قلعه مثل همیشه طوفانی بود. وقتی هوا طوفانی میشه برق میره و تنها نور، نور شمعها و مشعلهاس و بعضی وقتا رعد و برقی میزنه و برای نیم ثانیه نورش میوفته روی علی. علی میخ شده رو صندلی. هیولا کیوی پوست میکنه و داره تلویزیون تماشا میکنه. شاه سیاه درگیر حساب و کتابا و دخل و خرج هاست. بانوی قرمز پوش جدیدا رف ...
خیلی یهویی ایمان باهام تماس گرفت و گفت امروز میخواد بیاد پیشم، وقتی رسیدم شرکت بهش آدرس دادم و اونم یک ساعت بعد رسید، هیچ برنامه مشخصی نداشتیم، یکم دربارهی کارها و روندشون حرف زدیم، بقیهاش هم داشتیم روی ایدهی ایمان کار میکردیم، ایده جالبی […] ...
صبح داداش ناراحت بود که با لباس اتو نشده باید برم سرکار.. منم بش گفتم بهت گفته بودم اتو خوب کار نمی کنه پشت گوش انداختی.. عصبانی طور لباسشو پوشید و اتو هم برداشت ببره تعمیر کنن.. ظهر اومده میگه ببین درست شده امتحانش کن.. زدم برق دیدم دکمه بخارش که کار نمی کنه تاره داغ که شد آب داخلش ریخت رو پام و سو ...
مدتهاست برا پست هام عنوان نمیزارم که فقط دوستای ،قدیمی بخونند : ۱-واقعا دل به دل راه داره دقیقا سه شب پیش بود توی بالکن خونمون به آسمون نگاه میکردم و یه لحظه دلم واسه کامنتهای عزیزی تنگ شده بود که واقعا برام انسان بسیار ارزشمندی هست و از ته دلم برا سلامتي و حال خوبش دعا کردم وخیلی دلم میخواست از حال ...
خانم دکتر میگه نمیخوای بس کنی؟ یه نگاه به گوشی میکنم میبینم آلارم زده که تایم قرص "آرامش پین شده" رسیده. خانم دکتر شاید تنها آدمی باشه که اینقدر پیگیر کارا و حالمه. دلم نمیخواد بهش دروغ بگم. برام عزیزه. ولی از طرفی هم دلم نمیخواد ناراحت یا ناامیدش کنم. میگم باشه تا لبخندشو ببینم. هیولا که مثل همیشه ...
احتمالا این چیزی که میخوام بنویسم خیلی تحت تاثیر هورمون هام و دوران زیبای پی ام اسه ولی خب واقعیته ، واقعیتی بس غمگین بس تلخ .. بس قابل تامل . نمیخوام چص ناله بنویسم میخوام یکبار برای همیشه واقع بینانه ب زندگیم نگاه کنم . *** ببین ح عزیز قطعا زندگی خیلیامون کم و کسری داره هیچ آدمی کامل نیست ، هر ک ...
چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و ت ...
این هفته رو هفتهی ریکاوری و تنهایی نامگذاری کردم، بیشتر وقتم رو با خانواده بودم، حتی آدمهایی که سالها ندیده بودمشون رو دیدم، البته وسطش کارهای کلی مثل دانشگاه رفتن و نوشتن پست بلاگ و حتی کتاب خوندن هم انجام دادم که میتونستم انجام ندم، […] ...
خواهرزادم چند وقته کلیک کرده رو پلیس مگه من پلیس کوچولو ام.. حتی یه قصه هم از خودش گفته برام فرستاده🥹 الان اومده اینجا دیشب وقتی داداشم از سرکار اومد رفته بود براش لباس پلیسی خریده بود🥳 بین خواب و بیداری بود تا دایی شو دید بلند شد تا اینکه داداشم لباسی که براش خریده بود نشونش داد از ذوق بالا و پایین ...
اولین باری که با واژه داش آکل مواجه شدم اوایل اذر ۱۳۹۸ بود. با یکی از رفقا داشتیم سر دُزک به طرف شاهچراغ میرفتیم که صحبت داش آکل و مرجان را پیش کشید. اولین مواجهه من با داش آکل این بود که گفت: داش آکل میشناسی؟ و من نمیشناختم. قصه را بر اساس فیلم بهروز وثوقی شروع کرد و گفت که داش آکل یه لوطی شیراز ...