من وقت اینجا نوشتن ندارم جدا. چون صدتا کانال دارم و اونجا هم کم میارم بنویسم. حوصله ندارم به دستم مرطوب کننده بزنم. از آدمای قدیمی زندگیم بدم میاد کاش هیچوقت یادم نیفتن و سزاغتم میان و استاکم نکنن. حتی از محیطهای قدیمی هم بیزارم. ...
این عاریه تن ما هم انگاری جدی جدی عاریه است. گمونم قبل من، یه سی سالی زندگی کرده و حالا که با من رسیده به حوالی سی سال دومش، درست مثل یه بدن شصت ساله هر روز یه جاییش سر ناسازگاری داره. گمونم صاحب قبلیش، بدتر از من، اصلا حواسش بهش نبوده که اینقدر پژمرده شده. شاید هم لوس بارش آورده که اینقدر نازکنارن ...
از حق نگذریم اتاق جدیدم یک سر و گردن از تمام اتاق هایی که تا الان داشته ام بالاتر است و دلیلش هم این است که متعلق بوده است به مهندس ساختمان سازمان که بکش و ببر همه چیز است به عبارتی. کلی کمد و یک پنکه اضافه و یک یخچال و یک تلفن داخلی با یک شماره بسیار رند، گوشه ای از امکانات این اتاق است. پر از نور ...
تازگی اینستا ترند شده منم اومدم با یه دونه خودکار امتحان کردم اول یادش بگیرم بعد.. چند بار اول با شکست مواجه شدم:( یه سرچ کردم طریقه بستنش یاد گرفتم دوباره امتحان کردم وایییییی عالییییی شد😂 موهای من پُره وتا کمرم هست فکر می کردم نشه ببندی با توجه به حجم مو ولی شد خیلی هم محکم بستم اصلا شل نیست باز ب ...
دیروز رو سعی کردم به زندگی قشنگتر نگاه کنم تو لیست کارهام یه مورد هم اضافه کردم که یه کاری که دوست دارم انجام بدم .بعد رفتم دوش گرفتم موهام رو بافتم و با کش مو خرسی کوچولو بستمشون رفتم سراغ میز غذا خوری و اونجوری که دلم میخواست مرتبش کردم و دمنوش ها رو تو باکسشون مرتب کردم یه مقدار حلوا خرمایی آبجی ...
مانی، پسر نوجوان خانواده، از مدرسه که برمیگشت، در را محکم به هم میکوبید و بدون ذرهای توجه به اهالی خانه به اتاقش میرفت. مادر، با صدایی آرام میپرسید: «روزت چطور بود پسرم؟» اما مانی فقط با یک «خوب نبود» کوتاه جواب میداد و در را به روی سوالهای مادر میبست . پدر و مادر مانی، هر دو درگیر مشکلات کا ...
مانی، پسر نوجوان خانواده، از مدرسه که برمیگشت، در را محکم به هم میکوبید و بدون ذرهای توجه به اهالی خانه به اتاقش میرفت. مادر، با صدایی آرام میپرسید: «روزت چطور بود پسرم؟» اما مانی فقط با یک «خوب نبود» کوتاه جواب میداد و در را به روی سوالهای مادر میبست. پدر و مادر مانی، هر دو درگیر مشکلات کار ...
خب چقد تجربه دارم که دلم میخواد ثبتش کنم مثلا بازی با پسر اوایلش خیلی سخت بود اما کم کم عادت کردم روزی ۱ ساعت بازی کنم و سلیقه اش تو دستم اومد یک روزایی واقعا حال نداشتم ولی به این فکر میکردم وظیفه اس مثل نماز خوندن، حال دارم و ندارم نداره باید پاشی نماز بخونی امر ، امر ولیه نیازه پسره مثل شیر خوردن ...
من از اینام که با کله برم تو عسل باز تلخم! تلخِ تلخ... من مثل یه بادوم زهرماری وسط ظرف اجیل... من مثل یه ابر بارونی تو روز سیزده به در... من همون سنگ ریزه ی آش مادربزرگم که مستقیم میره زیر دندون... مثل خنکی مصنوعی کولر آبی... مثل دمای ۵۲ درجه ی خوزستان... مثل سرمای استخوان سوز برای یه بی خانمان... ن ...
نمیدونم کی و کجا میخواد نسل اینایی که با سرماخوردگی میان بیرون و بقیه رو مریض میکنم منقرض میشه. عن خانوم عملا صدتا سرفه زد تو محیط عمومی کاش یک بزینه تو اون کنکورت که صد ماه دیگست و حتما از الان باید با مرضت بیای دهن بقیه رو سرویس کنی. آخه یه جا هم نیستی که هی راه میری و زر میزنی. بعد بقیه میگن چیش ...