میگويم: «من به روزهای خوب خوشبینم.» و میگويد: «من ولی ديگر خوشبينیام را از دست دادهام.»- كی و كجا از دستش دادی؟- نمیدانم. فقط میدانم كه يك لحظه بود. به خودم آمدم و ديدم زندگی ديگر تمايلی ندارد كه مطابق پيشبینیهای ما جلو برود.- پس بگذار كه غافلگيرت كند. يك غافلگيریِ خوشبينانه!..حدودا نه ...
يك صفحه را برای پيدا كردن مطلبی خاص بالا و پايين میكنم و چشمم میخورد به يك چيزِ جالبتر؛ اينطرف و آنطرف، كسی چيزهایی دربارهء سرانهء مطالعه نوشته است. اينكه آنجا چقدر است و اينجا چقدر است. خودش هم خلال حرفهايش پيوست كرده كه معيارهای مقالات متفاوت است، اما با هر معياری هم كه اندازه گرفتهاند، ب ...
بعد از خواندن يكی از نوشتههايم، پيام میدهد و میگويد: «بيا و فكركن كه من همان فرشتهء مهربانم. اگر چه چيزی را زير متكا بهجاى خستگیهايت بگذارم خوشحال میشوی؟» مدتی فکر میکنم و نهایتا جواب میدهم: «هيچ چيز. من از چيزی رنج میبرم كه تعلقی به خود من ندارد.»..من حالم خوب نيست.اين جمله، هرچه گفتنی هست ...
در تاريكى اتاق دراز كشيدهام و هی بیجهت از اين پهلو به آن پهلو میشوم. میدانم كه خوابم نمیبرد اما انگار رغبتی هم به بيدار ماندن ندارم. نمیدانم كه باز همه چيز زير سرِ آن نمودار انرژی است كه ماشينش بنزين تمام كرده و افتاده توی درهء سينوس منفی يك، (هیچ هورمونی هم نیست که بیاید و یک هلی بدهد)، يا اي ...
دخترِ يكى از خانههای كاهگلیِ چند كوچه بغلتر از درمانگاه، خورده بود زمين و دندان شيری كوچكش حسابی شكسته بود. صبح زود با مادربزرگش آمد و پشت در اتاق من، و پشت چادر مادربزرگش، قايم شد. انگار كه همه چيز مرتب بود؛ ولی درست تا وقتی كه به نيممتریِ آن اتاق با آن آمپولهای بلند و آهنينش برسد. مدام يك سری ...
بگذار ببينم از كجا شروع شد؟ آهان. يك روز نسبتا سرد و دلچسب بود كه برخلاف انتظار، شانس به من كامل رو نكرده و فقط كمى تا قسمتى سهرخ، روبهرويم ايستاده بود. صبح و كارهايش به غايت خستهام كرده بود و من از فرط همين خستگی، كمی زودتر از معمول به خواب ظهر فرو رفتم و بسيار ديرتر از معمول، از آن بيرون آمدم. ...