ای رفقای زبون بسته ی بیانی چه خبر شده ؟ چه خبر شده واقعا؟ من مطمئنم حوادث زبون بسته نیستند. حرف دارن خیلیم حرف دارن اگر گوش داشته باشم نازنین صبحی داشتم به روشنایی درون خیره خیره نگاه می کردم. توش فرو رفته بودم که اون موتوری ژاکت قهوه ای خیلی صمیمانه کیفم و ژاکت بچه م رو از دستم کشید و رفت. خیل ...
1.خوراکی گرفتم وقت نکردم جاساز کنم.همینجور گذاشتم تو کابینت دم دست تا سر فرصت قایمشون کنم.تمام جاهای قبلی لو رفته، ولی جدیدا یه کیف قدیمی هست میزارم اون تو.هیشکی حتی نگاهشم نمیکنه.چه برسه به اینکه شک کنن اون تو مواد نه ببخشید خوراکی هست.داشتم میگفتم هنو جاساز نکرده بودم که نبات اومد، قیافه اش مثه او ...
تا شاعر هست انسان برای رشد کردن، دستورالعمل کم نمی آورد. دیشب یک کاسه خمیر اینقدر تا صبح پیشرفت کرد که جای شش تا پیراشکی، چهارده تا تولید کرد. تا شعر هست انسان خمیر فطیر ور نیامده ای چرا باشد؟ گرچه احمد عزیزی، در شطحیات نوشته است ..عشق مثل تهمتی به سراغ آدم می آید. اما این را هم نوشته است که در دو ...
زیاد گریه کن ای کوچک من. اگر کم گریه کنی، زیاد دوام نمی آوری گریه کن و با گریه برگرد تا ته کوچه ی آغاز.برس به نقطه صفری که شروع تو بود برو و به همه بگو از همه چیز شاکی هستی . بگو نمی خواهی ...بگو در حالیکه همه چیز را تنگ در آغوش فشرده ای بگو هیچ چیز را نمی خواهی بگو می خواهی از نو شروع کنی حداقل ...
۱. چهارشنبه یکی از همدورهایهام از رسالهاش دفاع کرد. چهار نفر بودیم و این اولین فارغالتحصیل بود. ۲. در هفتهای که گذشت، سرگروه ادبیات منطقه اومد از کلاسها و روش تدریسم بازدید کنه. تنها کلاسی که یه کم باهاش چالش داشتم یازده انسانی بود. از شانس قشنگم دقیقاً همون ساعت اومده بود. گویا این یازده انس ...
میخواستم از این فاز خودآگاهی و اینا دربیام بیرون. ولی انگار نمیشه! این جور مطالب به نظرم برای شمای خواننده یه خوبی داره. اونم اینه که یادتون بندازه برای رسیدن به عمیقترین فهمها و ادراکها نسبت به خودتون؛ نیازی به کوچ (مربی) و روانشناس ندارید. کافیه بیشتر تعامل کنید. دایره دوستانتون رو گسترش بدید. ...
چیزی حدود بیست روز از رفتن به دانشگاه میگذره و از اون زمان این دومین باریه که اومدم خونه. اول تو فکر بودم غر بزنم یکم خودمو خالی کنم، اما بعدش دیدم ارزششو نداره پس ترجیح میدم چیزایی رو بگم که گفتن شون قشنگه... عضو گروه تئاتر شدم...(البته با یکمی عذاب) دوستای جدید هم فرکانس با خودم پیدا کردم که فکر ...
گاهی در زندگی لحظه هایی پیدا میشه که انگار جهان در آنی میایسته ادامه مطلب ...
از مادرم شاکی هستم که برای مواجهه با بن بستها آماده ام نکرد. خوش به حال کسانی که مجبور نیستن جواب بگیرن. مجبور نیستن کدهاشون جواب بده مجبور نیستن کدهایی که نیم بند جواب میده رو پشتیبانی کنن از کدنویسی و کار کردن و نکردن کدهای دیگران و یا خودشان قرار نیست سرنوشت یه ملتی رو رقم بزنن خوش به حال اونها ...
اومدم ایران. برای یادآوری و دوباره زندگی کردن آدمهای آشنا، طعمهای آشنا، مهربانیهای آشنا. برای پر کردن باتریها. برای نفسگرفتن بیرون آب و دوباره رفتن زیر آب. دوست داشتم که میشد همینجا زندگی میکردم. توی آینده دوست دارم برگردم. اگه آب و برق باشه. یه زندگی آزاد و یه شغل معمولی. میشه یعنی؟ ...