"كيم نامجون"، ترانه‌سرایی کره‌ای، چند روز پيش متن يكى از نامه‌هايش را كه برای دوستش فرستاده بود منتشر كرد و زير آن نوشت كه "بياييد در اين زمستان با دوستانمان نامه رد و بدل كنيم". من هم انگار كه نامه‌نگارِ درونم سال‌ها توی كما رفته باشد، يك‌دفعه چشمش به جمال جهان روشن شد و به هوش آمد. ماسك اكسيژنش ر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

می‌فرمایند سیب را که بالا بندازی تا بیاد پایین هزار تا چرخ میخوره ... حکایت منه سال های قبل از خودم بیزار بودم امسال بدون هیچ اتفاق خاصی یواش یواش عاشق خودم شدم‌... حالا از دیدن جوشا و چاله هاشون رو صورتم نه تنها وحشت نمیکنم بلکه می‌ایستم و شجاعانه تماشا میکنم حالا جز جز خودم و صورتمو و بدنمو و دستا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

با دست‌های قرمزش سومین انار را می‌شكافد و من کمی آن‌طرف‌تر، در حالی كه بر لبهء بلندترين شب سال نشسته‌ام، به شب‌های بلندی فكر می‌كنم که آمدند و گذشتند و سحر شدند. با صدايش افكار مرا هم می‌شكافد: «يك سال پيش، درست همين موقع بود.»- خدا را شکر! بابت هر اتفاق خوبی كه افتاد و هر اتفاق بدی كه بايد می‌افتاد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یسری تغییراتی تو بخش استیکر کامنت ایجاد کردم که روحم جلا پیدا کرد.. بخاطر یسری درگیری هایی که تازگیا داشتم بشدت حس میکردم که یجورایی رو هوا معلقم و دقیق نمیدونستم چیکار باید بکنم چیکار میتونم بکنم یا چیکار باید میکردم.. از دیروز تو این هاگیر واگیر یکم با چت جی پی تی کشتی گرفتم تا یه تغییر کوچیک تو ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سلام امروز هم مثل دیروز به خاطر نمی‌دونم سرما یا آلودگی و این چیزا نیمه تعطیله. درواقع دانشگاه‌ها هم تعطیلن و با اینکه من برای کارم می‌تونم بیام ولی دیروز نیومدم. شنبه لپ‌تاپم رو گذاشته بودم اینجا و دیروز رو بدون لپ‌تاپ زندگی کردم (!) و حالا امروز با وجود تعطیلی اومدم که کارهای دیگه‌م رو جلو ببرم. ا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وقتی نوجوان بودم بیرون بردن آشغال‌ها از خونه خیلی برام کار طاقت‌فرسایی بود و همیشه از زیرش در می‌رفتم. حضور توی مسجد به‌خاطر مراسم ختم هم از همین کارهایی بود که نمی‌تونستم انجامش بدم. مکالمه با آدم‌هایی که ازم چندین سال بزرگ‌تر بودن و اعضای درجه‌ی اول خانواده‌م نبودن که دیگه از همه سخت‌تر بود. مامان ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یه چیز جالب اینه که کلا همه‌چیز ساده‌تر از چیزیه که آدم توی ذهنش تصور می‌کنه. دارم می‌نویسم چون امروز دو بار این‌ خورده توی صورتم. داشتم در مورد یه رفتاری که بعضی وقت‌ها ناخودآگاه نشون می‌دم توی یوتیوب سرچ می‌کردم امروز، و تقریبا امیدی هم نداشتم که به چیز خاصی برسم. سرچ گشتم و گس وات؟ ریخته بود کف ی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

به من چيزهايی دربارهء معنای زندگی می‌گويد و من طوری نگاهش می‌كنم انگار كه برای بار اول است واژهء زندگی را می‌شنوم...چشم‌هايم را می‌بندم و سعی می‌كنم كه به زندگی نگاه كنم. دنيا، از پشت سلول‌های نازك پلك، رنگی تاريك و متمايل به روشن دارد. نه آن‌قدر كه بگذارد ببينی و نه آن‌قدر كه از ديدن عاجزت كند.و اي ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یک جمع پنج نفره، یه پیشنهاد یک نفر می‌رویم جایی به اسم آرش مال، یه لیوان چای بخوریم که خستگی از تنمان در برود. به منو نگاه میکنم. یک لیوان چای، هفتاد تومن. می آیم سرجایم توی صندلی مینشینم تا همسر سفارش بدهد، به پیشنهاد یک نفر دیگر، یک جور شیرینی را انتخاب می‌کند برای کنار چای. چیزی شبیه نون خامه ای ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این بار که عین هر بار گاو شیرده را تا بلندترین نقطه شهر بی‌هوش به دو به دوش به دشواری بالا کشیدم، در اوج، وقتی که سست و تمکین کرده به فکر بازگشتن بودم، گاو شلتاق انداخت. ماغ کشید. ماغ گاو نجاتم داد. از خواب چند ساله بیدارم کرد. من ترشح روح سرخوشی زندگی را حس کردم. امروز ساعت هفت، از غار تنهایی، تنه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید