این روزها کمی سردرگم هستم. می‌دانم از آینده‌ام‌ چه می‌خواهم و یا حتی بهتر از آن، چه انتظاری از خودم دارم ولی دست دست می‌کنم. دلم می‌خواهد یکی بالای سرم بنشیند و بگوید خب، بشین و این کار را انجام بده! من آدم زور شنیدن نیستم ولی راهنمایی‌ام که کنند به بهترین شکل کارم را انجام می‌دهم. جدای آن، یکی از ک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مادر بودن خیلی چیز عجیبیه اصن اینجوریه که هرکی سرت داد میکشید از خواب بيدارت میکرد در صورتی که صبحم از بیگاری کشیده ازش بدت میومد.. اصن اگر بچه مردم بود میگفتم عه چقد گریه میکنه بچه اشون بعد اونوقت بچه خودت ها نگاهش‌میکنی همون نصف شب کمرت از شدت راه رفتن داره دو نصف میشه پلکات سنگینه ...نصف موهات بخ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وسط کلاس برنامه‌نویسی، فایل تمرینات رو باز میکنم. تمریناتی که خودم طرح کردم. یکی از سوال‌ها اینه: 20 نفر دوماد داریم 20 نفر عروس یه برنامه ای بنویسید که با توجه به خصوصیاتشون فهمیده بشه کدوم دو نفر برای ازدواج مناسب هستن. و خصوصیات آدما رو طوری چیدم که خودم و خودت بشیم مناسب... اصلا من چرا چنین سوال ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

تا حالا انقد کامنت منفی و بی رحم نگرفته بودم. شروع بازخوردهای منفی از دوستم بود. اونهم چن ماه پیش. وقتی گفتم بالاخره از الف عبور کردم و برای آشنا شدن با آدمها دیت رفتن و شروع کردم. خوشحال نشد که تونستم وارد مرحله جدیدی از زندگیم بشم. حمایتم نکرد. فقط احساس ناامنی بهش چیره شد و بعد از تعریف کردن داست ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ترفندهای قبلیم برا دوست داشته شدن شکست خورد. نتونستم با راضی نگه داشتن آدمها، محبتشون رو داشته باشم. نشد جلوی طرد شدنم رو بگیرم. مسیر دوست داشته شدن گویا درست برعکسه. خیلی انسانی خودم رو باید اولویت قرار بدم. بهرحال الآن بیش از هر وقت دیگه ای حس تنهایی دارم. پیام هایی که سین نشدن، آدمهایی که ناچار ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیشب هم یه تجربه بینظیر دیگه کنار چ داشتم. با موتور شهر و دور زدیم. کلاه ایمنی نداشتم و با سرعت میروند. گاهی زیاد میترسیدم اما حواسش بود زیاد موتور و چپ و راست نمیکرد یا زیاد شتاب نمیداد. باهم آهنگ سلطن قلب ها رو خوندیم. و در آخر باهام اتمام حجت کرد که دیگه بدون رابطه ج.ی نمیتونه ادامه بده. و این مو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

لابه لای تمام تصویرهای بجا مانده از جنگ دوازده روزه، تصویری نیمه شفاف است که خوب به خاطر دارم! نیمه شب بود به گمان. چشم هایم را با وحشت از صدای شلیک پدافندها باز کردم. توی تخت خواب بودیم. رو به روی هم. بلافاصله نگاهم با نگاه جان یکی شد. به هم خیره شده بودیم. او پیش تر از من بیدار شده بود. با نگاه از ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بعد از تکاپوی زیاد توانستم به استخر بروم. راستش این استخر رفتن هم برایم یک غول بود که باید حلش می‌کردم. دوباره کلاس شنا ثبت نام کرده‌ام و از فردا ادامه آموزش را می‌روم. دلم می‌خواهد توی قسمت عمیق هم بتوانم شنا کنم. هر چند بسیار می‌ترسم. دیروز قبل از رفتن استخر، چشمم به کتابخانه‌ام افتاد. دفتر یادداش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خب امشب بالاخره یکم حالم بهتره! البته اینکه امشب مهمونی دعوت بودیم هم بی تاثیر نبود تو روحیه ام! حالا میخوام با تنبلیم بجنگم! از امروز روزی نیم ساعت زبان میخونم و ۴۵ دقیقه مطالعه ی ازاد! کتاب صدسال تنهایی صفحه ی ۸۰ ام ترجیحا اول اونو تموم کنم! اینا به کنار غول اصلی درس خوندن برای کنکور ارشد برای سوم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم آوردن حیوان خونگی بود اسفند ۹۷رفتیم و یه دونه بچه خرگوش کوچولو گرفتیم و تا الان کنارمون بود امشب وقتی داشتم نماز عشا میخوندم یه صدایی اومد یه صدای خیلی شدید بعد نماز رفتم دیدم خرگوشمون دراز افتاده و جون نداره.خیلی شب سختی هست شاید کسی که حیوون خونگی نداشته درک نکنه ام ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید