هفته ای که گذشت هفته ی دهشتناکی بود هم آنفولانزا گرفته بودم ، هم دل درد داشتم هم باید میومدم سرکار و هم غمگین و بی انگیزه بودم . خیلی شرایط دشواری بود و من نه تونستم ساز بزنم نه کلاس زبان برم نه ب خونه رسیدگی کنم و همش گریه م میومد .. داشتم ب این فکر میکردم که من در گذشته خیلی قوی تر بودم ، اما ال ...
دارم اتاقم را تمیز میکنم. کتابهایم را میچینم و به آینده فکر میکنم. آینده؟ این کلمه چقدر عجیب است. تو به آینده فکر میکنی، برنامه میچینی ولی باید بدانی که این برنامه فرضی است و هزاران اتفاق ممکن است بیفتد. اما من آینده و برنامه ریختن برایش را دوست دارم. دیشب کمی ترسیده بودم از تصمیمی که میخواه ...
اومده میگه عمه می دونی یه دارکوب تو حیاط پشتی داره لوله می سازه؟ _ نه برو ببینش خوشگله. رفتم حیاط پشتی راست میگفت یه پرنده جدید بود ولی دارکوب نبود این کوچولو آواز می خونه🫠 منم صداش رو ضبط کردم... ینی عشققق، عشقققق.. ( اشتباهکی اپلود کردم دوباره باید اپلود کنم 🤭) فقط آخرش که طلا ترسیده بود شروع کرد ...
امروز نوبت روانکاو دارم و خیلی استرس دارم فکر میکنم نکنه بعد از این همه هزینه کردم تو این شرایط فعلی نتیجه رو نگیرم و پول دور انداختن باشه +پسر گلم مریضه اشتهاش خیلی کم شده ...
وقتی مینویسم، انگار چیزی از سنگینیهای روزانهام کم میشود. کلمهها میچکند از نوک خودکارم، مثل قطرههای اشکی که بالاخره اجازه پیدا کردهاند بریزند. سبک میشوم، بیآنکه جایی پرواز کنم؛ تنها با همین چند خط، همین چند جملهی نصفهنیمه. نوشتن برایم یعنی باز کردن پنجرهای کوچک رو به خودم. جایی که میتوا ...
نمیدانم دقیقاً از کجا شروع میشود… شاید از همان لحظهای که واژهای در ذهنم میلرزد، یا دلم بیدلیل تنگ میشود برای کسی که نمیدانم کیست، کجاست، یا اصلاً هست یا نه؟! وقتی شاعر میشوم، انگار دلم بزرگتر میشود. صدای افتادن برگها را میشنوم. چشمهای خستهی مادرم را بهتر میفهمم. دلنازکیِ کودک سر چها ...
اولین اتفاق هیجان انگیز همان پریروز که با سارا به خانه جدید سر زدیم افتاد و آن اینکه: خانه ی در حال ساختی که سارا قرار است صاحب آن شود بسیار به من نزدیک است طوری که می توانیم هر کدام در خانه خودمان برای هم دست تکان بدهیم. دومین اتفاق هیجان انگیز امروز رقم خورد وقتی ساعت هفت صبح چون در پارکینگ باز نش ...
درنهایت من فکر نمیکردم اولین حذفی فرشاد باشه. مثلا فکر کردم کسی که کمترین تو رابطه رفت داره حذف بشه. راستش زیاد از شخصیت فرشاد و بیانش خوشم نمی اومد اونم در مقابل سیاوش که رک و رو طور بود ولی خب چون فرشاد دیرتر اومد یا فکر میکردم آدمایی با کمترین اکت حذف بشن ولی خب بین این دوتا معلومه که باید فرشا ...
دیروز صبح به خانه رسیدم. مسافرت زیبای من تمام شد. پربار و پر از لحظات دوست داشتنی بود. هر لحظهاش را دوست داشتم چه زمانی که با آقای ح بودم و چه زمانی که با دوستم مشغول گردش. احساس میکنم دوباره زندگی در من دمیده شد و حالا زندهام، سرسبز و پرشکوفه. آماده شکوفه دادن هستم. باید کمی تلاش کنم، بلند شوم و ...
چرت میزدم که چ پیام داد. باهاش صحبت کردم. گفت دوستم داره. منم گفتم دوستش دارم. پرسید همه چیز تمومه پس؟ براش متن خداحافظی که آماده کرده بودم و ارسال کردم. یجوری شد. شبیه فیلم هندی. یه دوست داشتن دوطرفه، دوطرفه از بین رفت. فکر نمیکردم ازش خوشم بیاد. اونهم این همه. و انقدر زود. اینکه دوستش دارم واقعیت ...