم ساعت ۷ صبح یکی از ایستگاهها باشیم. ساعت ۶ و ۴۰ دقیقه به من زنگ زد و خواب بودم. گفت واقعا خسته نباشی : ))). به نظرم تا آماده بشی بهتره که من بیام سمتت هتل. وقتی رسید من هم آماده شده بودم. به سمت پارک حرکت کردیم. من گفتم نمیخواهم جایی دیگر بروم. لحظات بودنمان را دوست دارم. با هم به ...
موقعیت رییس قدیم خیلی درب و داغان است.فک کن سالهای رییس بوده باشی بعد یهو پرت شده باشی به یک مخروبه بدون هیچ کار تعریف شده ای.بعد نه تنها اتاق و سیستم و امکانات نداشته باشی،بلکه پناه برده باشی به کارمندی که از روز اول خدمتش رییسش بوده ای و تراژیک ترین قسمت ماجرا آن است که راضی هم باشی! 💎 از نظر ریی ...
خب..صاف واستا. اونوری نه، این سمت. درست رو به روی در حقیقت ها. خب... آماده ای؟ میخوام در رو باز کنم. چشماتو بپا چون ممکنه اذیت بشن. تو خیلی وقته تو تاریکی بودی و برای خودت نورهای قشنگ قشنگ خیال میکردی ولی نور حقیقت ها ممکنه چیزی نباشه که تو میخوای. حقیقت خودخواهه، براش اصلا مهم نیست تو چی میخوای، چی ...