بهمن_اسفند ۱۴۰۲ که رفتیم زیارت عتبات؛ وقتی برگشتیم؛ دیدم مامانم فرشهای خونهمون رو داده قالیشویی و با خانم کمکیاش، یک یا دو یا چند روزی مشغول تمیزکاری خونهمون بودند. منتها به گفته خودشون، خونهام تمیز بود. ولی خب خیلی جاها هم اثر زحماتشون مشهود بود. از چهارشنبه قبل که فرشها رو دادیم قالیشویی، ...
چشم نواز شماره بیست و شش: « پسرا با موهای بلند... » هیچ اعتراض یا مخالفتی رو هم نمیپذیرم :))) ...
بسم الله الرحمن الرحیم امروز دوس داشتم با نام خدا شروع کنم، فردا ممکنه با نام شما دیروز زنگ زدم میم بیاد دنبالم امروز اتوبوس واحد... (وای خاک به سرم کرایه اتوبوس ندارم.....) دیگه از عشق مادر فرزندی ریشه دار تر نداریم که، با اینحال چن روزه دختر کوچولوی داداشم جای پسر کوچولوی خودمو گرفته تو قلبم اون ...
خب وقتی سه سالم بود، ما رفتیم بوسنی هرزگوین. ولی مامانم یادش میره با خودش کتاب ببره. این بود که اون سالها هرچی داستان تعریف میکرد، از خودش میگفت. قصه حضرت سلیمان و بلقیس مامانم، هنوزم توی ذهنم یک فیلم زنده و رنگی و پرتحرکه. اونم من که اون سالها عاشق باربی و پرنسسها بودم :) بعدها که بهش گفتم، یا ...
فرق بین «غرور» با «باور داشتن خود» چیست؟ (۲۰ نمره)! ...
عشق واقعی این نیست که چیزی رو نداشته باشیم تا آسیب نبینیم... عشق یعنی با آگاهی از اینکه ممکنه یه روز تموم شه، بازم با تمام وجود دوستش داشته باشی ...
چهار از هفت. چهار کلاف از هفت کلاف صدگرمی لیزایِ باتیکم رو بافتم. دیگه وقت بافتن آستینهاش رسیده. ولی احتمالا کلاف کم میارم. رفتم تو نت ببینم عین کلافم رو پیدا میکنم، که نکردم. دو تا کلافِ عنابی خریدم که لبه آستینها و پایین لباس رو با اون رنگ ببافم. دو میل چهل سانتی هم برای آستینها باید میخریدم ...
صفر: برادرم برای هفتمین بار اسباب کشی می کند توی وسایلش یک طلسم پیدا کرده که داخل کیفی با قفل رمز دار بوده، این طلسم را خودش در طفولیت جایی توی زمین خرابه ای پیدا کرده و تمام شش خانه قبلی و تمام زندگی مشترک آن را با خودش حمل می کرده .. داده کارشناس تحلیل کرده بهش گفته اگر هنوز با خانمت جنگ خونین و ط ...
۴۸. من ۲۲ تیر برگشتم تهران. با قطار اومدم. با یه دختر همسنوسال خودم همکوپه بودم. قبل از حرکت قطار، پنجرهٔ کوپه رو باز کردیم هوا عوض بشه. یه مگس اومد تو و نرفت. وقتی قطار شروع به حرکت کرد دلم برای مگس سوخت که داره از خانوادهش جدا میشه. با کمک همکوپهای، قبل از اینکه از ایستگاه راهآهن دور بشیم م ...
بعضی آدمها، مواجهه باهاشان دردسر است. به زحمت می افتی بابتشان. چیزی در آنها هست که آشوبت می کند. ملاقاتشان تو را برای خودت ، تکراری و خانه ات را برای زندگی تنگ می کند. می خواهی محض رفع یک کشش مبهم، دنبالشان چند قدمی راه بیافتی و سعی کنی خودت را قانع کنی که چیزی نشده که.. اگر مواظب نباشی طوری می شو ...