الان که دارم اینجا مینویسم تو لابی یه شرکت تولید قطعات خودرو تو جاده مخصوص تهران کرج م و مصاحبه استخدامی شو قبول شدم ! کارشناس منابع انسانی ش رفته برام نامه های تکمیل پرونده رو بیاره قراره دستیار و مسئول دفتر معاون بازاریابی و فروش اینجا باشم . خب من کلا بازاریابی رو دوست دارم و موضوع پایان نامه م ه ...
ما نمیتونیم کنترل کنیم که چه اتفاقی میوفته اما میتونیم اثری که روی ما میذاره رو کنترل کنیم. این یک جمله شالوده رواقیگری هست. در حقیقت رواقیگری یا Stoicism یک فلسفه فکری هست که یک جورهایی به ما کمک میکنه که تحت تاثیر اتفاقات، محیط و شرایط نباشیم و خودمون رو کنترل کنیم. مثلا یکی از دوستانتون به ...
امروز اسکله شهید رجایی ترکیده یکی از بستگان نزدیکمون سرکاره همونجاس تازه من تعلق خاطری به این بنده خدا ندارم ولی خب بالاخره فامیل نزدیکمونه پنج دقیقه کمتر طول کشید تا فهمیدم سالمه ولی تو همین ۵ دقیقه سکته کردم مردم و زنده شدم. خدارو هزار مرتبه شکر که این بنده خدا طوریش نشد. خداکنه کسی طوریش نشده باش ...
یکی از صفات من، لجباز بودنم هست ینی خدا نیاره بخوام با چیزی یا کسی لج کنم... الان با مادر گرامی بحثم شد منم گفتم اوکی خودت انجامش بده، چون اینجا حق با من بود مثل همیشه رگ وسواسی بودنش زده بالا منم گذاشتم خودش انجام بده چون من حال و حوصله بحث ندارم 🥰 از عصبانیت یه لیوان آب خنک سر کشیدم و لیوان رو محک ...
چندوردز پیش گفتم اگه فکر میکنی لباس زیاد داری آما موقع بیرون رفتن هیچی نداری بپوشی پس هرچی داری یه مشت آشغاله. هرچند که دست اول لباس معمولی گزینه خوبیه ولیکس واقعاً بهش عمل میکنه اما حتی برای غیر دست هم لباسی که اولین بار میپوشی هم اذیتت میکنه چه برسه به دیت. ...
من داشتم فنجان چایم را میشستم و فکر میکردم که ما؛ همه ما، حق مسلم خورده شدهای داریم که انگار حواسمان بهش نیست خیلی وقتها. حواسمان نیست که بر اساس کارکرد مغز و بدن و روح و جانمان، ما واقعا حق داشتهایم یک روزهایی از همه دنیا مرخصی بگیریم. از نگرانیهایش، دلشوره هایش، غمهایش، نشدنها و نرسیدنها و ...
جیر جیرک اومده داخل خونه:) معلوم نیس کجاس فقط صداش میاد احتمالا با در باز بوده اومده داخل یا پنجره ها چون حفاظ یکی از پنجره ها خراب شده امشب با صدای ملکوتی جیرجیرک ها می خوابیم 🫠 ...
مادر نیلوفر دوست من یک دوست دارد به اسم میترا که بسیار پولدار است و الان ساکن آمریکاست و در یک جواهر فروشی کار می کند و نیلوفر بارها او را توی سر من کوبیده است که میترا با هفتاد سال توانسته است توی آمریکا برای خودش کار پیدا کند آنوقت تو می ترسی آمریکا بروی چون فکر می کنی کار پیدا نخواهی کرد.یعنی شما ...
یکساعت با چرخ ور رفتم دوختش شل شده و اخر هیچی شش ماه مصرف کردم و اینجوری نبود هیچوقت. خسته ام. دوین داشتن فعل ناامیدکننده. ...
این هفته خیلی بهم خوش گذشت، کلا هر وقت میتونم یکی رو سوپرایز کنم و خوشحالش کنم خیلی بهم میچسبه و این هفته با مهمونی که برای مامان گرفتیم واقعا این اتفاق افتاد، بقیه روزها هم به نظرم روتین گذشت، نوشتم، خوندم، دیدم، یاد گرفتم، […] ...